هدایت شده از قاصدک
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تزریق ژل و فیلر ممنوع شد ⛔️
بعد از کنگره پزشکان ایرانی در آلمان راهی جدید برای جوانسازی پوست کشف شد.
اگر میخوای پوستی 10 سال جوونتر از سنت داشته باشی همین الان رو لینک زیر کلیک کن👇
https://landing.creditsw.ir/9asvt
https://landing.creditsw.ir/9asvt
ضعیف ترین کلمه
"حسرت"است...
آن را نخور.
تواناترین کلمه
"دانش"است...
آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه
"پشتکار"است...
آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه
"غرور"است...
بشکنش.
سست ترین کلمه
"شانس"است...
به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه
"شهرت"است...
دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه
"لبخند"است...
آن را حفظ کن
حسرت انگیز ترین کلمه
"حسادت"است...
از آن فاصله بگیر.❤️🌷❤️
@beugarafi
هدایت شده از قاصدک
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت های عجیب مجری سابق صدا و سیما!!😱
بیشتر از 5میلیون نفر توی ایران با پودر جلبک بدون گزارش هیچگونه عوارضی، به اندام دلخواهشون رسیدن😳
اگه توام میخوای به این افراد اضافه بشی وارد سایت زیر شو و سفارشت رو با تخفیف ویژه ای که فقط تا امشب اعتبار داره ثبت کن👇👇👇
https://landing.creditsw.ir/0kEZo
https://landing.creditsw.ir/0kEZo
هدایت شده از گالری کلمه
🔰 گروه هنری کلمه، این افتخار را دارد که با ترکیب هنر و هویت ایرانی
مجموعه برچسب های تمبر امام شهید و نماد تشییع پیکر مطهر ایشان یعنی مشت گره کرده را، طراحی و تولید نماید.
🔹 کیفیت تولید این محصول با قابلیت ضد آب و ضد خش، این خاطره را برای شما ماندگار خواهد نمود.
🔺 برای آگاهی از مشخصات این محصول و قیمت بینظیر آن، از طریق لینک زیر اقدام فرمایید:
https://leyahart.mydigify.app/
💰 به مناسبت ایام تشییع آقای شهید ایران، تخفیف ویژهای برای شما عزیزان در نظر گرفته شده است؛ کد تخفیف:
shahid1404(روی کد بزنید کپی میشود) ▪️ گالری کلمه ▪️ @kalameeh_ir
انسان مانند درياست
هر چه عمیق تر باشد آرامتر است
انسان بزرگ بر خود سخت می گیرد
و انسان کوچک بر دیگران
انسان قوی از خودش محافظت میکند
و انسان قویتر از دیگران
@beugarafi
آسایش دو گیتی ،
تفسیر این دو حرف است:
با دوستان مروت ،
با دشـــــمنان مـــدارا...
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
@beugarafi
هدایت شده از روزنه مردمی
📸 پوستری که برای کشتن ترامپ امروز در رسانه ها و در دست مردم حاضر در مصلی دیده میشد.
https://eitaa.com/rozaneh_mardomi
Mahdi Rasoi - Rahbar NEW 2.mp3
زمان:
حجم:
12.3M
🔉صوت نماهنگ دیدم که جانم میرود
🎙حاج مهدی رسولی
📝شاعر: محمد رسولی
🎧تنظیم: عرفان یامولایی
📍تهیه شده در حریم و بوریا مدیا
💠 مرکز موسیقی مأوا
@mawa_ir
هدایت شده از روزنه مردمی
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عملی که رهبری برای سلامتی تشییعکنندگان انجام میدهد😭
🏷#مرگ_بر_آمریکا | #مرگ_بر_اسرائیل
•┄┅❥✫❁✿❀🖤❀✿❁✫❥┅┄•
🏴 #یادواره_شهید_کامیاب
https://eitaa.com/rozaneh_mardomi
هدایت شده از قاصدک
💥مام اسپری سورملینا💥
✅ ۱۰۰٪ حذف بوی بد عرق
✅بدون حساسیت، بدون لک
✅مناسب برای خانمها و آقایان
✅ماندگاری بالا با یکبار استفاده بعد از حمام
بسته ۲ عددی با رایحه اسپرت و دلپذیر 🟡🔵
🔥سفارش با تخفیف ویژه از لینک زیر 👇🏻
https://mamspray.yeklinks.ir/?utm_source=15
https://mamspray.yeklinks.ir/?utm_source=15
پرداخت درب منزل +ارسال رایگان
با صدای اولین انفجار از خواب پریدم. صدایی خشک و سنگین که انگار از دل زمین بلند شده باشد. چند ثانیه گیج روی تخت نشسته بودم و سعی میکردم بفهمم چه خبر شده. اما بدنم خودش تصمیمش را گرفته بود. سریع بلند شدم، لباسهامو عوض کردم. هنوز کامل آماده نشده بودم که سه انفجار دیگه هم پشت سر هم فضا رو لرزوند. شیشهها لرزید، و سکوت صبح یکباره شکست. معلوم بود اتفاق بزرگی افتاده.
