سوگ ، ضعف نیست . سوگ نشانهی آن است که چیزی در جهان هنوز معنا دارد .
انسان فقط برای آنچه ارزشمند بوده میگرید . اگر اندوهی هست ، پیش از آن عشقی بوده است . من هیچ کسی را نمی شناسم که اشکی روی صورتش سُر بخورد اما نداند چرا ؟
سوگ ، نه فروپاشیِ انسان ، که آخرین شکلِ وفاداری اوست ؛ در سوگ ، زمان لنگ میزند .صبحها زود نمیآیند و شبها دیر تمام میشوند . این کندی ، بیماری نیست .
بدن دارد معنای از دست دادن را تمرین میکند !
غم وقتی جمعی است ،
کشنده نیست .
کشنده ، غمیست که مجبور است وانمود کند وجود ندارد
کشنده غمیست که آغوش سوگواری ندارد .
غم اگر سرکوب شود بر میگردد به درون و بی وقفه از جهانِ جان تغذیه میکند ؛
این همان خودکشیست.
فرهنگهایی که آیین سوگ دارند ، این را قرنها پیش فهمیده بودند .
از تراژدیهای یونان باستان (آنتیگونهی سوفوکل) تا تعزیه در سنت ایرانی ، سوگ همیشه جمعی بوده است .
جامعه میدانست که اندوه اگر تنها بماند، ویرانگر میشود ؛ باید دیده شود .
افسردگی فقط یک حالت روانی نیست ؛
یک پاسخ انسانی به شرایط غیرانسانی است .
سوگ، اگرچه تیره است ، اما عقیم نیست .
در دل سوگ ، حافظه زنده میماند .
در دل سوگ ، ارزشها حفظ میشوند .
و درست به همین دلیل است که قدرتها اغلب میخواهند مردم «شادتر» باشند ، «مثبت فکر کنند» ، «عبور کنند».
چون سوگِ آگاه ، فراموش نمیکند .
پس اگر امروز
دلتان سنگین است ،
اگر شانههایتان زود خسته میشود ،
اگر لبخند
به زور روی صورت میماند
بدانید : این شکست نیست .
این انسان بودن است
در جهانی که آسان نمیگذرد که هیچ
خودِ سختی ست
این متن نه دعوت به ماندن در غم است ، و نه انکارِ امید.
بلکه دعوت به حقِ سوگواری است .
حقِ مکثکردن .
حقِ گریهکردن .
حقِ گفتنِ این جملهی ساده :
زخم اگر دیده نشود ،
چرك میکند.
سوگوارم و در کنار مردمم در اندوهی جمعی
- صابر اَبَر
وقتی گردوغبار زندگی را از لباسش تکاند ، تنها سؤال سخت و درست را پرسید : «خوب بود یا بد؟ کارم را خوب انجام دادم یا خراب کردم؟»
- شرق بهشت به قلمِ جان اشتاین بك
آبی،رنگِ آرامشیست که بیصدا در دلِ آدم ریشه میدواند؛شبیه آسمانی که هیچگاه از آغوشِ زمین دل نمیکند،یا دریایی که رازهایش را فقط به سکوت میسپارد.
هدایت شده از Simple days
بعضی وقتها دلم میخواهد ناپدید شوم؛
با درختها یکی شوم، با رودخانهها، ستارهها.
میخواستم جایی باشم که هیچ کس از آدمهایی که میشناسم، چیزی از آن نداند .
.