هدایت شده از 🖊برکه ی رمان📚
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ولادت با سعادت حضرت معصومه سلام الله علیها بر تمامی شیعیان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مبارک باد❤️
#ولادت_حضرت_معصومه
#روز_دختر
@berke_roman_15
❤️🌺❤️🌺❤️🌺❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دختر موجودی بهشتی است
روحی لطیف همانند آب
و جسمی ظریف همانند گل دارد
قلبی به وسعت دریا
و مهری مادرانه
که در کودکی همانند مادر
به عروسک های کوچک و بزرگش
مهر می ورزد و عاشقانه آنها را
به آغوش میگیرد...
روزتون مبارک دلبرای دوست داشتنی😌❤️
#ولادت_حضرت_معصومه
#روز_دختر
@berke_roman_15
❤️😍❤️😍❤️😍❤️
💞درد تسلیم💞
#پارت_29
روبه بقیه گفتم
--من برم یکم هیزم بیارم.
آرین که سرش تو موبایل بود و آرتین و رضا به تکون دادن سر اکتفا کردن....
رفتم چند متر اون طرف تر و موبایلمو درآوردم شماره ی ترلانو گرفتم.
به بوق سوم نرسیده جواب داد
--الو سلام.
--سلام ترلان خانم خوب هستین؟
--خیلی ممنون شما خوبید؟
--خداروشکر،چه خبر؟
خجالت زده گفت
--سلامتی، شرمنده امروز تماس گرفتین بیمارستان بودم سرم خیلی شلوغ بود.
خندیدم
--دشمنتون شرمنده این چه حرفیه من بد موقع باهاتون تماس گرفتم، راستش..
مکث کردم و ترلان کنجکاو گفت
--مشکلی پیش اومده؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
--راستش میخواستم راجع به سقط جنین باهاتون صحبت کنم.
متعجب خندید
--اتفاقی افتاده؟ آخه یدفعه این سوأل؟
از طرف شما؟
ملتمس گفتم
--میشه بهم کمک کنید؟
چند لحظه مکث کرد و گفت
--از اونجایی که من اطلاع دارم سن جنین حتماً باید از چهار ماه کمتر باشه و با رضایت مادر این کار انجام میشه ولی خب اگه از طریق قانون مراجعه کنن مراحل قانونی خودشو داره که من اطلاع زیادی ندارم.
متفکر گفتم
--یعنی حتماً باید رضایت مادر باشه؟
خندید
--این چه سوألیه آقا آران،بله دیگه چون جنین تو بدن مادر رشد کرده.
کلافه تو موهام دست کشیدم
--باشه خیلی ممنون لطف کردین.
کنجکاو گفت
--مشکلی پیش اومده؟
خندیدم
--نه چیزی نیست ممنون از وقتی که گذاشتین.
خندید
--نه بابا این چه حرفیه.
بعد از اینکه تماسو قطع کردم برگشتم و با دیدن آرتین سه متر پریدم هوا.
اخم کردم
--لالی احیاناً؟
چشمک زد
--ترلان بود؟
اخم کردم
--اولاً ترلان خانم دوماً به تو چه فضولی؟
ادامو درآورد و کنایه دار گفت
--نخیر اومدم کمکت هیزم بیارم آخه زیاد بودن سنگین میشد.
بی توجه به حرفش گفتم
--هیچ راهی نداره آرتین.
کنجکاو بهم خیره شد
--منظورت چیه؟
دست به سینه گفتم
--یکی از شرایط سقط جنین رضایت مادره.
--مطمئنی؟
--آره دیگه.
متفکر گفت
--ولی راه های دیگه ام هستا.
اخم کردم
--چه راهی مثلاً؟
نگاهشو چرخوند سمت اطراف و آروم گفت
--ببین من شنیدم غیر قانونی ام این کارو انجام میدن...
حرفشو قطع کردم
--اصلاً حرفشم نزن، آسا اون لحظه دست ما امانته اگه خدایی نکرده بلایی سرش بیاد جواب پدر مادرشو چی بدیم؟
تأییدوار سر تکون داد و رو کرد سمت من
--فعلاً بیا بریم پیش رضا زشته تنهاس بعد باهم یه فکری میکنیم....
صبح زود با احساس سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم.
دیشب وقتی از جنگل برگشتیم تا اذان صبح فکرم مشغول آسا بود و بعد نماز خوابم برد.
نگاهم رفت سمت آرتین و آروم جوری که رضا بیدار نشه صداش زدم ولی انگار داشتم دیوارو صدا میزدم.
موبایلمو برداشتم و یه تک زدم رو موبایلش تا بیدار شد و بعد از کلی بد و بیراه به کسی که پشت خط بود خواب آلو جواب داد
--الو؟
آروم گفتم
--آرتین منم.
گیج گفت
--کدوم خری این وقت صبح...