کلید ماشین رو برداشتم و زدم بیرون. خیابونها حال و هوای عجیبی داشت؛ بعضیها از خونهها بیرون زده بودند، بعضیها با نگرانی به اطراف نگاه میکردند. هرچه جلوتر میرفتم، صداها بیشتر میشد؛ آژیرها، همهمه مردم، و بوی دود که کمکم توی هوا پیچیده بود.
وقتی به میدان شهدا رسیدم، اولین صحنهای که دیدم هنوز هم از ذهنم پاک نشده. مردی وسط شلوغی ایستاده بود و یه پسربچه حدود دوازده ساله رو توی بغلش گرفته بود. لباسهای بچه کاملاً خونی شده بود و سرش روی شونه مرد افتاده بود. صورت مرد خاکی و آشفته بود و با صدایی که از اضطراب میلرزید کمک میخواست.
خیابون قفل شده بود. ماشینها پشت سر هم ایستاده بودند و هیچکس نمیتونست جلو بره. چند نفرمون سریع دویدیم جلو. با زحمت یکی از ماشینها رو کنار زدیم. در عقب رو باز کردیم و پسر بچه رو با احتیاط گذاشتیم داخل ماشین. صورتش رنگ نداشت و فقط صدای نفسهای کوتاهش شنیده میشد. راننده بدون اینکه چیزی بگه گاز داد و ماشین به سمت بیمارستان حرکت کرد.
بعد از اون، خودم سریع به سمت شهرک ایثار راه افتادم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که صدای زنی از پشت سرم بلند شد.
«آقای حسینی… آقای حسینی…!»
برگشتم. همسر یکی از پاسدارها بود. روسریش کمی از سرش افتاده بود و نفسنفس میزد. نگرانی توی چشمهاش موج میزد. با صدایی لرزان پرسید:
«کجا رو زدن؟… چی شده؟»
نگاهش پر از ترس بود؛ ترس از اینکه شاید نام همسرش بین خبرها باشد. چند لحظه فقط نگاهمان به هم افتاد. جواب دقیقی نداشتم. فقط گفتم دارم میرم ببینم چه خبر شده.
راه افتادم سمت شهرک ایثار. هرچه جلوتر میرفتم، صحنهها سنگینتر میشد. مردم با عجله این طرف و آن طرف میدویدند. بعضیها اسم عزیزانشان را صدا میزدند، بعضیها مات و بیحرکت فقط نگاه میکردند.
اما بین همه آن صحنهها، یک تصویر هست که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود.
مادری را دیدم که با تمام توان به سمت ورزشگاه میدوید. چادرش پشت سرش کشیده میشد و نفسش به شماره افتاده بود. معلوم بود دلش طاقت نیاورده و خودش را به دل حادثه زده. چند قدم که دوید، ناگهان پایش به لبه جدول گیر کرد و محکم به زمین خورد.
برای لحظهای روی زمین ماند. بعد با دستهای لرزان خودش را بالا کشید. اشک روی صورتش جاری بود و با صدایی که از عمق جانش میآمد فریاد میزد:
«عزیزِ مادر… دارم میام… صبر کن… دارم میام…»
صدای گریهاش میان همهمه مردم میپیچید.
همان لحظه، انگار زمان برای من ایستاد. صحنهای که سالها فقط از زبان روضهخوانها و بزرگترها شنیده بودم، یکدفعه جلوی چشمم زنده شد. حس کردم دارم همان روایت تاریخی را با چشم خودم میبینم…
انگار حضرت زینب(سلام الله علیها) است که با دلِ شکسته و قدمهای لرزان، خودش را به سمت گودال میرساند.
✍️ محمدحسین حسینی (شاهد عینی)
#باید_برخاست
@beugarafi