.
این خاک بر شما حرام است.
حالا که دارم مینوسم خانهی #ننو هستیم. بعد از افطار دستهجعمی سورهی فتح و دعای توسل خواندیم. و قصد داریم همه با ماشین برویم خیابان.
صبح بعد از زیارت حاجقاسم و شهدای جنگ رمضان، رفتیممزار عموهایم و عموی بچهها شهید محمدمهدی صادقی.
هوای آفتابیِ نرم و خنکی بود. محمدهادی بین قبور شهدا میدوید و علیرضا هم دنبالش. دلمان میخواست بیشتر بمانیم ولی وقت نماز نزدیک بود. گلزار هم خلوت شد و مردم تقریبا همه رفتند که به نماز مصلی برسند. توی خیابانهای گلزار به سمت مصلی خیلیها را دیدم که مشکی پوش بودند. خیلی از ماشینها شعارنویسی پشت شیشه داشتند. و صدای مداحیهای حماسی از همهجا میآمد. خانهی ما نزدیک مصلیست. نزدیک که شدیم ترافیک زیاد شد و جمعیت دسته دسته به سمت مصلی راهپیمایی میکردند.
خیابان پشتی مصلی باز بود دوطرف دو ردیف ماشین پارک شده بود. چند نوجوان بسیجی بساط رنگ و شابلون عکس رهبر علم کرده و ماشینها توی یک صف منتظر بودند که مهر انقلابی بودن بخورد به پیشانیشان. از کنارشان رد شدیم و رسیدیم به ورودی نزدیک به محل نماز آقایان. صادقیها پیاده شده و من رفتم دنبال خریدن نهال برای باغچه. آخر امروز روز درختکاری بود و آقا هرسال این موقع نهال میکاشت توی حیاط بیت و همهمان از دیدن آقا با قبا و آبپاش به دست دلمان ضعف میکرد. گلفروشی نزدیک مصلی خیلی شلوغ بود و چندنفری نهال خریده بودند. یک نهال انجیر را نشان کردم با دوتا گلدان گل پرتیزک برای باغچه.
چند مغازه آنطرف تر محصولات فرهنگی دارد. مردم با هرتیپ و قیافهای پرچم و عکس آقا میخریدند. نوجوانی را دیدم که کتابچه بیانات آقا میخواست. پرچم بزرگی برداشتم چندتا پرچمهامان توی تجمع پریشب خیس و گلی شد دوسه تایی را هم به دیگران بخشیده بودم تمام شده بود. نزدیک مصلی و خیابانهای اطراف جای پارک که هیچ جای سوزن انداختن هم نبود.
ماشین را بردم خانه و پیاده
راه افتادم. نمازجمعهایی به این شلوغی ندیده بودم به عمرم. بعد از نماز سیل جمعیت شعار گویان راه افتاد سمت یکی از میدانهای اصلی شهر. اگر این اتحاد نیست پس چیست؟ امروز کلیپی دیدم که یهودیان توی اسرائیل به پلیس حمله کردهبودند. و سطلزباله ها را چپ کرده و داشتند به وضع زندگی که جنگ برایشان ساخته اعتراض میکردند. پلیسها از هرطرفی در میرفتند. اینها نقشه داشتند که خیابانهای ما را به هم بریزند و مارا از هم بپاشند ولی احمقها نمیفهمند که این کارشان بیشتر مارا متحد کرد و شور حماسیمان را به جوش آورده.
اینجا ایرانِمتحد است اینجا ایران شهداست. اینجا ما در هوایی نفس میکشیم که آقای عزیزمان نفس کشیده. برخاکی قدم میگذاریم که خون رهبر عزیزتراز جانمان بر آن ریخته. این خاک بر شما حرام است.
#روزنوشتجنگ
#جنگرمضان
@berrrke
.
امشب برای سلامتی امامزمان و نایب برحقشان حضرتآقاسیدمجتبی خامنهای صدقه بدهیم.
#بیعتمیکنیم
@berrrke
هدایت شده از کانال حسین دارابی
خامنهای عزیز را عزیزِ جان خود بدانید
"حاج قاسم سلیمانی "
#حسین_دارابی | عضوشوید 👇
http://eitaa.com/joinchat/443940864Cf192df24f0
.
زندگی با روتین جذابتر و حماسیتر در جریاناست.
دوشبپیش بعد از چند روز سرماخوردگی شدید دوباره بلند شدم. این روزهایی که خودم زمینزدهی سرماخوردگی بودم به هر شکلی شده صادقیها را راهی تجمعها و مسجد میکردم. فقط جان نوشتن نداشتم.
ژلوفن ۲۰۰ رفیق بیکلک این روزها را که میدادم بالا کمی جان میآمد توی دستپا و مغزم. سعی میکردم از توان بعد از دوپینگ برای حرف زدن باهنرجوهایم کمی کنار بگذارم. بچههای مبنا اینروزها کمی از مسیر اصلی آموزش دور شدند. باید بهشان روحیه بدهیم تا پای کار و دوره بمانند.
