eitaa logo
بیوگرافی
15.2هزار دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
1.2هزار ویدیو
14 فایل
📌اینجا جمع شدیم برای یه سفر کوتاه به دنیای جملات ناب و زیبا، چند عبارت دلنشین، یه تلنگر، یه امید، یه انگیزه😍 تبلیغ: @ghaasedak
مشاهده در ایتا
دانلود
Mahdi Rasoi - Rahbar NEW 2.mp3
زمان: حجم: 12.3M
🔉صوت نماهنگ دیدم که جانم می‌رود 🎙حاج مهدی رسولی 📝شاعر: محمد رسولی 🎧تنظیم: عرفان یامولایی 📍تهیه شده در حریم و بوریا مدیا 💠 مرکز موسیقی مأوا @mawa_ir
هدایت شده از روزنه مردمی
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عملی که رهبری برای سلامتی تشییع‌کنندگان انجام می‌دهد😭 🏷 | ‌ •┄┅❥✫❁✿❀🖤❀✿❁✫❥┅┄• 🏴   https://eitaa.com/rozaneh_mardomi
هدایت شده از قاصدک
💥مام اسپری سورملینا💥 ✅ ۱۰۰٪ حذف بوی بد عرق ✅بدون حساسیت، بدون لک ✅مناسب برای خانم‌ها و آقایان ✅ماندگاری بالا با یک‌بار استفاده بعد از حمام بسته ۲ عددی با رایحه اسپرت و دلپذیر 🟡🔵 🔥سفارش با تخفیف ویژه از لینک زیر 👇🏻 https://mamspray.yeklinks.ir/?utm_source=15 https://mamspray.yeklinks.ir/?utm_source=15 پرداخت درب منزل +ارسال رایگان
با صدای اولین انفجار از خواب پریدم. صدایی خشک و سنگین که انگار از دل زمین بلند شده باشد. چند ثانیه گیج روی تخت نشسته بودم و سعی می‌کردم بفهمم چه خبر شده. اما بدنم خودش تصمیمش را گرفته بود. سریع بلند شدم، لباس‌هامو عوض کردم. هنوز کامل آماده نشده بودم که سه انفجار دیگه هم پشت سر هم فضا رو لرزوند. شیشه‌ها لرزید، و سکوت صبح یک‌باره شکست. معلوم بود اتفاق بزرگی افتاده. کلید ماشین رو برداشتم و زدم بیرون. خیابون‌ها حال و هوای عجیبی داشت؛ بعضی‌ها از خونه‌ها بیرون زده بودند، بعضی‌ها با نگرانی به اطراف نگاه می‌کردند. هرچه جلوتر می‌رفتم، صداها بیشتر می‌شد؛ آژیرها، همهمه مردم، و بوی دود که کم‌کم توی هوا پیچیده بود. وقتی به میدان شهدا رسیدم، اولین صحنه‌ای که دیدم هنوز هم از ذهنم پاک نشده. مردی وسط شلوغی ایستاده بود و یه پسربچه حدود دوازده ساله رو توی بغلش گرفته بود. لباس‌های بچه کاملاً خونی شده بود و سرش روی شونه مرد افتاده بود. صورت مرد خاکی و آشفته بود و با صدایی که از اضطراب می‌لرزید کمک می‌خواست. خیابون قفل شده بود. ماشین‌ها پشت سر هم ایستاده بودند و هیچ‌کس نمی‌تونست جلو بره. چند نفرمون سریع دویدیم جلو. با زحمت یکی از ماشین‌ها رو کنار زدیم. در عقب رو باز کردیم و پسر بچه رو با احتیاط گذاشتیم داخل ماشین. صورتش رنگ نداشت و فقط صدای نفس‌های کوتاهش شنیده می‌شد. راننده بدون اینکه چیزی بگه گاز داد و ماشین به سمت بیمارستان حرکت کرد. بعد از اون، خودم سریع به سمت شهرک ایثار راه افتادم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که صدای زنی از پشت سرم بلند شد. «آقای حسینی… آقای حسینی…!» برگشتم. همسر یکی از پاسدارها بود. روسریش کمی از سرش افتاده بود و نفس‌نفس می‌زد. نگرانی توی چشم‌هاش موج می‌زد. با صدایی لرزان پرسید: «کجا رو زدن؟… چی شده؟» نگاهش پر از ترس بود؛ ترس از اینکه شاید نام همسرش بین خبرها باشد. چند لحظه فقط نگاهمان به هم افتاد. جواب دقیقی نداشتم. فقط گفتم دارم میرم ببینم چه خبر شده. راه افتادم سمت شهرک ایثار. هرچه جلوتر می‌رفتم، صحنه‌ها سنگین‌تر می‌شد. مردم با عجله این طرف و آن طرف می‌دویدند. بعضی‌ها اسم عزیزانشان را صدا می‌زدند، بعضی‌ها مات و بی‌حرکت فقط نگاه می‌کردند. اما بین همه آن صحنه‌ها، یک تصویر هست که هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود. مادری را دیدم که با تمام توان به سمت ورزشگاه می‌دوید. چادرش پشت سرش کشیده می‌شد و نفسش به شماره افتاده بود. معلوم بود دلش طاقت نیاورده و خودش را به دل حادثه زده. چند قدم که دوید، ناگهان پایش به لبه جدول گیر کرد و محکم به زمین خورد. برای لحظه‌ای روی زمین ماند. بعد با دست‌های لرزان خودش را بالا کشید. اشک روی صورتش جاری بود و با صدایی که از عمق جانش می‌آمد فریاد می‌زد: «عزیزِ مادر… دارم میام… صبر کن… دارم میام…» صدای گریه‌اش میان همهمه مردم می‌پیچید. همان لحظه، انگار زمان برای من ایستاد. صحنه‌ای که سال‌ها فقط از زبان روضه‌خوان‌ها و بزرگ‌ترها شنیده بودم، یک‌دفعه جلوی چشمم زنده شد. حس کردم دارم همان روایت تاریخی را با چشم خودم می‌بینم… انگار حضرت زینب(سلام الله علیها) است که با دلِ شکسته و قدم‌های لرزان، خودش را به سمت گودال می‌رساند. ✍️ محمدحسین حسینی (شاهد عینی) @beugarafi
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 خدانگهدار ایرانی ترین ایرانی
زائرانی که تازه رسیدید تهران اینجا هم خنکه هم پارکینگ داره، هم مهدکودک داره لوکیشن https://nshn.ir/rbv_9JexO8Yp درب اول ورودی گیشا https://nshn.ir/rbv_4w5xOhPb درب دوم لاین کندرو چمران
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیرزن مسن کم توان که از شیراز تنهایی آمده به عشق رهبر شهید، جدای زحمت اومدن با همه سختی هاش قطعا صدها نفر هستند حاضرن خدمت این پیرزن کنه، اما اوج ایمان اینجاست که بنده زحمت به کسی نمی‌ده، و حاضر سختی بیشتر بکشه ولی دِینی گردنش نباشه، ایمان حقیقی این شکلیه✅ 🦋✨♥️🤍💚✨🦋 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