هدایت شده از مستِ مهتاب
🥀
🥀🥀
🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀
🥀🥀
🥀
#رمان_آنلاین
#مستِ_مهتاب
#مرضیه_یگانه
#پارت_227
نگاهم به اطراف چرخید.
تاریکی و نموری زیر پله داشت کمی مرا می ترساند.
هنوز در فکر این جا و مکان و افرادش بودم.
اینجا کجا بود؟!
اینها کی بودند که فرهاد با آنها کار می کرد؟!
اضطراب جواب همین دو سوال داشت تپش های قلبم را از من می گرفت.
با همان دستان بسته ای که به طناب مچ پایم بسته بود، تا شب منتظر شدم.
دیگر حتم داشتم خاله طیبه و شاید هم یونس خبردار شده اند.
اما چاره چه بود!
نمیدانم ساعت چند بود... هوا تاریک تاریک شده بود که در چوبی و نمور زیر پله باز شد.
فرهاد بود. با اِنُ و اِنی که میخواستم دهانم باز کند، کمی جلب توجه کردم.
یک سینی غذا آورده بود.
سینی را روی زمین کنار پایم گذاشت که باز دست و پا زدم.
_آروم بگیر فضول کوچولو.... بدجوری تو تله افتادی.
محو حرفهایش و تعبیر کلامش شدم که چیزی کف دست راستم گذاشت و چراغ کم نور زیر پله را زد.
هنوز کاغذ میان دستانم را باز نکرده بودم که نگاهش را زیر نور کم چراغ زیر پله دیدم.
رنگ و بوی نگاهش حرفی داشت که نمی دانم درست فهمیده بودم یا نه.
« مراقب خودت باش فرشته! ».
چند ثانیه ای از نگاهش را وقفم کرد و رفت. اما چراغ زیر پله را روشن گذاشت.
بعد رفتنش فوری کف دست راستم را باز کردم و به سختی تکه کاغذی که میان دستم گذاشته بود را باز کردم.
« فرشته.... غذاتو تا آخر بخور و بعد کاسه ی چینی را بشکن و با تکه ای تیز از آن طناب دستانت رو باز کن.... منتظر باش تا نیمه شب، من در خروج رو برات باز میکنم فقط این کاغذ رو هم حتما حتما آخر غذات، کامل بجو و بخور.... نباید اثری ازش باقی بمونه.... یادت باشه بعد از غذات، کاسه رو بشکن، باید غذاتو بخوری تا بتونم بگم در عوض اینکه اگه فرار کردی ولی با سم قرص سیانور درون غذات حتما کشته میشی.... یادت باشه....نیمه شب منتظر باش تا بیام در رو برات باز کنم.... تا قبلش سر و صدا راه نندازی. »
🥀#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🥀
🥀🥀
🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀🥀🥀〰〰〰〰〰〰〰〰〰
🥀@be_sharteasheghi🥀
〰〰〰〰〰〰〰〰
🥀🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀🥀
🥀🥀🥀
🥀🥀
🥀
〰〰〰〰〰〰💖
〰〰〰〰〰☁️
〰〰〰〰💖
〰〰〰☁️
〰〰💖
〰☁️
#پارت_227
#برندهی_عشق
ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.💞.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ
-یاسی پاشو! خرس گنده هنوز من باید بیدارت کنم؟
ظاهرا پتو کشیدن روی سرم بیفایده بود، چون مامان پتو رو از روم کشید و مجبورم کرد بلند شم.
با عصبانیت گفتم:
_مادر من! چیکار میکنی؟ امروز کلاس ندارم... بزار بخوابم چشام باز نمیشه...
با غر گفتم:
_چرا عذابم میدی اول صبحی... لا اله الا الله... پتو رو بده من...
مامان بیچاره هاج و واج به من خیره میمونه و بعد پتو رو میندازه روم و میره بیرون تا بیشتر از این پاچه نگیرم.
بعد از چند ساعت که از خواب سیر شدم پرانرژی بلند میشم و میرم برای صبحانه...
یه نیمرو واسه خودم ردیف میکنم و بعد با نون سنگکی که احتمالا ایلیا گرفته، دو لپی میخورم.
مامان میل بافتنی به دست نشسته کنار پشتی و شال گردن احتمالا برای حسنا میبافه، با طیفی از رنگای شاد، نمیذارم واسه حسنا شه... حیفه... خخخ...
مامان نگاهی به من شنگول میکنه و میگه:
-کیفت کوکه؟ سیرِ خواب شدی؟
_اوم حسااااابی!
میرم سمت مبل تا لم بدم و فیلم تماشا کنم که مامان مانعم میشه.
-از آتلیه زنگ زدن گفتن زودتر بیای امروز...
_اکه هی! ماامانننن! پنچرم کردی که...
میخنده، از اون خندههای قشنگ و مادرونه...
-مگه تو نگفتی عاشق عکاسییای؟
سر تکون میدم، هنوزم میگم...
_ولی تازه داشت استراحتم بهم میچسبید...
⛔️کپی حرام و پیگرد قانونی دارد.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.💖.-.-.-.-.-.-.-.-.-
https://eitaa.com/be_sharteasheghi
☁️💖☁️💖☁️💖☁️