تک و توکی که تمرين را فرستاده بودند سعی کردم تا میتوانم کمکشان کنم. نقد نرمتری روی متنها گذاشتم و امید دادم که وقت میدهم بهتان سیمتان را وصل نگه دارید به ادبیات.
همین یکی دو روز بلاخره مدرسهی حسین کلاسهای آنلاین منظمی را شروع کرد. حسین با شنیدن صدای دوستها و معلمهایش روحیه خوبی گرفت و بیشتر به درس دل میدهد.
علیرضا را اما روزه برده. تایم درسخواندنش کمتر شده به جایش دارد کتابهای شهدایی میخواند. تولدش توی بهمن بود با پولهای هدیهاش قلم قرآنی خریده و دارد قرآن را ختم میکند. خلاصه که زندگی نه با روتین قبل ولی با روتین جذابتر و حماسی تر و دینیتری در جریان است.و ما همچنان ایستادهایم.
#روزنوشتجنگ
#جنگرمضان
@berrrke
هدایت شده از کانال حمید تقدیری||طنز جنگ
✅برنامه روتین سپاه و ارتش :
_سحری و نماز صبح
_زدن آمریکا تو امارات
_زدن آمریکا تو بحرین
_ترکوندن یک نفتکش متخلف
_زدن آمریکا تو کویت
_ترکوندن نفتکش متخلف٢
_جزء خوانی روز
_زدن اسرائیل دستگرمی
_زدن سه تا پهپاد
_توییت و تمسخر سخنرانی های ترامپ توسط فرماندهان
_خواهش کردن از پزشکیان برای عدم مصاحبه تصویری
_نماز و افطار
_شخم زدن اسرائیل به صورت سنگین
_استراحت و چک کردن قیمت نفت
_ حمله به هتل های آمریکایی ها در خاورمیانه
https://eitaa.com/hamid_taghdiri
.
لالایی مقاومت به وقت اذان صبح.
حالا که دارم مینویسم صدای اذان از مسجد پیچید توی کوچه و باد صبا ویبره زد روی گوشیام. دیشب و دیروز یکی از سختترین روزهای مادریام بود. جوری که هادی به هیچ صراطی مستقیم نمیشد و مدام مِنمِن میکرد. به کرمانی میشود همان نقونوق. عصر حسین را فرستاده بودم تجمع دانشآموزی و علیرضا هم رفتهبود دفترکار پدرش و من با صادقی ریزه و مِنمِنهایش تنها بودم.
سرشب که حسین آمد، خواستم دوتاشان را بسپارم به بابا و خودم بروم تجمع که پایش رفت لای در آسانسور و دیگر هیچ. منمن هایش شد گریه و جیغ. زنگ زدم خواهرم نیایید دنبالم. پایش طوری نشد فقط کمی از روی انگشتش رفت و خون آمد و رفتن من را کنسل کرد. سحری فقط یک چای خوردم و یک ژلوفنِ عزیز و فاموتیدین . صادقیها دارند توی حال بِسبِس کنان نماز صبح میخوانند و من اگر یک تکان از ریتم پایم جا بیافتد جنابتان بیدار میشود. دوهفته پیش درست توی همین شرایط بودیم هادی از دم سحر افتاده بود روی دور نِق و داشتم روی پا تکانش میدادم که علیرضا از اتاقش زد بیرون و گفت یا ابلفضل و دیدم که دیگر ملاحظهی خواب هادی را نمیکند و دارد وسط هال میزند توی سر خودش و یا حسین میگوید.
ته دلم خالی شد. آخرشبی که سحرش خبر شهادت آقا آمد، دوستم مدام زنگ میزد و میگفت از رفقای تهرانیات بپرس آقا کجاست؟
من هی سعی میکردم آرامش کنم نمیشد قطع میکرد و باز زنگ میزد. کسی از اقوام بهش گفته بود که آقایتان را کشتند. آرامش کردم و گفتم دروغ است الکی میگویند که دلمان را خالی کنند.اما دستم رو شد و فهمیدیم آقایمان را واقعا شهید کردند. آن سحر جز سختترین لحظات مادریام بود. هادی روی پاهایم بند نمیشد و از صدای گریه بقیه بیدار شده بود. دلسرد بودیم و غمزده و داغدار و بیپناه. لالایی که میخواندم بیشتر شبیه مصیبت بود.
ولی حالا که دوهفته از آن سحر میگذرد. من همان مادرم و هادی همان کودک است ولی لالایی که میخوانم فرق کرده. تویش امید هست، آقا هست، حماسه و شور هست.ریتم تکان دادن بالشت خیلی فرق کرده پاهایم مقاومتر است و کمرم دیگر خم نیست. و دارم لالاییِ مقاومت میخوانم به وقت اذان صبح.
#روزنوشتجنگ
#جنگرمضان
@berrrke