eitaa logo
نشان از بی نشان ها
559 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
2.8هزار ویدیو
30 فایل
جان به هر حال قرار است که #قربان بشود... پس چه خوب است که قربانی #جانان بشود... انتقاد و پیشنهادات خود رو با ما در میان بگذارید👇👇👇 @BeneshaN63 @beneshanyazahra
مشاهده در ایتا
دانلود
یار امام زمان عج اینجوریه @beneshanHa
این خانم رو نباید بشناسی چون .. @beneshanHa
دست نوشته های شهید خداحافظ دنیا! تو را با تمام زرق و برقت برای رضای خدا ترک میکنم. اینجا دار فانی است. مقصد ما بهشت... @beneshanHa
نشان از بی نشان ها
سلام علیکم دوستان میخوام ادامه داستان نورالدین و نزارم مگه خواننده داشته باشه اگه این داستان و میخو
دوستان خوب کانال عاشقان شهدا بودنتون و پیام هاتون باعث دل گرمی ماست فکر میکردم که وقت برای خواندن داستان شهدا ندارید ان شاالله با ذوق بیشتر بقیه داستان و در خدمتتان هستم و من الله توفیق یاعلی و یا زهرا🌹🌹
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 خاطرات_نورالدین_پسر_ایران ✫⇠قسمت :8⃣1⃣ و 9⃣1⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 20 گاهی شبها موقع نگهبانی، غافلگیرمان کرده و اسلحه مان را می گرفتند و ما باید با هر جان کندنی بود اسلحه را پس می گرفتیم. البته رفته رفته آموزش اثراتش را نشان می داد و ما دیگر نیروی خام روزهای اول نبودیم. در یکی از رزمهای شبانه وقتی در حال برگشت به سمت پادگان بودیم گفتند هر کس فشنگ دارد همین جا تیراندازی کند. همه خشابشان را خالی کردند اما من به سرم زد فشنگهایم را نگه دارم. وقتی به نزدیکی پادگان رسیدیم قرار شد به دشمن فرضی مستقر در پادگان حمله کنیم. شروع به حرکت کردیم و چند متر جلوتر به تله های انفجاری که از قبل کار گذاشته بودند برخوردیم. یک تیربارچی ما را زیر آتش گرفته بود. یکدفعه به سرم زد از سیمهای خاردار و تله های انفجاری ـ که همه را برای آموزش ما تعبیه کرده بودند ـ بگذرم! از موانع گذشتم، به تیربارچی رسیدم و با گلولههایی که داشتم به طرفش تیراندازی کردم. بندۀ خدا خیلی ترسید. زود فریاد زد: «کافیه... برگردید!» بعد از پایان مانور گفتند که یکی از نیروها نزدیک بود تیربارچی را بزند. خیلی سعی کردند آن یک نفر را پیدا کنند اما من اصلاً به رویم نیاوردم! آن شب وقتی نتوانستند به نتیجه برسند ما را به خوابگاه هدایت کردند. اما برنامه در صبحگاه فردا هم ادامه داشت. بعد از مراسم صبحگاه باز پرسیدند: «کی به تیربارچی تیراندازی کرده؟» کسی چیزی نگفت. من هم صدایم را در نیاوردم! بیستوچهار ساعت از غذا محروم شدیم و آن شب هم که از شبهای سرد زمستان بود ما را پابرهنه بیرون کشیدند، انگار نه انگار که مسبب این زحمتهای مضاعف هستم. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ✫⇠ ✫⇠قسمت :9⃣1⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 21 سرانجام وقتی دیدند کسی چیزی نمیگوید از پیگیری ماجرا صرفنظر کردند. یک ماه آموزش در خاصبان به سر رسید و ما به تبریز منتقل شدیم تا بعد از دو روز به جبهه اعزام شویم. داشتم به آرزویم میرسیدم. فصل دوم کردستان روی اولین برگ اعزامم تاریخ دی ماه 1359 خورد. تنها کسی که برای بدرقه ام آمد، حاج خانم بود. با آقاجان و خانواده در خانه خداحافظی کرده بودم اما مادر طاقت نیاورد و تا پای اتوبوسها آمد. پنجاه وپنج نفر بودیم؛ بیست نفر سپاهی و بقیه بسیجی که با دو دستگاه اتوبوس به تهران اعزام شدیم. در آن جمع هیچ آشنایی نداشتم. آرام به منظرۀ پشت پنجره زل زده بودم تا اینکه رفته رفته صحبت نیروهای اعزامی گل انداخت. عدهای که سابقه حضور در جبهه داشتند از اینکه عراق «خمسه خمسه» می زند و از آتش شدید توپخانه عراق میگفتند. این صحبتها را که میشنیدم یاد خاطرات پسردایی ام از نبرد سوسنگرد میافتادم و احساس میکردم همۀ زحمتهایم دارد به نتیجه میرسد. به تهران که رسیدیم به پادگان امام حسین منتقل شدیم که میگفتند در زمان طاغوت مقر ساواک بوده است. ما یک روز آنجا ماندیم و در همان روز چند بار خبرهای گوناگون برایمان آوردند! اول به همه یک کلاش دادند و گفتند به جنوب اعزام می شوید. بعد از مدتی اسلحه ها را جمع کردند و گفتند می روید گیلان غرب. دوباره به همه یک سلاح دادند و گفتند به کردستان می روید... بالاخره تصمیم بر این شد ما را به کردستان راهی کنند. ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 @beneshanHa 🌹یازهرا🌹
📲 واکنش صفحه اینستاگرام استاد #رحیم_پور نسبت به شعار یکی از طلاب در مدرسه #فیضیه: 👈شما که دل بستید به مذاکره با شیطان،هنوز درس نگرفته اید...
