دچار
دچاربودن! شاید در حدی پیش بره که به جنون برسه و تمام تو رو مختل کنه. روزمرگی عادی تو رو ازت بگیره. اما ترجیحش میدم. ترجیحش میدم به خالیبودن، به اعتدال داشتن، به کمی از چیزی رو داشتن. سوختن تا نهایتش رو میخوام. تا ژرفنا. تا خاکسترشدن. نمیدونم چه چیزی. فقط به یک چیزی دچار باش. به یک کسی دچار باش. به معشوق، به سینما، به مامان، به ادبیات، به موسیقی، به نقاشی، به سازت، به غم و دردت، به گیاهت، به شخصیت داستانت، به شعر. فقط دچار باش. به نوشتن. که وجودت بسوزه بهخاطرش. زمین رو بدون اینکه وجودت برای کسی/چیزی از شدت خواستن و مایلبودن سوخته باشه ترک نکن!
«شعر باید هزیمت عقل باشد. چیز دیگری نمیتواند باشد.»
هزیمت: نوعی فرار بعد از شکست است، اما رسمی، اما قانعکننده. تصویر آنچه آدم باید باشد، حالتی که کوششها تاثیری در آن ندارند.
آندره برتون، پل الوار، ۱۹۳۶