نگاهش برگشت سمت من و عصبانی خواست با صدای بلند حرف بزنه که دست گذاشتم رو دهنش و آروم گفتم
--بی سر و صدا بیا بریم بیرون کارت دارم.
سوییشرتمو پوشیدم و با آرتین رفتیم تو باغ. آرتین خواب آلو وایساده بود جلو من و پشت سر هم خمیازه میکشید.
آخر سر عصبانی شدم و تو یه حرکت دهنشو جفت کردم.
چشماش از تعجب گرد شد و دستمو پس زد
--مرض داری؟
کلافه گفتم
--آخه از بس خمیازه میکشی.
مصنوعی لبخند زد
--شرمنده من یه عادت بدی که دارم وقتی خیلی خوابم بیاد خمیازه...
عصبانی حرفشو قطع کردم
--آرتین یه کلمه دیگه حرف بزنی میزنم تو دهنت، من از شدت سر درد چشمامو به زور باز نگه داشتم.
حق به جانب گفت
--خب آخه داداش من میزاشتی بکپیم تا هم من خمیازه نکشم هم تو سرت نترکه.
غریدم
--ببخشید که فردا شنبس باید برگردیم سروآباد.
متفکر گفت
--خب برمیگردیم.
مشمئز گفتم
--پس کِی آسارو با خودمون ببریم؟
متفکر بهم خیره شد
--راست میگیاااا!
با صدای آرومی گفتم
--همین امشب باید یه جوری ببریمش.
--پس آرین و اَردلان چی میشن؟
کلافه تو موهام دست کشیدم
--نمیدونم.
یکم فکر کرد و یدفعه یه بشکن رو هوا زد
--فهمیدم.
--چی؟
--ببین ما واسه عملی کردن نقشمون یه هفته زمان نیاز داریم.
--که چی بشه؟
--خب یه شب باید بریم پولارو برداریم.
شب بعدی آسارو ببریم.
بعد اگه تست بارداریش مثبت باشه باید واسش خونه بگیریم.
کلافه گفتم
--اینجوری که کارمونو از دست میدیم.
بی توجه سر تکون داد
--ولش کن بابا چیزی که فراوونه کار، فقط تو باید مرخصی بگیری.
متفکر بهش خیره شدم
--ولی آخه چی بگم؟
--چمیدونم یه چیزی بگو دیگه مثلا بگو داداشم مرده.
خندیدم
--خدانکنه.
مشمئز گفت
--خدانکنه چیه،اگه این اَردلان میمرد بهتر بود تا الان با این گندی که زده.
نوچی کردم و گفتم
--آسارو چجوری راضی کنیم؟
با اطمینان سر تکون داد
--آسا با من!
دوتا بزنم تو سرش راضی میشه.
اخم کردم
--تو غلط میکنی!
خندید
--چرت گفتم بابا آخه کی رو یه زن حامله دست بلند میکنه؟!
با صدای مامان برگشتیم سمتش....
حلما
@berke_roman_15
☕️📖☕️📖☕️📖☕️
دوستان سلام پارت امشب ساعت دوازده به بعد ارسال میشه لطفاً منتظر نمونید و فردا پارت رو مطالعه کنید 🙏
💞درد تسلیم💞
#پارت_30
کنجکاو گفت
--صبح به این زودی تو باغ چیکار میکنید؟
آرتین یه فکری کرد و شروع کرد حرکات ورزشی انجام بده و تو همون حالت خندید
--داریم ورزش میکنیم مامان.
منم به تبعیت از آرتین شروع کردم حرکت ورزشی انجام بدم و مامان نگران گفت
--برید تو خونه سرما میخورید.
خندیدم
--نه مامان جان هوا به این خوبی!
مصنوعی لبخند زد و به من اشاره کرد
--بله از نوک دماغت مشخصه مثل لبو سرخ شدی!
آرتین زیر لب گفت
--یعنی مامان حرفامونو شنیده؟
خندیدم و آروم گفتم
--اگه شنیده بود که الان خدایی نکرده سکته کرده بود...
با آرتین رفتیم گرمابه.
نشسته بودیم تو حوض و هردو متفکر به هم زل زده بودیم.
یدفعه آرتین گفت
--فهمیدم! مطمئن باش این نقشه دیگه مو لا درزش نمیره.
کنجکاو بهش خیره شدم و ادامه داد
--امشب میریم پولارو میدزدیم.
تأییدوار سر تکون دادم
--خب؟
--فردا با هم میریم سروآباد دنبال خونه و هر موقع کارمون تموم شد برمیگردیم گوشخانی و یه شبم آسارو میبریم.
مکث کرد و گفت
--فقط میمونه اَردلان و آرین که باید یه جوری به اَردلان بگیم.
تأییدوار سر تکون دادم و آرتین ادامه داد
--فقط امیدوارم آرین پیش مامان گاف نده...
واسه صبححونه همه سر میز جمع شدیم و در سکوت داشتیم صبححونه میخوردیم که موبایل رضا زنگ خورد و با یه ببخشید از سر میز بلند شد.
