چند روزیست که سرم پر است از ترس یکرنگ شدن با جماׁعت بیرنگ رنگ پریده ی ِ این خاکستان . کساني که سبد خریدشان پر از گرسنگیꨲست و از بهار ؤ آزادی تنها سکہ هꩌایش را می شناسند روزنامه میخوانند و هر روز منتظر نامه ای هستند که هࢪگز نخواهد آمد دلتنگند اما نمیدانند براۍ چه کسی و ترس من هم از این است ؛ ميترسم که این مرض به من نیز سرایت کرده باشد آخر چند روزیست که نمیدانم دلم برای تو بیشتر تنگ شده یا برای ِ خودم .
- از سري نامه های گمشده .
شب هیچگاه کامل نیست
همیشه چؤن این را ميگویم و تاکید میکنم در انتهای اندوه پنجرهی بازی هست پنجرهی ِ روشنی ؛
همیشه رویای شبزندهداری هست
و میلی که باید بر آورده شود ،
گرسنهگییی که باید فرونشیند
یک دست درازشده ، دستی گشوده ؤ
چشمانی منتظر ...
یك زندگی
زندگییی که انسان با دیگراناش قسمت کند
- خواهش میکنم نادیده بگیر در سکوت تحملش کن یا مرا به باد سرزنش بگیر،ولی با من باش؛غمگین نباش و گریه نکن و مرا در کنار خودت نگه دار
- از سري نامه های فرانتس کافکا به فلیسه