.
انگار سوار قطاری شدهام و میتوانم از پنجره جادهای را ببینم که همواره در آن بوده ام و قطارم چند صباحی در امتدادش پیش رفته اما بعد سرعت گرفته و دائماً به شرق یا غرب به طرف چشم انداز تپههای ناآشنا پیچیده و هر چه را که پشت سرش بوده به حال خود رها کرده تا نابود شود.
#ازمتنکتاب
بیحال افتادهام تمام بندهای بدنم درد میکند. حسین آمد و گفت مامان چرا حمدی که برات خوندم اثر نکرد پس؟
کاش در توانم بود چوب جادویی به خودم میزدم و حالم را یکهو خوب میکردم تا حسین حس کند حمدی که به شربتنعناع خوانده اثر دارد.
#مادری
#دربارهمادرشدن
@berrrke
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
ما در مدرسه نویسندگی مبنا به این اعتقاد داریم که:
« با نویسندگی مبارزه کن! » ✌️
این خط مشی ما در تمامی دورههای نویسندگی مبنا است.
🖋 دورههای نویسندگی ما در چهار سطح ارائه میشن به ترتیب: دوره نویسندگی خلاق، مقدماتی، پیشرفته و حرفهای.
در پایان و بعد از قبول شدن در دوره حرفهای، هنرجوها وارد باشگاه نویسندگان مبنا میشن.✅
باشگاه محلیه برای همافزایی و حمایت از نویسندههای متعهد به اسلام و انقلاب اسلامی.
🔖 ارائه پروژههای کاری و تلاش برای درآمدزایی اعضا، حمایت برای شرکت در جشنوارهها، شرکت در کارگاههای تخصصی و برگزاری پروژههای فرهنگی بزرگ در سطح کشور(برای مثال پروژههای فرهنگی برای فولاد مبارکه اصفهان و...) از جمله رسالتهای باشگاه است.
#باشگاه_نویسندگان_مبنا
#جنگ_روایتها
| @mabnaschoole |
.
شاید متن به لطافت عکس نباشد. شام غریبان است. روی حوض را پر کردهاند از شمع و عود. یکنفر یک خروار گلرز نذر کرده که بدهند دخترکان توی روضه. گل رز بدهند بهشان که آخر مجلس وقتی دستتوی دست مادر یا پدرشان میروند خانه دلشاد باشند. گل میدهند با بیسکویتهای رنگارنگ، میدانی؟ گل میدهند برای آرام کردنشان. آخر شام غریبان است.
روضهخوان بنا کرده امشب حدیث کسا بخواند. هادی را بغل کردم تا آرام بگیرد. امشب جور دیگری به من چسبیده. چنگ میاندازد به روسریام و ول کن نیست. تلاش میکنم از پس همهمهی زنها و سروصدای بچهها حواسم را بدهم به مداح. هادی به بغل چند بار پلهها را بالا و پایین میشوم تا شاید چند کلمهایی بیشتر از روضه نصیبم بشود. روضهای که امسال مجسمتر از هرسال است. کلمات غمشان سنگین تر است. واضح ترند. از رباب که میخواند انگار سروصداها میخوابد. جدایی مادر از نوزادش را کسی تاب ندارد میدانی؟ همین روزها توی همین سرزمین کودکی وقتی داشت توی بغل مادرش شیر میخورد شهید شد با مادرش باهم.. نتوانستند از مادرش جدایش کنند. هر دو را باهم سپردند به خاک. رباب ولی نوزادش را تنها سپرد به خاک. زنها؛ آنها که نوزاد دارند صدایشان از هیاهو میزند بالا. ضجه میزنند. دخترها میدوند. بازی میکنند. رنگ گلهاشان را نشان هم میدهند. میخندند بیهوا. پرچادرهایشان باد میزند به شمعها. پر پری میکنند ولی خاموش نه. آخر امشب شام غریبان است.
#مادرانه
#شامغریبان
#عاشورا
@berrrke
دورهمی و رونمایی #رفاقت_مدام
به بهانۀ یکسالگی مدام؛ در روزهایی که بیش از همیشه، رفاقت معنا پیدا کرده، از شما دعوت میکنیم تا در کنار ما باشید؛
برای رونمایی از شمارهای که تماماً دربارهٔ «رفاقت» است.
با حضور
#مرتضی_کاردر #مجید_قیصری #یاسین_حجازی #مکرمه_شوشتری #سلمان_باهنر #رامبد_خانلری #مژده_سالارکیا #امیرحسین_شربیانی #معصومه_امیرزاده #نادر_سهرابی و تحریریۀ مجله
📍مکان: تهران، شریعتی، بالاتر از مطهری، نبش کوچهٔ کلاته، شهر کتاب مرکزی
🗓 زمان: چهارشنبه، ۱۸تیرماه
🕒 ساعت: ۱۷ تا ۱۹
منتظر و مشتاق دیدار شما هستیم 🌿
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
من نمیتوانم با این حجم از غصه بخوابم. من خودم را سرگرم میکنم که نفهمم زمان دارد از دست میرود. حالم را نمیفهمم این که دستم از کمک کوتاه است روانیام کرده.
بیتابم. گمانم حسین دوسالش بود، رفت توی اتاق و خیلی سریع در را قفل کرد. هرکاری کردیم در را نتوانست باز کند. بعد که فهمید چه شده، افتاد به گریه. من هم عین مرغ سر کنده خودم را به در و دیوار میزدم و کاری ازم بر نمیآمد. آخر آتشنشانی آمد و از پنجره رفت توی اتاق من شاید یک دقیقه قبلش پنجره اتاق را باز کرده بودم. تا ماشین نردبان دار آتشنشانی آمد و توری را پاره کرد و پرید تو؛ من مردم. من از ناتوانی خودم برای آرام کردن و در آوردن حسین از اتاق مردم. حالا درست همان حال هشت سال پیش پشت در اتاق را دارم. نمیدانم چه کنم. دلم میخواهد بلند شوم ماشین را بردارم و تخته گاز تا خود غزه بروم من دارم روانی میشوم. از غم بچههای غزه از اینکه ثانیهها دارد از دست میرود و همه جهان ساکت است دارم دق میکنم. دیدید وقتی پختن و آماده کردن غذا کمی طولانیتر میشوند بچهها چقدر بیتاب میشوند. چقدر مدام استرس داریم که زودتر آماده بشود تا این ثانیهها کمتر شود؟ که زودتر غذایی به دست بچهها بدهیم؟
من از صبح هی دارم ثانیهها را میخورم با بغض. خفه میشوم هر لحظه که نمیتوانم بلند شوم و دنیا را به هم بریزم برای گرسنگی این بچهها. کاش گرداندن دنیا را میدادند دست ما مادرها کاش میشد دعا کرد که سینهی مادرها پر شود. کاش سینی از جانب خدا فرود بیاید برای این مردم. جهان بیدار نمیشود. مردم جهان خودشان را به خواب سگی زدهاند. کاش میشد زنگ زد به آتش نشانی و کمک خواست.
کاش یکی از پنجره بپرد تو و بچهها را بغل کند. و رد دست مهربانش تا سالها بماند روی دیوار اتاق.
کاش تمام بشود این بغض...
#غزه
@berrrke
موقعیت
همهی صادقیها خوابند. من ماندهام تنها با یک سوسک خیلی بزرگ با قابلیت پرواز در حد اف۳۵😫
بیتربیت رفته پشت گلدونهای نازنینم قایمشده😭