eitaa logo
بِرکه 🍃
323 دنبال‌کننده
354 عکس
40 ویدیو
2 فایل
خانم ف.میم روایت های ساده از زندگی یک مامان، معمار، داستان نویس.🍂 اینجا می‌توانیم گپ بزنیم https://eitaa.com/Fmazhari
مشاهده در ایتا
دانلود
صالح صالح صالح و ما ادراک صالح... توی وصیت‌نامه ات نوشتی هرگاه نوری در آسمان شب غزه دیدید مرا یاد کنید. تو خودت نوری بر شب سیاه و تیره‌ی این دنیا. حیف بود که شهید نشوی حیف بود. خواستی که غصه‌ی شهید شدنت را نخوریم. ولی مگر‌ می‌شود؟ برایت صدقه می‌دهم برای دل خودم برای آزادی غزه .
بخشی از متن وصیتنامه صالح الجعفراوی بسم الله الرحمن الرحیم سپاس خدای جهانیان را، آن‌که فرمود: «کسانی را که در راه خدا کشته شده‌اند، مرده مپندار؛ بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌خورند.» من، صالح، این وصیت را می‌گذارم، نه برای وداع، بلکه برای تداوم راهی که با یقین برگزیده‌ام. خداوند می‌داند که تمام توان و نیروی خود را به کار گرفتم تا پشتیبان و صدای مردمم باشم. درد و ستم را با همهٔ جزئیاتش زیسته‌ام، رنج و داغ عزیزان را بارها چشیده‌ام، و با وجود همهٔ این‌ها، هرگز از رساندن حقیقت، آن‌چنان که هست، کوتاهی نکردم. حقیقتی که برای هر کس که سستی کرد و سکوت نمود، حجت خواهد بود و برای هر کس که یاری داد و ایستاد، افتخار و عزتی است؛ برای شریف‌ترین و گرامی‌ترین مردم، اهل غزه. اگر به شهادت رسیدم، بدانید که ناپدید نشده‌ام… اکنون در بهشت‌ام، در کنار یارانم که پیش‌تر رفتند؛ در کنار انس، اسماعیل، و همهٔ عزیزانی که به عهدی که با خدا بسته بودند، وفا کردند. شما را به یاد من در دعا توصیه می‌کنم، و اینکه پس از من راه را ادامه دهید. به یاد من صدقه‌های جاری بدهید، و هرگاه صدای اذان را شنیدید یا نوری شب غزه را شکافت، مرا یاد کنید. شما را به مقاومت وصیت می‌کنم… به راهی که گام در آن نهادیم، و به مسیری که به آن ایمان داشتیم. زیرا جز آن راهی برای خود نشناختیم، و جز در پایداری بر آن، معنایی برای زندگی نیافتیم. همیشه می‌گفتم: کلمه نمی‌میرد، و تصویر از یاد نمی‌رود. کلمه امانت است، و تصویر پیامی. آن را به جهان برسانید، همان‌گونه که ما رساندیم. گمان نبرید که شهادت من پایان است؛ بلکه آغاز راهی دراز به‌سوی آزادی است. من حامل پیامی هستم که می‌خواستم به گوش جهان برسانم—به جهانی که چشمان خود را بسته و به آنان که در برابر حق خاموش مانده‌اند. و اگر خبرم را شنیدید، بر من گریه نکنید. این لحظه را مدت‌ها آرزو کرده بودم و از خدا خواستم آن را روزی‌ام کند. پس سپاس خداوندی را که مرا به آنچه دوست داشتم، برگزید. و به هر کس که در زندگی‌ام به من بدی کرد، دشنام داد یا مرا دروغ و بهتان گفت، می‌گویم: اکنون من به سوی خدا می‌روم، شهید به خواست او، و در پیشگاه او داوری نهایی خواهد بود. شما را به فلسطین وصیت می‌کنم… به مسجدالاقصی… آرزویم این بود که به صحن آن برسم، در آن نماز گزارم، و خاکش را لمس کنم. اگر در دنیا به آن نرسیدم، از خدا خواستارم که در بهشت ما را نزد آن گرد آورد. خدایا، مرا در شمار شهیدان بپذیر، گناهان گذشته و آینده‌ام را ببخش، و خونم را نوری کن که راه آزادیِ مردمم را روشن سازد. اگر کوتاهی کرده‌ام، مرا ببخشید، و برایم از خدا درخواست رحمت و مغفرت کنید. من بر عهد خود پایدار ماندم، و آن را تغییر ندادم و جایگزین نکردم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته. برادر شما، شهید به خواست خدا صالح عامر فؤاد الجعفراوی ۱۲ اکتبر ۲۰۲۵
