یه خاطرهی قدیمی از مامانم دارم. بچه بودم، دستم بدجور شکست. دکتر میخواست جاش بندازه، به مامانم گفت: برو بیرون از اتاق و تا نگفتم تو نیا. دکتر دستم رو جا انداخت، انقدر دردناک بود که داد زدم: مامان. مامانم اومد تو اتاق. دکتر بهش گفت: مگه نگفتم نیا؟ مامانم گفت: آخه بچم صدام زد.
*پشه خسته*
✨@beugarafi
از شب تا صبح چند بار این پسرک صدامون میکنه که بابا مامان بیاین تو اتاقم
میریم میگیم چیه؟ میگه نگاه کن نوک پام از پتو اومده بیرون، پتو قشنگ بنداز
هر چی میگم خودت باید یاد بگیری بندازی میگه بلدم بندازم ولی خستهام :|
*فادر آو دراگونز*
✨@beugarafi
وقتی زندگی شیرینه،
بگو خدا رو شُکر و جشن بگیر.
وقتی زندگی تلخه،
بگو خدا رو شُکر و رشد کن 🌱
صبح بخیر
✨@beugarafi
درسهایی که تا ۴۳ سالگی گرفتم:
۱. هیچوقت به اندازه کافی پول نخواهید داشت.
۲. تو زندگی همیشه در حال حل کردن یه مشکل خواهید بود.
۳. این خیلی تکراریه ولی از منطقه اَمنتون بیرون بیاین.
۴. هیچ راه میانبری برای پولدار شدن وجود نداره
۵. اگه خونهای خریدین، برای هیچ بیزینسی نفروشیدش
•Mo•
✨@beugarafi
به بچههاتون یاد بدید زندگی بدون پول امکان پذیر نیست.
در کنار هر علم و دانش و هنری که یاد میگیرند،باید بیزینس و کسبوکار و ارزش پول را هم یاد بگیرند.بخش کوچکی از مدیریت اقتصاد خانواده را بهشون محول کنید. مفهوم مقرون به صرفه بودن و سرمایه گذاری را یادشون بدید.
بعدها دعاتون میکنند.
•فرشید•
✨@beugarafi
آدم الان تقریبا هرکاری بخواد بکنه به نظر میاد بازارش اشباع شده و فایده نداره ولی آدم زرنگ به هرحال شروع میکنه.
• آفتابکار •
✨@beugarafi
ملت واقعا گاهی یه جور پر توقع میشن که آدم دلش میخواد کله خودشو بکوبه به دیوار
یارو اومده در خونه
- سلام آقا سید، خدا بیامرزه پدرت ره، خدا بیامرزه مادرت ره، خواهرات ره
+ سلام، خدا رفتگان شما رو بیامرزه
- من … هستم، همسایتان
+ بله، ارادت دارم خدمتتون
- خدا پدرت ره بیامرزه این خانه ره برات گذاشت
+ ممنون
- آقا سید زن نگرفتی!؟
+ بفرمایین تو
- عی عی، در مِری از حرفشم، پسر منم عین شما بود، بالاخره طوق زنه اِنداختیم گردنش
+ مبارکه به پای هم پیر شن، بفرمایین تو، یه چایی در خدمت باشیم
- نه آمِدم یه سؤال کنم برم
+ بفرمایید
- این همسایه بغلیتان خانم … آمِده بود خانهمان، میگفت پسر آقا سیدشان مخواد خانه پدریشه بوفروشه
+ کدوم سید؟
- از قولی شما مگفت
+ من؟!!!!
