eitaa logo
بِرکه 🍃
323 دنبال‌کننده
354 عکس
40 ویدیو
2 فایل
خانم ف.میم روایت های ساده از زندگی یک مامان، معمار، داستان نویس.🍂 اینجا می‌توانیم گپ بزنیم https://eitaa.com/Fmazhari
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷🇮🇷
.یک. دی‌ماه چهارصدویک بود روز اختتامیه جشنواره جلال. زنی جوان که کتابش جز آثار برگزیده و حتی تقریظ گرفته بود بچه به بغل از پله‌های جایگاه رفت بالا. وسط تشویق جمعیت دعوت شد پشت تریبون. با یک دست بچه‌اش‌ را بغل کرده بود و سعی می‌کرد چادرش را هم مرتب نگه‌دارد. با دست آزادش میکروفون را با ولع گرفت و تقریبا تویش داد زد من مخصوصا با بچه‌ام آمده‌ام اختتامیه که به همه مادر‌ها ثابت کنم با بچه‌ی کوچک هم می‌شود نوشت و کار کرد و مطرح بود. سالن برایش ایستاده دست زد. .دو. چند روز قبل از قطع شدن نت، توی اینستا‌گرام پست یک خانم جوان را دیدم که می‌گفت من دارم با بچه مدرکم فوقم را می‌گیرم باشگاه می‌روم و به تفریحاتمم می‌رسم.کی گفته بچه‌دوم بیاری اسیر میشی؟ که همه‌جور ناسزا و برو بابا و... بود که از کامنت‌ها سرازیر می‌شد‌. بیشتر کامنت‌ها این مضمون بود که این را هم بگو که کی بچه‌هایت را بزرگ‌ می‌کند. .سه. سال‌ قبل از کرونا جشن‌یلدای مهد حسین بود و تقریبا همه‌ی مامان‌ها هم آمده بودند. زنی کنار من نشسته بود که پسرش از بغلش تکان نمی‌خورد. مدیر که برای خوش‌وبش آمد رو به زن کناری‌م گفت:" خانم فلانی چه عجب ما شما رو دیدیم این بچه شما رو دید. چی شده که تشریف اوردین مهد؟" زن لبخندی زد و با تکان سر از زیر جواب دادن در رفت. من که علامت سوال‌ها توی مغزم ویر‌ویر می‌کرد بعد از مدیر پرسیدم چرا؟ کاشف به عمل آمد که مادر این بچه هم سرکار می‌رفت و هم دانشجوی ارشد بود آن‌هم یک شهر دیگر و بچه‌ها کلا خانه‌ی مادربزرگ بودند. .چهار. چند روز پیش همسرم تلفنی با کسی صحبت می‌کرد فهمیدم مادربزرگ یکی از شاگردهایش است که پی‌گیر درس و کلاس کنکور نوه‌اش شده. می‌گفت پدرومادرش هردو توی شهرستان پزشک هستند و سرشلوغ! اینه که مادربزرگش تمام کلاس‌کنکور‌ها و درصد آزمون‌های بچه را مدیریت می‌کرد. این چند موقعیت را خواندید؟ اولین چیزی که به ذهنتان رسید چه بود؟ بیایید کمی گپ بزنیم تا محمد‌هادی خواب است.😊 https://eitaa.com/Fmazhari @berrrke
هدایت شده از مجلهٔ مدام
فروش ویژهٔ مجموعۀ ۹جلدی مدام با ۲۵٪ و آغاز شد. ✌️💥 🔰 این یک فرصت تکرارنشدنی است: چون👇 ۱. شمارهٔ اول مدام تنها در این مجموعه قابل تهیه است. ۲. به‌جای پرداخت ۳.۱ میلیون تومان، با پرداخت ۲.۳ میلیون تومان، صاحب آرشیو کامل مدام از ابتدا تا امروز خواهید شد. ۳. همراه این ۹جلد، یک عدد کیف پارچه‌ای جنگ مدام، استیکر سفر مدام، کتابچهٔ ۱۰۰کتاب پیشنهادی نویسندگان مدام و ۸ کارت‌پستال عکس از طراحی‌های میرزاحمید دریافت می‌کنید. ⚠️ لازم به ذکر است که از این مجموعه تنها ۵۰ عدد پیش ما موجود است! این مجموعه را می‌توانید از فروشگاه مدام تهیه کنید. 👇 https://modaammag.ir/shop/ مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار | @modaam_magazine
هدایت شده از گاه گدار
