هدایت شده از Simple days
فقط میخوام بگم بیاید یه لحظه آروم باشیم..
نه برای اینکه همهچیز خوبه،
نه برای اینکه بالاخره به جواب همهچیز رسیدیم،
نه حتی برای اینکه حالمون کاملاً سر جاشه...
فقط برای اینکه انقدر به خودمون فشار نیاریم.
اون صوتی که قبلتر گذاشتم،
با همون اشتباه کلامی،
با همون مکثها،
با همون بیپیرایه بودنش،
شاید بیشتر از هر چیزی شبیه خودِ زندگی بود.
زندگی هم دقیق و بینقص پیش نمیره.
ما هم همیشه جملههامون مرتب و آماده نیستن.
گاهی وسط حرف زدن،
وسط فکر کردن،
وسط قوی بودن،
میشکنیم، مکث میکنیم، گم میشیم،
و دوباره از یک جای نامعلوم،
آهسته خودمون رو جمع میکنیم.
شاید لازم نباشه همیشه خودمون رو اصلاح کنیم.
شاید همیشه لازم نباشه بهتر، محکمتر، آگاهتر و آمادهتر باشیم.
شاید بعضی وقتها فقط لازمه
برای چند لحظه،
دستمون رو از روی گلوی خودمون برداریم.
فقط همین.
فقط یه نفس نرم.
فقط یه ذره کمتر سخت گرفتن.
فقط یه ذره بیشتر اجازه دادن
به خودمون برای همینی که الان هستیم.
من فکر میکنم خیلی از خستگیهامون
از خودِ زندگی نمیاد،
از جنگی میاد که بیصدا با خودمون راه انداختیم.
از اینکه مدام داریم خودمون رو هل میدیم،
زیر سؤال میبریم،
و از خودمون انتظار داریم
درستترین واکنش،
بهترین حال،
و کاملترین نسخه رو ارائه بدیم.
در حالی که شاید
هیچکس بیشتر از یک آغوشِ درونی لازم نداشته باشه.
یک جایی درون خودمون
که بشه توش کمی نشست،
کمی نفس کشید،
و کمی بدون ترس از قضاوت،
همینی بود که هست.
اگر الان ذهنت شلوغه،
اگر دلت خستهست،
اگر از درونت صدای فشار میاد،
لازم نیست همین حالا همهچیز رو درست کنی.
لازم نیست برای نجات خودت
باز هم به خودت حمله کنی.
بعضی وقتها
آروم شدن،
از فهمیدن مهمتره.
از حل کردن مهمتره.
از توضیح دادن مهمتره.
پس اگر دلت خواست،
فقط همین چند لحظه
هیچچیز رو از خودت نخواه.
نه خوب بودن،
نه قوی بودن،
نه حتی آروم شدنِ فوری.
فقط باش.
همینقدر ساده،
همینقدر انسانی،
همینقدر ناتمام...
و همینقدر دوستداشتنی.
هدایت شده از Simple days
در آخر ما حرفهای دشمنانمان را از یاد میبریم اما سکوت دوستانمان را هرگز.
قدر سه نفرو بدونید :
اونی که زود سین میزنه، اونی که برات اهنگ میفرسته، اونی که رفتارشو هیچوقت با تو عوض نمیکنه. من ندارم هیچکدوم رو ولی اگه تو داری قدرشو بدون
حس شگفت انگیزی است
به کسی که رهایت کرده
دیگر نه نیازی داشته باشی و نه احساسی ...
ـشیمبورسکا
میگن یه بار خورشید واسه خواستگاری از ماه اومده جلو
اگه ماه بله می گفت
خورشید از خوشحالی منفجر میشد
اگر ماه نه می گفت
خورشید از شدت غم خاموش میشد
برای همین ماه جواب داد نمیدونم
از اون موقع زحل نگهبان حلقه هاشون شد
و توی هر خورشید گرفتگی
اینا که همو میبینن خورشید دوباره می پرسه
میگه فکراتو کردی؟
و ماه دوباره میگه نمیدونم.
پایان نداره:))))
ولی داستانشون خیلی غمگینه هاااا:)