- توام عاشقمی ، مگه نیستی ؟
+ نیستم .
- هستی !
+ دیگه نیستم ...
- یعنی چی دیگه نیستی ؟!
+ دیگه عاشقت نیستم .
- یعنی چی !
+ زنا تا لحظهٔ آخر میجنگن ولی وقتی یه چیزی براشون تموم میشه ' دیـگه تـموم شـده '
- خاتون / تینا پاكروان
گر چه در پرنیانِ غمی شوم ، در دلم زیستهای ، آه از عشق که ندانستم
کیستي تو ! چیستي تو ؟
چه توان گفت در وصفِ حضوري که از ازل مقدر گشته و در تقدیر ِجانم رقم خورده است ؟ عشقِ تو ، نه چون شبنمي لرزان بر برگ ِگلی نو شکفتہ ، که چون رودخانهای جاري از ازل است که در شط ِوجودم ميپیچد و هر ذرهام را به سویِ دریایِ بیکرانِ تو میکشاند . این دل ، که پیش از تو تنها قفسی بود برایِ آهی بیصدا ، اینك معبدیست برای عشقِ تو و هر تپشش ، اذانیست برایِ حضورت . دستهایم ، چون تشنهکاماني که سراب ِ کویر را در آغوش میگیرند ، در جستجویِ مرهمِ دستانِ تو بودند و سرانجام در سایهسارِ امنِ تو آرام گرفتند . در آن گسترهٔ بیکرانِ آغوشت ، تمامِ هستیِ پیشینِ من رنگ میبازد و ' مـنِ ' جدیدی متولد میگردد ؛ ' مـنی ' که جز در پناهِ تو ، خویشتن را نميشناسد . گویی تمام ِ کائنات در آن لحظۂ پیوندِ دستانمان ، به هم فشرده ميشود و جز یك ' مـا ' یی ابدی ، دگر هیچ نیست . هر نگاهِ تو ، قصیدهایست ناتمام که روحم را به وجد میآورد و هر نفسِ مشترکمان ، غزلسراییِ ازلی را به تصویر میکشد . در این سکوتِ مقدس ، گویی زمان از حرکت باز میایستد و ابدیت ، در همین لحظهیِ کوتاه ، معنا مییابد .
2:59
تو معجونِ گل و مخمل و نوری
پریوارهٔ قصه های دوری
تموم قصه ها بی تو می میرن
که تو حوصلهٔ سنگ صبوری
تو رو می طلبم لحظه به لحظه
تویی تاب و تبم لحظه به لحظه
چشات شهر منه که شهر قصهست
برایِ هر شبم لحظه به لحظه