-خانم بهروزی زن مسن و تنهایی بود نمیتوانست به تمام کارهای خانهاش برسد به خاطر همین من سعی میکردم به او کمک کنم اما عیدها که بچهها می آمدن خانه پدرشان سرش شلوغ میشد و دیگر دست تنها نبود یک بار پریوش دخترِخانم بهروزی که در آبادان زندگی میکرد دید به مادرش کمک میکنم خیلی خوشحال شد جلو آمد و مرا بوسید و گفت خیلی ممنون که مواظب مامانم هستی بعد یک بیست تومانی به من عیدی داد خیلی ذوق کردم چون آن زمان بیست تومان پول زیادی بود.
- دا -
- جنگ پایان پدرهای سفر کرده نبود
شور آن واقعه در جانِ پسرها باقیست
- چایت را من شیرین میکنم -
- این مردان با حیا، از داغی سرب نمیترسند اما از ابراز احساس شان چرا ..
- چایت را من شیرین میکنم -
- چقدر بیچارگی شیرین است، وقتی سر به شانهی خدا داشته باشی .
- چایت را من شیرین میکنم -