eitaa logo
بِرکه 🍃
323 دنبال‌کننده
354 عکس
40 ویدیو
2 فایل
خانم ف.میم روایت های ساده از زندگی یک مامان، معمار، داستان نویس.🍂 اینجا می‌توانیم گپ بزنیم https://eitaa.com/Fmazhari
مشاهده در ایتا
دانلود
آیا واقعا کسی هست که کاری از دستش بر بیایید ولی انجام ندهد؟ من خوش خیال می‌گوید نه لابد. من واقع نگر می‌خواهد اما شک کند. دودل باشد. جای برای برگشت بگذارد. من قاطع هم می‌گوید بله هست و هستند ولی لال مرده‌اند. @berrrke
موقعیت همه‌ی صادقی‌ها خوابند. من مانده‌ام تنها با یک سوسک خیلی بزرگ با قابلیت پرواز در حد اف۳۵😫 بی‌تربیت رفته پشت گل‌دون‌های نازنینم قایم‌شده😭
کشتمش😭😭😭 این صدای زن ایرانی‌ست! بعد از حدود ۴۵ دقیقه جنگ تن به تن و مقاومت بی‌صدا، پدافند اف‌دات‌مظهری؛ بی‌شعور متخاصم رو هدف مگس‌کش قرار داد و به هلاکت رسوند. لاشه‌ی نابرده‌ی الان توی کوچه در دست مهندسی معکوس توسط لشکر سایبری مورچه‌‌هاست😭😭 @berrrke
. خسته‌‌ َم از دورن خسته و لهیده‌ام مثل انگوری که روی تاک گنجشک‌ها خورده باشندن و صدای جیغ‌وویغ غروبانه‌شان را چپانده‌اند توی پوست خالی‌اش. تمرکز روی تشبیه یادم برد که چه غری می‌خواستم بزنم. ولش کن بگذار برکه بخوابد. همانطور که گنجشک خوابید سنجاب خوابید. جهان‌خوابید. و من له و لورده به ظرف‌های توی سینک خیره ام و دل خوشم به دو فصل کتابی که خواندم. بگذار برکه بخوابد. شاید این بیداری کار دستش بدهد. همان بهتر غری که می‌خواستم‌بزنم یادم رفت. ورنه انگ ناشکری و قدرندانی می‌خورد به پی‌شانی‌ام. داری و نداری هستی و نیستی و پوچی. شاید برکه نداند وقتی که صندلی نماز را یک نیم متر بچه از زیر پاییم کشید من به چه حال بودم. بوی قاچ نیم خوره‌ی هندوانه روی میز می‌زد زیر دماغم و تاریک بود. داشتم زیر لب غرغر‌ می‌کردم الله الصمد... آره خدا بی‌نیاز است. نماز کَله مَلَق و دست‌ شکسته با مهری که هی کش‌ رفته می‌شود. بدون مهر به چه کار خدا می‌آید. او بی‌نیاز است. هنوز داشتم توجیه می‌کردم که منم آن مسکین مستکین سائل مسئول که باید ببندم نماز را هرچقدر ترکیده. هنوز داشتم فکر می‌کردم به ناز یا نیاز که صندلی از زیر پایم کشید و من زانو ندار فکرم فل‌فور رفت پی این‌که چطور سجده کنم؟ هنوز توی قنوت بودم. می‌خواستم به اینجایش برسم که برای ذریهً طیبه دعا کنم به درگاه صمد بی‌نیاز... که ذریه از روی صندلی قل خورد پایین و برکه بیدار شد با جیغ و الله‌اکبری به بلندی اذان صبح‌های مسجدی در محله‌ایی خواب‌آلود. صدای شکستن نمازم قاطی شد با گریه و برق قطع بود. دولت خواب بود. گنجشک خواب بود. برکه هم خواب. پس چطور می‌خواست که بفهمد؟ نمیفهمد همانطور که ظرف‌های توی سینک نمی‌خواهند که بفهمند. هیچ‌کس نمیفهمد جز زنی که بچه‌به بغل توی ترافیک شهری که یک جایش را برای فاضل‌آب کندند. یک جایش را برای خط بی‌آر‌تی کنده‌اند. و چند جایش عین صورت بچه‌ای که آبله مرغان گرفته گله به گله دست انداز دارد. و برق هم ندارد؛ دو ساعت رانندگی کرده. کسی نمی‌فهمد چون گنجشک خواب بود. دولت خواب بود. سنجاب خواب بود. پس بگذار برکه بخوابد‌ با چشمانی باز. @berrrke
یادداشتم برای کتاب بافته را در بهخوان بخوانید: https://behkhaan.ir/reviews/0257d672-71c6-413d-9b10-005b6486eba7?inviteCode=BEhh02xmVKTv
بِرکه 🍃
. بی‌خبر و سرزده رفتیم خانه‌اش ماهان. همسفر کربلایمان بود. از آن پیرمرد‌های خوش‌زبان خوش رو و جذاب ک
. اربعین امسال رفتیم دوباره توی روستای حاج‌حسن برای عزاداری. دعا که تمام شد مردها زودتر رفته بودند باغ حاج‌حسن تا زن‌ها برسند. پیرمرد نازنین خودش نبود. دخترها داشتند باغچه و خانه را تمیز‌می‌کردند که باباحسن از مشهد می‌آید همه جا تمیز باشد. نشستیم چای خوردیم ولی نه از دست حاج حسن. دلم گرفت که خودش را ندیدم. فردایش که آمد اولین و آخرین کاری که کرد آب دادن درخت به و انگور و انجیر بود. باغ را که سیراب کرد خیالش از درخت‌هایش جمع شد؛ همان‌جا زیر سایه‌ درخت‌ها برای همیشه خوابید. مهربان و آرام. مهربان و صبور. مهربان و عزیز. ممنون می‌شوم به فاتحه یا صلواتی مهمانش کنید. @berrrke
. یادداشتم برای کتاب "راهنمای مردن با گیاهان دارویی" را در بهخوان بخوانید: https://behkhaan.ir/reviews/db6e10e3-a8eb-4ff5-bc92-0618d49f9cdb?inviteCode=BEhh02xmVKTv
خانم‌ها و آقایان، این شما و این «آغاز ثبت نام حلقه کتاب سیزدهم» 🎉 📍همراه با تخفیف ۱۵درصدی برای پنج روز اول ثبت نام 📚 در این حلقه، قراره با چهار کتاب زیر زندگی کنیم: 🔸خاکسپاری دوم بانوی مرگ 🔹جزیرهٔ سرگردانی 🔸یک عمر کار 🔹گیرنده شناخته نشد همراه با برنامه‌های متنوع: 📝 وبینار آشنایی با سیمین دانشور 🌸 وبینار تجربه مادری 🥇ماراتن کتاب 🔍 بررسی کتاب با حضور منتقدین 📲 دیدار با مترجم و نویسنده (در صورت امکان) و... در کنار یک جمع چند صد نفره کتابخوان ♨️ اگه شما هم مثل ما همیشه‌ سرتون توی کتابه، پس به جمع ما اضافه بشید از: 🔗 https://mabnaschool.ir/product/halghe13/ ⚠️ توجه: برای تهیه کتاب‌ها با تخفیف، باید از طریق سایت اقدام کنین. 📚 @halghemabna
صالح صالح صالح و ما ادراک صالح... توی وصیت‌نامه ات نوشتی هرگاه نوری در آسمان شب غزه دیدید مرا یاد کنید. تو خودت نوری بر شب سیاه و تیره‌ی این دنیا. حیف بود که شهید نشوی حیف بود. خواستی که غصه‌ی شهید شدنت را نخوریم. ولی مگر‌ می‌شود؟ برایت صدقه می‌دهم برای دل خودم برای آزادی غزه .
