یه شوهر خاله دارم آلزایمر داره در حدی که گاهی راه خونهش رو گم میکنه یا حتی اسم بچههاش رو اشتباه میگه. بعد این آقا با این مریضیش هر وقت با بابام حرف میزنه اول همه میپرسه درس امیر تموم شد یا نه. باباجان درس امیر چه تاثیری تو وضعیت زندگی تو داره؟ ول کن عزیز من.
》پشه خسته《
✨@beugarafi
٨-٩ سالم بود یه بار رفتم خونه دوست مامانم بعد باهم رفتیم مدرسه دنبال دخترش، مامانش بهم گفت پشت صندلى ماشین قایم شو مریم رو سورپرایز کنیم، مریم که اومد مامانش گفت «اگه گفتى کى اومده امروز پیش ما؟» گفت «وای فقط توروخدا فلانى (که من باشم) نباشه!»
حالا منم اون پشت قایم شده بودم:))))
》كوردليا《
✨@beugarafi
نام اثر:
فامیل فضول😐
باید عرض کنم زن پسر عموی بابام هستن ایشووون
در این حد فامیله😂
》Neda《
✨@beugarafi
پسر با شکایت بختک خواب آمده بود، میگفت کار اجنه است و بسیار ترسیده بود. حالتی که فرد بیدار است ولی تمام اندامهایش فلج است و بعد سیاهی نزدیکش میشد و ناگهان رویش میپرید و احساس خفگی میکرد.کلی پول دعانویس داده بود ولی افاقه نکرده بود و حالا از ترسش کلونازپام با دوز بالا میخورد.
این مشکل به نام Sleep Paralysis یا فلج خواب نامیده میشود که بخاطر بهم خوردن ریتم خواب است. و معمولا اگر تکرار شونده نباشد، مهم نیست و با آموزش و حرکت سریع چشم در شروع حملات برطرف میشود. در صورت تکرار بهتر است فوق تخصصهای
«روانپزشکیِ خواب» ویزیتشان کنند.
*دکتر روح الله صدیق*
✨@beugarafi
غمگینترین بیتی که شنیدم؟
«دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین
خود نعش خود به شانه گرفتم، گریستم»
• Mademoiselle •
✨@beugarafi
خودت رو زیاد از حد توضیح نده
لزومی نداره هر کسی، هر چیزی رو در موردت بدونه
•سپهر خدابنده•
✨@beugarafi
دیشب مهمون داشتیم بعد شروع کردن به بحث جنگ و اینا
فامیلمون گفت حمید خان خدا بهت لطف کرده دو تا پسر بزرگ کردی شیرمرد و نترس هزار ماشالله
بعد منو ممرضا چون سوسک جلو در اطاقمون بود نمیتونستیم بیایم بیرون، داشتیم ریاضی دوازدهم و مرور میکردیم تا سوسکه بره:))))
》علیرضا باشم خوبه《
✨@beugarafi
امروز بهم یه پیشنهادی شد که پنج سال پیش
آرزوم بود. امروز آرزومو رد کردم
چقدر آدم با گذر زمان عوض میشه..
طاها
✨@beugarafi
توی دنیای واقعی: آدمی که زیاد میناله دافعه داره و دیگران رو از خودش میرونه!!!
چجوری؟ یکی از دوستام بود که از وقتی با هم دوست شدیم فقط مینالید از شوهرش و زندگیش بعد از پنج شش سال یهو دیگه جوابشو ندادم،چرا؟ چون زنگ میزد و نیم ساعت گریه میکرد اما زنگ نمیزد بگه من خوشحالم من ماشین خریدم من خونه خریدم بچم امروز راه افتاد تولدم بود رفتیم سفر...فقط وقتی دعوا و گریه داشت زنگ میزد به من فقط و فقط، هر بار زنگ میزد تا دو روز منم افسرده بودم، یه روز که فهمیدم تو این چند سالی که مدام پیش من از بدبختیاش میگفت چقدر خوشی هم داشته اما نخواسته با من شریک شه دیگه جواب ندادم، یکی دیگه از دوستام هفته ی پیش بعد از ۱۴ سال دوستی و هزار کار که برای حل مشکلاتش کردم دوباره زنگ زد و من جواب ندادم، چرا؟ چون مودم پذیرفتن بدبختی نبود اون لحظه، منم پاشیدم تو این زندگی اما هیچ وقت از من نپرسید چه میکنی؟ فقط خودش میخواست بگه و من اون روز توان شنیدن بدبختی نداشتم، خودم کم مشکل ندارم اما یک صدمشو به زبون نمیارم چون از رفتار همین دوستان خیلی ساله متوجه شدم که نالهی زیاد ادما رو دور خواهد کرد ازم، برای مجازی نمیگم برای دنیای واقعی میگم که ادم نیاز به اطرافیانش داره و باید باشن تا دلش اروم بگیره.
درد دل کنیم بگیم دنبال راه حل باشیم اما وقتی حل شد و داریم شیرینیشو میخوریم شنوندهی روزای سختمون رو هم شریک کنیم که اونم بدونه، اطرافیان وظیفه ندارن که هی بشنون و حس بد بگیرن، اگر میشنون از روی محبت و علاقهاشونه و این محبت باید پاسخ مناسب داشته باشه که ادامه پیدا کنه.
》Panah《
✨@beugarafi