او خسته بود،گهگاهی با خود کلنجار میرفت،از زندگی زده شده بود،اما با این وجود امید به ادامه دادن داشت...
روزی اگر به تاریکی ها رسیدی به سوی من بیا قول میدهم زخم هایت را ببندم چشمانت را ببوسم و آنقدر نوازشت کنم که بخواب بروی برای مدتی تورا دور خواهم کرد از دنیای بیرحم اطرافت ستارهی دست نیافتنیِ من.
میگفت آدمی که در کتاب غرق نشود و با طبیعت زندگی نکند و خیال پرداز نباشد،هیچچیز ندارد،هیچ چیز.