بخشی از متن وصیتنامه صالح الجعفراوی بسم الله الرحمن الرحیم سپاس خدای جهانیان را، آن‌که فرمود: «کسانی را که در راه خدا کشته شده‌اند، مرده مپندار؛ بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌خورند.» من، صالح، این وصیت را می‌گذارم، نه برای وداع، بلکه برای تداوم راهی که با یقین برگزیده‌ام. خداوند می‌داند که تمام توان و نیروی خود را به کار گرفتم تا پشتیبان و صدای مردمم باشم. درد و ستم را با همهٔ جزئیاتش زیسته‌ام، رنج و داغ عزیزان را بارها چشیده‌ام، و با وجود همهٔ این‌ها، هرگز از رساندن حقیقت، آن‌چنان که هست، کوتاهی نکردم. حقیقتی که برای هر کس که سستی کرد و سکوت نمود، حجت خواهد بود و برای هر کس که یاری داد و ایستاد، افتخار و عزتی است؛ برای شریف‌ترین و گرامی‌ترین مردم، اهل غزه. اگر به شهادت رسیدم، بدانید که ناپدید نشده‌ام… اکنون در بهشت‌ام، در کنار یارانم که پیش‌تر رفتند؛ در کنار انس، اسماعیل، و همهٔ عزیزانی که به عهدی که با خدا بسته بودند، وفا کردند. شما را به یاد من در دعا توصیه می‌کنم، و اینکه پس از من راه را ادامه دهید. به یاد من صدقه‌های جاری بدهید، و هرگاه صدای اذان را شنیدید یا نوری شب غزه را شکافت، مرا یاد کنید. شما را به مقاومت وصیت می‌کنم… به راهی که گام در آن نهادیم، و به مسیری که به آن ایمان داشتیم. زیرا جز آن راهی برای خود نشناختیم، و جز در پایداری بر آن، معنایی برای زندگی نیافتیم. همیشه می‌گفتم: کلمه نمی‌میرد، و تصویر از یاد نمی‌رود. کلمه امانت است، و تصویر پیامی. آن را به جهان برسانید، همان‌گونه که ما رساندیم. گمان نبرید که شهادت من پایان است؛ بلکه آغاز راهی دراز به‌سوی آزادی است. من حامل پیامی هستم که می‌خواستم به گوش جهان برسانم—به جهانی که چشمان خود را بسته و به آنان که در برابر حق خاموش مانده‌اند. و اگر خبرم را شنیدید، بر من گریه نکنید. این لحظه را مدت‌ها آرزو کرده بودم و از خدا خواستم آن را روزی‌ام کند. پس سپاس خداوندی را که مرا به آنچه دوست داشتم، برگزید. و به هر کس که در زندگی‌ام به من بدی کرد، دشنام داد یا مرا دروغ و بهتان گفت، می‌گویم: اکنون من به سوی خدا می‌روم، شهید به خواست او، و در پیشگاه او داوری نهایی خواهد بود. شما را به فلسطین وصیت می‌کنم… به مسجدالاقصی… آرزویم این بود که به صحن آن برسم، در آن نماز گزارم، و خاکش را لمس کنم. اگر در دنیا به آن نرسیدم، از خدا خواستارم که در بهشت ما را نزد آن گرد آورد. خدایا، مرا در شمار شهیدان بپذیر، گناهان گذشته و آینده‌ام را ببخش، و خونم را نوری کن که راه آزادیِ مردمم را روشن سازد. اگر کوتاهی کرده‌ام، مرا ببخشید، و برایم از خدا درخواست رحمت و مغفرت کنید. من بر عهد خود پایدار ماندم، و آن را تغییر ندادم و جایگزین نکردم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته. برادر شما، شهید به خواست خدا صالح عامر فؤاد الجعفراوی ۱۲ اکتبر ۲۰۲۵
علیرضا را آوردم به یک جلسه و باید حدود چهل دقیقه منتظرش باشم تا کارش تمام شود. کسی این وقت شب هادی را برای من نگه نمی‌داشت پس سه‌تایی آمدیم این سر شهر. تا علیرضا بیایید با هادی امدیم کافه سر کوچه گفتم یک چایی بخورم که بقیه شب را دوام بیاورم. ولی یا من و هادی برای اینجا خیلی عجیبیم یا اینجا برای ما. محیط مردونه و دود قلیون و سیگار... الان برسم خونه باید مستقیم بریم توی ماشین لباسشویی 🥴