عشق رو میشه دقیقا با باله توصیف کرد
درسته زیبا و شیرینِ اما بند بند وجودت واسه بعضی از حرکات به درد میاد.
گاهی دلم میخواهد دوباره قلم را بردارم و ادامهی خاطراتمان را بنویسم، اما هر بار که نوک خودکار روی کاغذ مینشیند، انگار واژهها از من فرار میکنند. دیگر مثل قبل بلد نیستم از حال دلم حرف بزنم؛ نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشم، اتفاقاً آنقدر حرف در سینهام مانده که هیچ جملهای توان حملشان را ندارد.
مدتهاست یاد گرفتهام دردهایم را پشت سکوت پنهان کنم. ترس من از زنده شدن خاطرهها نیست؛ زخمهای من آنقدر قدیمیاند که با هر نفس دوباره سر باز میکنند. من از اشکهایی که بعد از نوشتن میآیند نمیترسم، از شبهایی که تا صبح بیدارم میمانند هم نه.. ترس واقعیام جای دیگریست.
میترسم روزی تو این نوشتهها را بخوانی. میترسم میان سطرهایی که با لرزش دست نوشته شدهاند، حجم اندوهی را ببینی که همیشه از نگاهت پنهانش کردهام. میترسم بفهمی پشت تمام لبخندهایی که برای آرامش تو زدم، چه آشوبی خوابیده بود. اگر حتی ذرهای از غم من به دلت راه پیدا کند، انگار تمام تلاشم برای محافظت از تو بیهوده بوده است.
من به درد کشیدن عادت کردهام؛ اندوه برای من دیگر مهمان نیست، صاحبخانه است. سالهاست کنارم زندگی میکند و بودنش برایم غریبه نیست. اما تو... دلم نمیخواهد حتی برای لحظهای با این حجم از تاریکی روبهرو شوی. دلم نمیخواهد نگاهت، که همیشه پناه من بوده، رنگ غم بگیرد
اگر روزی دیدی دیگر از خاطراتمان چیزی ننوشتم، فکر نکن حرفهایم تمام شدهاند. بعضی دردها آنقدر بزرگ میشوند که حتی کلمات هم جرئت نزدیک شدن به آنها را ندارند. بعضی دوست داشتنها هم آنقدر عمیقاند که آدم برای حفظ حالِ کسی که دوستش دارد، ترجیح میدهد خودش در سکوت فرو برود و هیچ نگوید..