روزی اگر به تاریکی ها رسیدی به سوی من بیا قول میدهم زخم هایت را ببندم چشمانت را ببوسم و آنقدر نوازشت کنم که بخواب بروی برای مدتی تورا دور خواهم کرد از دنیای بیرحم اطرافت ستارهی دست نیافتنیِ من.
میگفت آدمی که در کتاب غرق نشود و با طبیعت زندگی نکند و خیال پرداز نباشد،هیچچیز ندارد،هیچ چیز.
درد به استخوانهایم رسید،دیگر خبری از گریه نیست و فقط بغضی در گلویم وجود دارد.
واژهها در سرم رژه میروند و دردم را توصیف نمیتوانند بکنن،هجوم افکار به سمت من و لبی که هیچوقت سخن نمیگوید و در همان سکوت خواهد ماند.