حاجآقا چند سالی میشد که بخاطر مشکل جسمانی نمیتونست تو دسته های عزاداری شرکت کنه.
سه سال پیش که زمینِ روبهرویی خونهشون رو هیئت ساختن،همهمون خوشحال بودیم که حاجآقا بعد چندین سال میتونه دستهٔعزاداری رو
تماشا کنه.
با خودمون میگفتیم صندلیشو میزاره و میشینه تو پیادهرو و نگاه میکنه.
ولی اجل مهلت نداد،حاجآقا قبل محرم از پیش ما رفت و دیگه هئیت رو ندید.
حاجآقا امشب شب تاسوعاست و خاله برای سال سوم داره حلیم میپزه و ما تو حیاطِخونهٔشما جمع شدیم و هرکسی یجای کار رو گرفته؛
یکی داره گوشتش رو آماده میکنه، یکی ظرفارو میشوره، یکی گاز رو ردیف میکنه، چند نفر سر دیگ دارن حلیمو هم میزنن.
کاش بودی که ببینی،کاش بودی که بیای بهمون انرژی بدی.
حاجآقا خیلی وقته صدای راه رفتنت رو با عصات نشنیدم، صدای قشنگت رو دیگه یادم نمیاد؛ این یعنی خیلی وقته که دیگه نیستی.
به رسمِ خودت روی ایوون نشستیم و عصرجمعه دعای سمات پخش کردیم و دورِدیگ حلیم یادت میکنیم.
جات خیلی خالیه حاجآقا.
بعضی خستگیا خیلی شیرینه،
مثل اینکه از صبح تو بدو بدو بودیم و شب نذری به همه رسید و کسی نبود که دلش بخواد و بهش نرسه.
همیشه آقا ابوالفضلالعباس برام با بقیه فرق داشت،یه حساب دیگهای روشون باز میکردم.
همیشه یجوری با دستایبریدهشون دستمو گرفتن که انگشت به لب موندم.
حالا اومدم بگم آقا من همهٔ سال منتظرِ اینم اربعین بیام وسط بینالحرمین بشینم،زانوهامو بغل بگیرم،بهتون بگم بهم چی گذشته.
آقای علمدار،
ما که جز شما پناهی نداریم،
آقایی که از بچگی عشق به شما رو بهمون یاد دادن،بهمون گفتن هرجا مستأصل شدین ابوالفضلالعباس رو صدا بزنین، آقا میدونن شرمندگی یعنی چی تنهاتون نمیزارن.
جان به فدای دستای بریدهتون،دست مارو رها نکنین.