نگاهم رفت سمت مامان که با آرام خیلی خوب رفتار میکرد.
از طرز رفتارش مشخص بود چقدر دختر دوست داره.
واسه یه لحظه پیش خودم گفتم کاش بچه ی آسا دختر باشه تا مامان خوشحال بشه ولی از طرز فکرم خندم گرفت.
همون موقع رضا برگشت و روبه آرام گفت
--آرام بابایی سریع صبححونه بخور باید بریم.
کنجکاو بهش خیره شدم
--کجا به این زودی؟
همه حرفمو تأیید کردن و بابا با خنده گفت
--به این زودی از اینجا دلزده شدی آقا رضا؟
رضا خجالت زده گفت
--این چه حرفیه دیار خان، راستش یه مشکلی واسه کارخونه پیش اومده باید خودم حتماً برم اونجا.
آرام به حالت قهر دست به سینه گفت
--من نمیام.
رضا خندید
--کجا نمیای بابا جون فردا مدرسه داریا!
آرام با اخم گفت
--مگه فردا و پس فردا اجازمو نگرفتی؟
رضا یکم جدی شد و گفت
--زود بخور باید بریم.
مامان خندید
--من ناهار گذاشتم! هرکی هرجا میخواد بره بعد ناهار.
رضا خجالت زده گفت
--شرمنده ولی نمیشه...
همون موقع موبایلم زنگ خورد و با دیدن اسم ترلان از سر میز بلند شدم و ادامه ی بحث بین مامان و رضارو نفهمیدم.
رفتم تو اتاق و جواب دادم
--الو سلام.
--سلام آقا آران خوبید؟
--ممنون شما خوبی؟
--خداروشکر،راستش زنگ زدم یه سری اطلاعات راجع به سقط جنین بهتون بدم.
خندیدم
--خیلی ممنوع چه اطلاعاتی؟
ریز خندید
--راستش پرینت گرفتم. هر موقع خواستین بگین واستون پست کنم.
متفکر گفتم
--راستش من الان خونه نیستم.
--خب هر موقع برگشتین به من اطلاع بدین.
--باشه چشم...
بعد از اینکه تماسو قطع کردم رفتم دیدم رضا داره از همه خداحافظی میکنه.
دویدم سمتش
--رضا جون اینجوری که خیلی بد میشه داداش
مامان حرفمو تأیید کرد
--والا منم زبونم مو درآورد از بس گفتم.
رضا خندید
--انشاالله سر فرصت مزاحمتون میشیم کژال خانم.
مامان لبخند زد
--انشاالله تا باشه از این مزاحمتا،تشریف بیارید قدمتون سر چشم....
بعد از اینکه رضا رفت مامان و بابا رفتن
خونه ی یکی از بزرگای روستا و آرین با دوستاش رفت باغ.
داشتم میرفتم سمت اتاق که نگاهم رفت سمت اَردلان که نشسته بود لب پله ها.
همون موقع آرتین از اتاق اومد بیرون و رفتم سمتش آروم گفتم
--به نظرت الان بهش بگیم؟
گیج گفت
--چیو به کی؟
مشمئز بهش خیره شدم
--موضوع آسارو به اَردلان دیگه!
--آهــان آره الان بهترین وقته....
رفتیم کنار اَردلان نشستیم و آرتین زد سر شونش
--چته داداش کشتیات غرق شده؟
اَردلان حرفی نزد و آرتین ادامه داد
--ولی فکر کنم این حال بدیات طبیعی باشه آخه بالاخره بابا شدنم دردسرای خودشو داره!
اَردلان مشمئز به آرتین خیره شد
--آرتین چرا داری چرت و پرت میگی؟ ببین من الان اصلاً حوصله ی مسخره بازی ندارما.
آرتین با لحن مسخره ای گفت
--بابا تو دیگه چقدر خنگی!
اَردلان کلافه ازجاش بلند شد.
--آره من خنگم پس لطفاً سر به سرم نزار!
تا خواست بره آرتین دستشو گرفت نگه داشت
--هوووی کجا یاور صبر کن با هم بریم!
میگم داری پدر میشی یعنی داری پدر میشی یعنی آسا الان حاملس.
اَردلان با بهت برگشت سمت آرتین و با صدای تحلیل رفته ای گفت
--چیی؟
آرتین اخم کرد
--همین که شنیدی!
یدفعه اَردلان عصبانی شد و یقه ی آرتین و چنگ زد
--ببین دفعه ی آخرت باشه از این شوخیا با من میکنی!
آرتینم در مقابل یقشو چنگ زد
--توام دفعه ی آخرت باشه از گندکاریات رد پا به جا میذاری!
اَردلان خواست آرتینو کتک بزنه که مانعش شدم و بینشون وایسادم.....
حلما
@berke_roman_15
☕️📖☕️📖☕️📖☕️