گاهے صفـای دلتان برای دلِ زنگار دیده ی ما قابل درڪ نیست !! بہ راستی ڪہ چقدر ، بین ما و شما فاصله هاست ... #گاهی_نگاهمان_ڪنید ✅ @beneshanHa
هَمهْ آبـٰاد نِشینٰانْ زِ خَرٰابي تَرسَنْد مَنْ خَرٰابَت شُدَمُ و دَمْ بِه دَمْ آبـٰادْتَرَمْ #با_شهدا_دوستی_کنیم #دلمان_نمیشکند #مارا_نمیفروشند_به_دیگری #اهل_اسمان‌اند ✅ @beneshanHa
..: ❃↫🌷«بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن»🌷↬❃ وقتی کودک بودیم همیشه یکی از دوستان دوره کودکی برامون خیلی عزیزبود و خاطرات زیادی ازش داریم. من با محمد (آژند) جنگ بازی و جبهه8 بازی می کردیم. جالبه همیشه محمد نقش شهید رو بازی می کرد و من و باقی بچه ها می اومدیم بالا سرش مثلا براش عزاداری می کردیم. امروز من بالای سرش بودم ، میدونید بالای سرش، ❃↫🌷«بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن»🌷↬❃ نام و نام خانوادگی : محمد آژند نام پدر : حسین تاریخ تولد : ۱۳۵۹/۴/۲۷ محل تولد : تهران تاریخ شهادت : ۱۳۹۴/۱۰/۲۱ محل شهادت :حلب سوریه بازگشت پیکر مطهر : ۱۳۹۵/۳/۲۷ تدفین پیکرمطهر : ۱۳۹۵/۳/۳۱ مزار : شهریار ، گلزار شهدای بهشت رضوان محمد انسانی خونگرم ومتواضع ، قاری قرآن و مداح اهل بیت علیهم السلام ، با نام جهادی سید کمیل ، مشتاقانه عازم سوریه شد تا از حرم بی بی زینب سلام الله علیها به دفاع بپردازد ، محمد از همان کودکی هم به شهادت می اندیشید ، ودر بزرگسالی به آرزویش رسید ، پیکر مطهرش بعد از پنج ماه به میهن عزیزمان بازگشت ودر خاک بهشت رضوان آرام گرفت . @beneshanHa 🌹یازهرا🌹
..: وداع فرزندان #شهید_محمد_آژند با پیکر پدر ؛ معراج شهدای تهران ... برخیز پهلوان، برخیز و بنگر کودکانت مردی شده اند در پیچ و خم روزگار😭 @beneshanHa
..: ❃↫🌷«بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن»🌷↬❃ شهید مدافع حرم پاسدار محمد آژند در تاریخ 27 تیر ماه 1359 در تهران متولد شد. ایشان کارشناسی مدیریت از دانشگاه علمی کاربردی آموزش شهروندی را داشت . در سال 1380 عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و یک سال پس از آن ازدواج کرد که ثمره این ازدواج دو فرزند پسر به نام های محمدمهدی 10 ساله و محمدطاها 2 ساله است. محمدآقا به دلیل روحیه مبارزه طلبی و عشق به اهل بیت (سلام الله علیهم) در 13 دی ماه 1394 عازم سوریه شد و در آنجا فرماندهی دسته را بر عهده داشت که پس از 8 روز مبارزه با مزدوران تکفیری در 21 دی ماه 1394 در منطقه خان طومان سوریه در حین عملیات با کفار داعشی بر اثر اصابت گلوله به دست و سرش به درجه رفیع شهادت نائل آمد . پیکر پاکشون پس از 5 ماه جاویدالاثر بودن به وطن بازگشت . @beneshanHa 🌹یازهرا🌹