eitaa logo
🖊برکه ی رمان📚
669 دنبال‌کننده
322 عکس
244 ویدیو
2 فایل
🍃﷽🍃 به برکه ی رمان من خوش اومدین❤ به قلم حلما✍🏻 رمان و داستانهای مختلف📚 نسخه ی مکتوب:جدال عشق ونَفس در حال تایپ:برای لبخند تو پیجمون توی روبیکا👇 https://rubika.ir/berke_roman_15 آیدی نویسنده👇 @Helma_15 کپی رمان بدون اجازه ی نویسنده ممنوع🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان خیلی عالی هست من دوست دارم نویسنده رمان کی ممنون یشم بگید 🥰😘🙏 ممنونم نظر لطفتونه❤️ نویسنده حلما جان هستن
سلام رمان قشنگیه خیلی دوست دارم بدونم اخرش چی میشه، سلام خیلیم عالی😍 انشاالله که پایان خوبی از نظر شما داشته باشه😉
سلام رمانتون واقعا عالیه ممنون از قلم زیباتون سلام ممنونم خوشحالم که خوشتون اومده😍
خیلی عالیه❤️👩‍❤️‍👩 ولی من آیت چهارتا داداش با هم قاطی کردم اصلا😂😂😂 ممنون عزیزم😂 خب آران و آرتین که دو قلو های کژالن. اَردلان هم پسر دلوانه که کژال بزرگ کرده و آرین پسر آخر کژاله.
رمان جالبیه بی‌صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم کاش اردلان با آسا ازدواج کنه چون معلومه دوسش داره🥺❤️ خوشحالم از اینکه خوشتون اومده😍 اینطور که پیداس دو راه بیشتر واسشون نمونده☹️
سلام خیلییی رمانتون عالیه من از اولش بودم و خوندم رمانتون رو خیلی خوبه ممنون میشم سعی کنید هر شب رمان بزارید💜😘🌈💛 سلام سپاسگزارم😍 چشم سعیمو میکنم😉
سلام واقعا رمان درد تسلیم و رمان سد خون عالین 😍 ولی من همش این 4 تا داداشو باهم قاطی میکنم امیدوارم ک ترلان همون دلینا نباشه چون فک میکنم آران بهش علاقه کنده🥺 در کل میگم مرسی ک هسی حلما جونی🤍🌼 سلام ممنونم😍 برای بار دوم عرض میکنم😂 آران و آرتین دوقلو های کژالن. اَردلان پسر دلوانه آرین آخرین بچه ی کژاله. در مورد ترلان هم در ادامه ی رمان متوجه میشید😁😉
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💞درد تسلیم💞 کلافه تو موهاش دست کشید و نشست رو زمین. با بهت گفت --آخه چطور ممکنه؟ نفس عمیقی کشیدم و متأسف گفتم --نمیدونم. متفکر بهم خیره شد --یه آزمایش هست که ثابت می‌کنه یه خانم حاملس یا نه. تأییدوار سر تکون دادم --آره ولی ما چجوری آسارو ببریم؟ متأسف سر تکون داد --با این اوضاع باید یه تصمیم عاقلانه بگیریم. چند ثانیه گذشت و آرتین یه بشکن رو هوا زد --فهمیدم. کنجکاو برگشتم سمتش --چیو؟ --ما باید آسارو ببریم پیش خودمون. مسخره خندیدم --یه چیزی میگیا،آخه یه دختر تنها با چهارتا پسر نامحرم تو یه خونه؟ مشمئز بهم خیره شد --آخه دانشمند کی گفته ما آسارو ببریم پیش خودمون؟ جدای از تنها بودنش اصلاً جا هست اونجا؟ به نظر من باید تو همون آپارتمان خودمون یه واحد واسش اجاره کنیم یه مدت بیریمش اونجا. حق به جانب بهش خیره شدم --آپارتمان خودمون؟ تأییدوار سر تکون داد --آره دیگه همون جایی که خودمون زندگی میکنیم دیگه. متفکر گفتم --آهاان بعد فکر کردی اونجا به نام بابای منه؟ گیج بهم خیره شد --منظورت چیه؟ یکی زدم پس کلش و گفتم --یعنی تو نمیدونی اون خونه ای که من الان تو سروآباد دارم اجاره ایه؟ بعد میگی یه خونه بگیریم واسه آسا؟ با کدوم پول؟ حق به جانب گفت --مثل اینکه بابامون خانِ ها! کلافه گفتم --بعد تو میخوای به چه بهونه ای ازش پول قرض بگیری؟ متفکر به من خیره شد --فهمیدم. --چیو؟ به اطراف نگاه کرد و آروم زیر گوشم گفت --من میدونم مامان کجا پول پس انداز می‌کنه،میتونیم از اونجا پول... یکی خوابوندم زیر گوشش --یعنی تو میگی بریم از مامان دزدی کنیم؟ اخم کرد --دزدی چیه برمی‌داریم بعد برمیگردونیم سرجاش. متأسف سر تکون دادم --خااااک تو سرت آرتین پاشو جمع کن خودتو با این افکار مزخرفت. مکث کردم و ادامه دادم --حالا اومدیمو ما پولو جور کردیم‌ خونه هم گرفتیم به چه بهونه ای آسارو ببریم؟ تأییدوار سر تکون داد --اینم حرفیه،ولی خب میتونیم یه نقشه ی دزدیم واسه اون بکشیم؟ ناخودآگاه خندم گرفت --چی میگی آرتین چرا تموم نقشه هات غیر قانونیه؟ حق به جانب گفت --چون وجود اون موجود غیر قانونیه داداش من! راست می‌گفت اصل کار مشکل داشت. واسه چند لحظه به پیشنهاد آرتین فکر کردم و متفکر گفتم --فکر بدیم نیستا. کنجکاو گفت --کدومش؟ بی توجه بهش گفتم --ما میتونیم آسارو با خودمون ببریم سروآباد و هیچ حرفی راجع به این موضوع نمی‌زنیم بقیه ام فکر میکنن آسارو دزدیدن. سوألی برگشتم سمتش --گفتی مامان کجا پول میزاره؟ خندید --به این زودی نظرت عوض شد؟ حق به جانب گفتم --چیکار کنیم آرتین فعلاً تنها راه حل همینه. از جاش بلند شد‌ و تو همون حالت گفت --بریم خونه بهت میگم. دستشو گرفتم --کجا؟ -- مثل اینکه یادت رفته مهمون دعوت گرفتی؟ مثل جت از جام بلند شدم --وااای راست میگی.... برگشتیم خونه و از جای خالی ماشین بابا فهمیدم مامان اینا رفتن بیمارستان. آسا منتظر تو بالکن بود و تا منو دیدخجالت زده رفت تو اتاق. موقعیت خوبی بود تا تصمیمی که گرفتیمو به آسا بگم، چون ظاهراً هیچکس جز آسا تو عمارت نبود. آرتین رفت تو اتاق و منم رفتم سمت اتاقی که آسا بود. در زدم و رفتم تو. تا منو دید از جاش بلند شد و سریع اشکاشو پاک کرد و خجالت زده سرشو انداخت پایین تلخند زدم --ببخشید اگه مزاحمت شدم. میون گریه ملیح خندید --این چه حرفیه‌ آران. غمگین خندیدم -- یادمهوقتی بچه بودی خیلی منو دوسداشتی، حتی یه بار انقدر گریه کردی که با خودم ببرمت مدرسه. میون گریه خندید --جـدی؟ بدون توجه به حرفش گفتم --چیکار کنم دوباره مثل قبل اینجوری بخندی؟ تلخند زد و با صدای گرفته ای گفت --تو موقعیتی قرار گرفتم که نه راه پس دارم نه راه پیش. با اطمینان گفتم --ولی آسا ممکنه این فقط یه حدس باشه،باید بری بیمارستان تا ازت تست بگیرن! نگران بهم خیره شد --ولی به مامانم چی بگم؟ رفتم نزدیکتر و آروم گفتم --ببین آسا من و آرتین تصمیم گرفتیم تورو مخفیانه ببریم سروآباد. میریم بیمارستان ازت تست میگیرن اگه منفی بود که برمیگردیم گوشخانی ولی اگه خدای نکرده مثبت بود... به اینجای حرفم که رسیدم مکث کردم و آسا کنجکاو بهم خیره شد --خب؟ مردد گفتم --باید بندازیش. پوزخند زد --چـی؟ تأییدوار سرتکون دادم -- میریم بیمارستان اونجا با یه آمپول کارو تموم... عصبانی حرفمو قطع کرد --آران میفهمی داری چی میگی؟ حق به جانب گفتم --آره صدادار پوزخند زد --فکر کردی من اونقدر بچم که نفهمم این بچه الان روح داره؟ اشکاش شروع کرد باریدن و ادامه داد --این بچه حاصل یه اشتباهه ولی بیگناهه! اخم کردم --منظورت چیه آسا؟ متأسف سر تکون داد --مگه من مرده باشم بزارم این بچه بمیره! عصبانی گفتم --فیلم زیاد میبینی؟ کافیه این خبر از این عمارت درز کنه اونوقت پدر مادرت با چه رویی میتونن از خونه.. عصبانی حرفمو قطع کرد... حلما @berke_roman_15 ☕️📖☕️📖☕️📖☕️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلاااام دوستان ☺️ امیدوارم که حالتون خوب باشه و تا این قسمت از رمان لذت کافی رو برده باشید❤️ ممنون میشم نظرات و انتقاداتتون رو راجع به رمان واسم بنویسید😉 https://harfeto.timefriend.net/16538408908022
بی نظیره🤩 فقط منتظرم پارت های بعدی زود تر ارسال بشن 🙂 یعنی آخرش چی میشه🤔🤫 ممنونم 😍 سعیمونو میکنیم‌ پارت ها زودتر ارسال بشن😌 انشاالله پایان خوشی داشته باشه😉