درد به استخوانهایم رسید،دیگر خبری از گریه نیست و فقط بغضی در گلویم وجود دارد.
واژهها در سرم رژه میروند و دردم را توصیف نمیتوانند بکنن،هجوم افکار به سمت من و لبی که هیچوقت سخن نمیگوید و در همان سکوت خواهد ماند.
عذرخواهی کردن مال وقتیه که مثلا حواست نیست پا رو کفش یکی گذاشتی،نه مال وقتی که پا رو قلب و احساسات یه نفر گذاشتی و لهش کردی.
هدایت شده از Simple days
-پرندهاي آبي در قلب من است؛
که ميخواهد بیرون بزند
اما من زرنگترم
فقط ميگذارم گاهي شبها
بیرون بیاید
شبها
وقتي همه به خواب رفتهاند
به او ميگویم: ميدانم که تو در قلب مني
پس اینقدر غمگین نباش
بعد او را ميگذارم سر جایش
اندکي ميخواند
چرا که هنوز کمي زنده است
و اینگونه باهم به خواب ميرویم
با رازي که بین خودمان ميماند
رازي آنقدر زیبا
که ميتواند مردي را به گریه بیندازد
اما من گریه نميکنم
تو چهطور مَرد؟
-چارلز بوکوفسکي