علیرضا را آوردم به یک جلسه و باید حدود چهل دقیقه منتظرش باشم تا کارش تمام شود. کسی این وقت شب هادی را برای من نگه نمی‌داشت پس سه‌تایی آمدیم این سر شهر. تا علیرضا بیایید با هادی امدیم کافه سر کوچه گفتم یک چایی بخورم که بقیه شب را دوام بیاورم. ولی یا من و هادی برای اینجا خیلی عجیبیم یا اینجا برای ما. محیط مردونه و دود قلیون و سیگار... الان برسم خونه باید مستقیم بریم توی ماشین لباسشویی 🥴
هفته‌ی پیش درست حوالی همین ساعت‌ها بود که ترکیدم. مثل یک بمب‌ساعتی منفجر شدم. محمدهادی در روزهای یک‌و نیم‌سالگی‌ دارد با دندان‌های آسیایی‌اش دست‌پنجه نرم می‌کند و مدام من را می‌خواهد بد خواب است و هفته‌ی قبل درست همین‌روزها بود که از درد دندان و آبریزش بینی کلافه نه خودش خوابیده بود و قاعدتا نه من! و این چرخه از شب قبل شروع و تا امتداد صبح کش آمده بود. روز‌ را با ته مانده‌ی انرژی به ساعت خواب ظهرش رساندم. هرطور که بود با دوز و کلک. بماند که یک دستی ناهار درست کرده بودم یک دستی جمع‌وجور کرده بودم و... ساعت ۳ عصر بلاخره تسلیم خواب شد. من تازه توانستم شانه‌هایم را روی زمین بگذارم. سرم را روی بالشت نگذاشته، بقیه پسرها یکی‌یکی برای کلاس و کار و برنامه عصرشان از اتاق ها زدند بیرون و در بود که به هم کوبیده می‌شد. برای مغز خسته‌ی من کوبیده انگار می‌شد وگرنه بستن و باز کردن معمولی بود. صداها توی سر بی‌خواب من چند برابر می‌شد. توی گیرودارِ بردار بذار، ببر بیار پسرها؛ هادی بیدار شد و من ترکیدم. منفجر شدم مثل یک بمب عمل نکرده مانده از جنگ. چنان صدایی از گلویم خارج می‌شد که خانه به لرزه افتاده بود. من این صدا را نمی‌شناختم این صدای من نبود. فریاد می‌کشیدم و نمی‌فهمیدم و نمی‌توانستم دهانم را ببندم. انگار یک موجود ناشناخته از کره‌ایی دیگر از وجودم سر برآورده بود. به هیچ کس اجازه کلاس رفتن ندادم همه فقط نگاه می‌کردند به مادری عجیب و خشمگین. نمی‌دانستند کجا پنهان شوند که ترکش‌های بمب به‌شان نگیرد. بعد نشستم و زار زار گریه کردم. پسرم هادی را از من دور کرد. مسکنی خوردم و چشمانم گرم شد. باز صدای هادی که آمد فهمیدم ۲۰ دقیقه خوابم برده. از تخت آمدم بیرون، برگشته بودم به تنظیمات کارخانه. چشم‌هایم خشم، درماندگی و کلافگی را رها کرده بود داشت با عشق بی‌حد‌و مرزی به پسرها نگاه می‌کرد. طوری که خودشان باورشان نمی‌شد این لبخند مال صورت من است. همان بمب نیم ساعت پیش. نشستیم و خوراکی‌هایی که حاصل چرخ زدن محمدهادی با کالسکه تا خیابان بود را خوردیم و خندیدم. به قول ریچل‌کاسک توی کتاب •یک‌ عمر‌ کار• نقل به مضمون؛ خواسته‌ی من فقط خوابیدن بچه‌ نبود بلکه می‌خواستم خودم را برای چند دقیقه تنها ببینم و انرژی‌ام را بازیابی کنم. آن عصر کسی به کلاس زبان و ریاضی نرفت. محمد‌هادی هم نخوابید. ازشان خواستم که یک ساعت تنها بمانند و دور درس و کلاسشان خط بکشند تا من یک ریکاوری بکنم. کتابم را زیر بغلم زدم و سویچ ماشین را برداشتم. راندن ماشین و خواندن کتاب در کافه‌‌کتاب می‌توانست مغزم را ارام‌تر کند. امروز دقیقا یک هفته از آن ماجرا می‌گذرد و من خیلی فکر کردم. به این‌که چرا منفجر شدم؟ من می‌خواستم یک مادر تمام و کمال باشم. که میان‌وعده و صبحانه پسرهایش را هر روز متنوع و دلچسب آماده می‌کند. ناهار ماهی شکم‌پر می‌پزد و پیگیر شدید کلاس‌های فوق برنامه‌ی بچه‌هایش است. سرویس رفت و برگشتشان و همراه برنامه‌ریزی‌های درسی‌شان است و نمی‌خواهد آب توی دلشان تکان بخورد. آن هفته تا چهارشنبه تمام روزهایش را با محمدهادی تنها بودم. برای همین‌ترکیدم. چون می‌خواستم‌همه‌چیز تمام باشم و از کسی کمک‌ نخواهم. برای همین منفجر شدم. 👩🏻‍🦯 @berrrrke
. ما عادت داریم که این دست‌ها برایمان قطاب بپیچند. شیرینی عید بپزند. چادر عروسی و جشن تکلیف برش بزنند و بدوزند. این‌ دست‌ها باید شامی‌ کباب بپزند با قاتق‌گوشت. ما عادت کردیم وقتی پشت این دست‌ها را می‌بوسیم تسبیح و مفاتیح و قرآن تویشان باشد، نه سرُم! عادت نداریم روی تخت بیمارستان مراقبت باشیم. نمی‌توانیم این دست ها را این شکلی ببینیم. لطفا زودتر بیا خانه که پنجشنبه نزدیک است و تو مدتی می‌شود که آبگوشت نپختی. لطف می‌کنید اگر برای ننوی عزیزمان با نفس‌گرم‌تان حمدی بخوانید.🍃 @berrrke
. ننو می‌فرمان هر روز این ذکرها رو بگین. ۱۳۳ صلوات ۱۳۳ یا عباس ۱۳۳ صلوات هدیه به حضرت ابلفضل ۱۳۳ صلوات هدیه به ام‌البنین مادر حضرت عباس... @berrrke
بِرکه 🍃
. ننو می‌فرمان هر روز این ذکرها رو بگین. ۱۳۳ صلوات ۱۳۳ یا عباس ۱۳۳ صلوات هدیه به حضرت ابلفضل ۱۳۳ صل
ایشون در ادامه افزودن که من ۲۲ ساله این ختم رو دارم. و ناراحتم که چند روز نتونستم انجامش بدم. می‌فرمان که من برای دوتا مادر که چندسال بچه‌ نداشتن این ختم رو انجام دادم و خدا بهشون بچه داد. وی خاطر نشان کرد که هرچه می‌تونید بچه‌ بیاورید که اسلام به جمعیت نیاز داره. و در ادامه از پدر‌و مادرها و خاله عمه‌ها خواهش داشتن که در بچه‌داری به جوان‌ها کمک کنن. دست‌تنها نباشن که سختشون بشه بگن بچه‌ نمیاریم. اشک دوید زیر پلک‌هاشون و گفتن ما بچه‌هامون رو برای اسلام دادیم. شما برای اسلام باید بچه‌ بیارید. @berrrke
. این عکس‌ها یک آخیییییش از ته دل داره؛ نداره؟ بعد از یک‌سال‌ونیم از به دنیا اومدن هادی، بلاخره موفق شدم پنجره‌‌ی پشت سینک رو از هر دوطرف برق بندازم. از اینوری مرتب تمیز می‌کردم ولی از بیرون نه! چون عین میمون باید آویزون بشم ازش و برای بقای عمرم یک دستم رو به آبچک بند کنم یک دستم هم دستمال رو با یه میل بلند هدایت کنم تا ته پنجره. پاهام رو هم که دیگه باید تو سینک جا بدم برای دست رسی به آخرین نقطه! آخه حیفه آفتاب پاییز راهش بسته باشه. خلاصه که این یک دستاورد بزرگ بود که خواستم شما هم ببینید. @berrrke
«سوگ همین است. واقعی، بی‌شبیه و در عین حال ناموجود. چیزی که سخت، خیلی سخت می‌شود برای دیگران توضیح داد.» 📢 فروش ویژهٔ آغاز شد!از امروز(۱۴ آبان) به مدت ده‌روز، می‌توانید شمارهٔ هشتم را با ۲۰درصد تخفیف پیش‌خرید کنید. 📦 برای سفارش مجله، از طریق فروشگاه مدام به آدرس زیر اقدام کنید👇 www.modaammag.ir/shop 🎁 خبر خوب اینکه تمامی محصولات فروشگاه مدام را می‌توانید با تخفیف ۱۰درصدی تهیه کنید. ✅ سفارشات شما آخر هفتهٔ آینده و ابتدای هفتهٔ پایانی آبان‌ماه ارسال خواهند شد. مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine