همکارم میگفت داشتم تو یکی از داروخونه ها طرحمو میگذروندم، مدیر داروخونه گفت دکتر اینجا بازیگرا زیاد میان حواست باشه دیدیشون خیلی تحویلشون نگیری و هول نشی و فلان، منم گفتم خیالت تخت، میگه دو روز بعدش زد و یکی از بازیگرای خیلی معروف اومد داروخونه، یه نسخه هم دستش بود، به جز من و مدیر هم کسی نبود، میگه خواستم عادی برخورد کردنمو ثابت کنم، خیلی ریلکس جواب سلامشو دادم نسخشو گرفتم گفتم این که به اسم یه خانمه اسم خودتون نیست کی بودین شما؟!😂
میگه آروم مدیر دم گوشم گفت نه دیگه در این حد😹
»Raha«
✨@beugarafi
مدام به خودم يادآوری میكنم
كينه هدر دادن حال و قربانی كردن آينده، برای تسكين امری در گذشته است.
تسكينی که هرگز رخ نخواهد داد.
📚 سمت آبی آتش
👤 اميرحسين كاميار
✨@beugarafi
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ داستان نویسی آخر داستان شو بد نمینویسه
نگران نباش داستان نویس ما هم خدا ست
صبح بخیر
✨@beugarafi
یه جا خوندم نوشته بود:
«خوب بودن با آدمای اطرافت مثل دروازه بان بودنه؛
مهم نیست چندتا توپ رو گرفتی،
آدما همیشه فقط همون یک گلی که خوردی رو به خاطر میارن.»
پس زیاد تلاش نکن که تو دید بقیه خوب بهنظر بیای چون احتیاجی به ثابت کردنش به اونا نداری. فقط باید از نظر خودت آدم خوبی باشی. همین کافیه.
✨@beugarafi
به پیرمرد قشنگ خیابون شریعتی گفتم آقا ترکیب این کت و عصا و کلاه خیلی بهتون میاد. خندید گفت زنم ست کرده. دست کشید به لبهی کلاه، با ذوق گفت خیلی باسلیقهاس. خندید و رفت و روزم قشنگتر شد.
• حميد سليمی •
✨@beugarafi
سختیش اینجاست که باید بپذیری درواقع اصلا مهم نیست کی بهت زخم زده. اصلا مهم نیست کجا چاقو رو توی تنت فرو کرده. مهم نیست که تو انتظارش رو نداشتی. تو باید ازش مراقبت کنی. باید "خودت" به تنهایی خوبش کنی. چون اون زخم توئه و حالا جزئی از توئه.
• آبی غمرنگ •
✨@beugarafi
اومدم سر کلاس
دیدم یکی ادکلن شایسته ای زده، برای تشویق بهش نمره دادم
یکی خودجوش زباله از زمین جمع کرد نمره دادم
یکی تو بستن در خراب خلاقیت به خرج داد، نمره دادم
آموزش آداب اجتماعی مقدم به درس و نمره
*آقای معلم*
✨@beugarafi
مووآن کردن واقعی فقط اونجاست که جمال ثریا میگه:
دیدم که از دستت عصبانی نیستم، دلشکسته نیستم، قهر نیستم، خلاصه اینکه من با تو دیگر "هیچ چیز" نیستم!
• علیرسا •
✨@beugarafi
بابابزرگم ۸۹ سالشه و آلزایمر داره و … شرایط بد.
دیروز رفتم سر زدم، داشت با گلای قالی ور میرفت و باهاشون حرف میزد، بهش میگم چی میگی بابابزرگ؟
میگه با مامانم حرف میزنم.
بدیعه (نامادریش زمان بچگیش) صبح ها بهمون جای چایی شیرین چایی نمک میداد، جرات نمیکردیم بگیم به بابام، چقدر من و نگار (خواهر بابابزرگم) چایی شور خوردیم بچگی. چندبارم نگار که اعتراض کرد کتک سیری خورد.
اشکش رو پاک کرد.
دلم براش ریش شد. مرد تو ما رو یادت نمیاد، چطور۸۲ ۸۳سال پیش رو انقدر تلخ یاد میاد.
واقعا آدمیزاد وقتی فراموشی هم میگیره از خاطرههای تلخ در امان نیست؟
》sepid《
✨@beugarafi