قبل از اینکه به کسی بگید
"ماه من"
به خودتون یه نگاه بندازید!!
ببینید اصلا در حد آسمون بودن کسی هستید یا نه
✨@beugarafi
تو دهه شصت پدر و مادرایی که اسم بچهشونو میذاشتن "سام" نماد آدمهای باکلاس و خارجرفته و تحصیلکرده به حساب میومدن
بنشی
✨@beugarafi
خونه مامان باباتون زندگی میکنید، تا ساعت ۱۲ ظهر میخوابید، ناهار شامتون حاضره، پول تو جیبی میگیرید ، از زندگی و مشکلاتش هم مینالید
پان ته آ
✨@beugarafi
عمیق ترین جمله ای که خوندم:
شکستن شیشهی عطر بوی قوی عطر رو
به ما میده اما برای آخرین بار.
چالی
✨@beugarafi
قبلا ازدواجها که سنتی بود
مادر طرف دختر رو میدید، دختر خوبی که بود میگرفت برای پسرش
هنوزم شاهد زنهایی هستیم که زیبا نیستند ولی متاهلن
اما الان همه اول دنبال زیبایی هستن
از طرف دیگه قبلا دختر انتخاب میشد و خانواده اش هم همینکه میدیدن طرف پسر خوبیه و حداقل ها رو برای زندگی داره
دخترشون رو به همسریش میدادن
و پسرهای کم پول تر هم مجرد نمیموندن
جامعه ملایم تر بود
دختر دنبال هزار عمل و ارایش نبود پسر هم مجبور نبود برا ی هزار رویای دختر هزینه کنه
البته که بدی هم زیاد داشت
مثلا اینکه اگر اخلاقشون جور نبود اجبارا به پای هم میموندن.
•Nazokdel•
✨@beugarafi
مکالمه خیلی خوبه. همیشه مکالمه داشته باشید. به صداهای توی ذهنتون و افکارتون گوش ندید. مکالمه فارغ از نتیجهش، حداقلش اینه که از بلاتکلیفی درتون میاره.
•Tina | تینا•
✨@beugarafi
خواهرم زنگ زد که هرطور شده ویدیو کال کنم چون خواهرزادهام باهام کار واجب داره. زنگ زدم بهش. دستهای کوچولوش روگرفت جلو دوربین و با چشمهایی که برق میزد گفت خاله تَرا خریدم. دختر ۲ و اندی ساله مجبورشون کرده بود براش النگو بخرن :))
》نسار《
✨@beugarafi
به خانومه که نشسته تو صحن میگم : شما زائرید یا مجاور؟!
میگه : ما زائریم.
پسربچهاش میگه: نه خانوم دروغ میگه ما کوردیم :))))))
》جُوینِ رِیحُون《
✨@beugarafi
تو مهمونی پسرم کنار من نشسته بود خودشو ولو کرده بود رو من گفتم یا صاف بشین یا برو دراز بکش! مادر شوهرم دستشو کشید گفت پسرم بیا پیش خودم به من تکیه بده من تپلم جات نرم تره! پسرم خودشو کشید کنار گفت ولی بوی مامانمو که نمیدی!
من؟ذوق؟نه!!!!!!
》مامانی که من باشم《
✨@beugarafi
دیشب دیر از مهمونی برگشتیم. بچهها خسته بودن. پسر رو بغل کردم از پلهها بردم بالا، به دختر گفتم خودت بیا. همینطور که داشت خودشو میکشید غرولند میکرد که خوش بحال پسر که زندگی بهتری داره (کوچیکه، یکی بغلش میکنه و از پلهها میبرتش)
داشت میخوابید که صدای آتشبازی از پارک نزدیک خونه اومد. بهش گفتم بیا بریم بیرون تماشا. پسر خواب بود و من و دختر همینطور دست در دست تا پارک رفتیم. از خوشحالی که تونسته شب برای دیدن آتشبازی تا پارک سر کوچه بره داشت پرواز میکرد. خونه که رسیدیم بغلش کردم از پلهها بردمش بالا.
》Réza《
✨@beugarafi