خسته ای غم زده ای مثل منی میفهمم
دوست داری ز خودت دل بکنی میفهمم
زیر سنگینی دنیا کمرت خم نشود
در تلاشی که فقط جا نزنی میفهمم
آنقدر رهگذران زخم زبانت زده اند
ظاهرا طاقت هر حادثه ای را داری
از درونت هم اگر میشکنی میفهمم
صحبت از هرچه کنی بر ضررت خواهد بود
حرف داری و نباید بزنی میفهمم
گر چه در پرنیانِ غمی شوم ، در دلم زیستهای ، آه از عشق که ندانستم
کیستي تو ! چیستي تو ؟
نعمتیست ، بودنت ، داشتنت ، ادبیات چه کهنه میشود در وصف تو !
اما خیالی نیست ؛ من بیسواد میشوم وقتی حرف توست .
هدایت شده از Simple days
چشمانش دریا بود اما آبی نبود ،
من در چشمانش غرق شدم ،
مثلِ آوارگان غرق شده در دریای سیاه.
.