امروز تو خیابون یه آقایی یه دسته گل آبی بزرگ دستش بود
- ‹و امشب يکی ذوقزده میخوابه.›
چقد دلم برای حرف زدن باهاتون تنگ شده
تو چنل خورشید، وقتی ٢۵ تایی بودیم ناشناس واقعا میترکید، دلم میخواست مثل همونموقع میبود الانم .
‹ 𝘉𝘭𝘶𝘦 𝘨𝘢𝘭𝘢𝘹𝘺 ›
دیوونم واقعا ..
نشستم فیلم و عکساشونو میبینم و گریه میکنم درحالی که دیگه پیش هم نیستن