چه روزهای کثیفی! خورشید هر روز در چرک و خون طلوع میکند و در لجن مرداب غروب میکند. صبحها دلم نمیخواهد بیدار شوم و شبها نمیتوانم درست بخوابم. روزم در دلمشغولی و شبم در خواب و بیدار میگذرد.
- شاهرخ مسکوب.
خورشید بود. خود نور بود. توی تاریکی به دادش رسید و اون رو به سمت خودش کشوند آخر سر.