شما نمی‌دانید ولی زیر حسینیه امام خمینی در خیابان کشور‌دوست تهران، سالن‌های بزرگ و تونل‌های عمیقی هست که جای پنهان شدن رهبر انقلاب است. توی یکی از همین تونل‌ها ماکت بزرگی از حرم امام خمینی هم ساخته‌اند و این تصویر که این‌جا می‌بینید تصویر رهبر انقلاب است توی همان ماکت. والا این روزها که حاکمان کشورهای همسایه، از ترس حمله آمریکا به ایران، شب خواب راحت ندارند، منطقی نیست که هدف اول همه تکنولوژی نظامی / اطلاعاتی جهان، این طور راست راست در همان زمان همیشگی بیاید در همان مکان همیشگی مثل همیشه بماند، کارش را بکند و بعد برود. ما توی کلاس‌های ادبیات، وقتی هنرجوها خیلی کاربلد می‌شوند، می‌گوییم حالا وقت یادگرفتن یک قاعده طلایی است، قاعده «نگو نشان بده». حالا این تصویر هم همان نشان دادن «هیچ غلطی نمی‌تواند بکند» است برای «آمریکا». نشان دادن «نترسیدن» و «ایمان» داشتن است به خدا. . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
خانه خلوت است. هیچ صدایی جز روشن شدن گاه‌به‌گاه فن پکیج نمی‌آید و این عجیب است. پسر‌ها را برای اولین بار تنهایی فرستادم مسجد محل. بعد از کلی می‌رویم نمی‌رویم و کل‌کل که پیروزش زور مادریِ من بود. بوی سوختن چیزی می‌آید. بعد از حدود دوسال دست به هم‌زن شده‌ام و کیک را چند دقیقه‌ایی می‌شود که گذاشته‌ام توی فر. چراغ فر را روشن می‌کنم. بله می‌فهمم که کیک نسوخته بلکه حجم زیاد بکینگ‌پودر است که باعث سرریز شدن کیک از توی ظرف شده. امیدوار کننده‌است حداقل پف خوبی دارد. می‌روم کنار سینک و ظرف‌ها را سرازیر می‌کنم توی لگن. مخلوط نوشابه و برنج و خورشی که محمد‌هادی وقت ناهار درست کرده را می‌سپارم به آب. توی سرم افکار دست به یکی کرده‌اند که بترسم. دارم لحظه‌ایی را تصور می‌کنم که کسی در خانه را زده و می‌گوید هرسه‌تا پسرت شهید شده‌اند. حمله تروریستی به مسجد تصویرش پررنگ می‌شود توی مغزم. مادرم دیگر در لحظه هزارتا فکر می‌آیید توی مغزم و می‌رود. سرم را تند تکان می‌دهم تا افکار مزاحم را دور کنم. با دست کفی هنزفری را توی گوشم می‌چپانم سکوت خانه و افکار پیچ‌ در پیچ جایشان را می‌دهند به راوی کتاب صوتی. راوی دارد کتاب" احتمالا گم شده‌ام" را می‌خواند که از پنجره‌ی پشت سینک یک نور نارنجی می پاشد روی ظرف‌ها. بعد گرومپ انفجاری از جا می‌پراندم. پنجره را باز می‌کنم کله‌ام را کله‌ی بدون روسری را می‌فرستم توی کوچه ببینم چه خبر است. صدا توی سرم می‌گوید حتما مسجد ترکیده که گرومپ بعدی می‌آید و آسمان سبز می‌شود. پووووف کش‌داری می‌کشم. صدا از مسجد است. دارند نورافشانی می‌زنند برای تولد آقا. قلبم تند می‌زند ولی آرامم. شادی می‌دود زیر پوستم. حالا حتما بچه‌ها دارند توی مسجد شربت و شیرینی می‌خورند. خوشحالم که زور مادری‌ام به غرغر بچه‌ها و دلهره‌های مغز ترسیده‌ام چربید و راهی‌شان کردم. مسجد امن‌ترین جا برای بچه‌هاست آن هم شب عید. باز بوی سوختن می‌خورد توی دماغم. در فر را باز می‌کنم چیزی نیست فقط ته‌ش کمی سوخته ولی پف خوبی دارد. امیدوار کننده است. @berrrke
به روحم گفتم تو دیگر آزادی و هر وقت خواستی برو چرا که من به نوشتن ادامه خواهم داد چرا که من به پاک کردن خودم ادامه خواهم داد.
. با افتخار ننو و جدیدترین نتيجه‌هاش... با امید به آینده... به امید ظهور آقامون... @berrrke
خدای دهه شصت خدای امروز هم هست. حضرت آقا در سال ۵۹ آغاز جنگ تحمیلی: خدا درهای شکست را بر روی این ملت بسته است. بسم الله مجرها و مرسها...
. اللهم عجل لولیک الفرج 🇮🇷🖤🖤🖤🖤
زمین بی حجت باقی نمی‌مونه رفقا...