- آره، مگفت به یَکی سپردین مشتری بیاره
+ نه والا، احتمالا یکی دیگه رو میگفت
- نه، شماه ره مگفت، به کی سپردی حالا؟
+ به هیچ کی، قصد فروششم ندارم
- گفتم پسرمه زن دادم؟
+ بله
- با هم هم کلاس بودین دگه
+ نه، پسر شما از منچند سال کوچیکتره
- بزرگه ره مگما، کوچیکه ره خیله سال پیش زن دادم الان بچه هم داره
+ خدا حفظش کنه
- حالا چند قیمت گذاشتی خانه ره؟
+ قیمت نذاشتم، نمیخوام بفروشم
- گفتم الان که من پسرمه زن دادم بیارمش نزدیکخودم، خیلی مادرش این یک دانه ره به خودش وابسته کرده
+ چه کاری از من بر میاد؟
- هیچی دگه، گفتم خانه شما ره براش بخرم
+ آقا عرض کردم قصد فروش ندارم
- چرا، یک تنوعی هم برا شما مشه
+ خب اینجا رو بفروشم خودم کجا زندگی کنم؟
- خدا بزرگه آقا سید
+ بر منکرش لعنت، ولی همون خدا گفته با حماقت باعث فقر خودتون نشین
- الان نگرانیت اینه که کجا بشینی بعدش؟
+ یکیش اینه
- اصلا غصه نخور، خودم با پول همینخانه یک جای باکلاس برات خانه رهن مکنم
+ دست شما درد نکنه، یعنی خونه خودمو بفروشم برم مستأجری؟
- الان زن وبچه داراش مرن مستأجری، تو که عزب اوقلی هستی
+ اونا ندارن، من دارم
- خلاصه من منتظرم، فقط زود که مخوام پسرمو مستقیم از سالان عروسی ببرم خانه خودش
+ ببرین خانه خودش
صدای کوبیدن در
یعنی اینقد عصبیم کرد، کلمه به کلمهش یادم موند
حیف سنش زیاد بود نمیشد فحش کشش کرد
•آقا سید حبیب•
✨@beugarafi
آخرین باری که واسه گرفتن حقم مبارزه کردم چند سال پیش تو صف نونوایی سنگکی بود! به پیرمرده گفتم، آقا ببخشید نوبت من زودتر از شماست.
گفت بفرما آقا، بیا برو جلو، برو تو تنور اصلا.
• رضا خانزاده •
✨@beugarafi
Goudarz | گودرز
گودرز پسر کشواد از نژاد کاوه آهنگر بود که دلاوریها و درایتش او را به یکی از باخردترین پهلوانان شاهنامه در دورهی پهلوانی تبدیل کرده. او پدر گیو و بیژن و رهام و هجیر و... است و خاندان گودرزیان بعد از خاندان نریمان مهمترین خاندان پهلوانان شاهنامه هستند. گودرز هفتاد پسرش را در جریان جنگهای ایران و توران برای کینخواهی خون سیاوش از دست میدهد. گمانها چنان میرود که خاندان گودرز تجلی پادشاهان اشکانی در شاهنامه بودهاند که با آنکه خبری از این سلسله در داستانهای شاهنامه نیست و فردوسی میگوید جز نام از آنها چیزی نشنیدهاست، به داستانهای شاهنامه راه یافته اند.
✨@beugarafi
سال ۱۳۸۵ پزشک سرباز در نیروی دریایی ارتش در بوشهر و جزیرهی فارسی بودم. در ناوچه کلاس الوند در حال گشت زنی در مرزهای آبی بودیم و دریا بسیار مواج بود و ناوچه به شدت تکان میخورد،صدایم کردند که مهندس مکانیک در موتورخانهی کشتی حالش بد شده است. به سرعت پایین رفتم، حدود ۷-۸ متر پایین تر در موتورخانه، پیستونهای بسیار بزرگ با صدای وحشتناک درحال کار بودند و به سختی با فریاد، صدا به هم میرسید.مهندس را دیدم، مرد پنجاه و خردهای سال بود که بخاطر دریازدگی، دچار تهوع شدید بود و خون بالا میآورد و کف موتورخانه خونآلود شده بود. بعد از ویزیت به او گفتم -چند وقته اینطوری میشی؟
+با آن حال رنجورش گفت:هربار که دریا بهم میریزه
-یعنی چندسال؟
+حدود سیساله
-آخه چرا؟ میرفتی اداره تو ساحل؟
+آخه احساس غرور و با ارزشی میکنم که وقتی اینجام، مردمم در آرامشند.
خاطرهی او که اکنون چهرهاش را هم به یاد ندارم، از مهمترین خاطرات زندگیام است.
برعکس تصور، پِی و فوندانسیون یک فرهنگ را فداکاری آدمهای «معمولی و گمنامی» میسازد که عمیقا کشور و مردمشان را دوست دارند.
»روح الله صدیق«
✨@beugarafi
شناسنامهمو سپردم دست پیک ببره تا یه جایی، انقدری که استرس دارم عکسمو ببینه استرس اینکه بره باهاش چیزی کرایه کنه پس نده رو ندارم.
»ماشگانا«
✨@beugarafi
573.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🌱با امید بیدار شو،
با تلاش ادامه بده،
و با لبخند به شب برس❤️
سلام صبحت بخیر
🌼ᬼ
✨@beugarafi