Ali.110:
#انتشار_برای_اولین_بار
#قسمت_اول
🌹با چهره ای سرخ به دیدار مولا رفتن
روایت خواندنی آقای سید مهدی حسینی از منش پاسداری و رسم فرماندهی و همچنین نحوه شهادت عجیب #شهید_یعقوب_براتی فرمانده گروهان عبدالله از گردان امیرالمومنین (ع) لشکر ۱۴ امام حسین (ع)و برادرش شهید اسحاق براتی.
🌷خواب بی خواب
چند ماهی بود که فرمانده گروهان ما شده بود عادت داشت اغلب شبها بیدار میماند و به نیرو ها سرکشی می کرد.
همیشه میگفت در سپاه اسلام وقتی فرمانده خوابید نیرو در بدر می شود.و اگر خواب رفتی خواب می بردت و مسءول باید خودش را در قبال نیروهایش مسءول بداند نه رءیس .
🌷🌷خواسته عجیب
مدت زیادی از آشنایی و رفاقتم با شهید براتی نگذشته بود که حرف عجیبی به من زد. گفت: «سید اگر روزی شهید شدم و کنارم بودی، ببین ریشهایم خونی است یا نه. اگر خونی نبود هر جای بدنم که تیر و ترکش خورده بود، از خونش بردار و ریشهایم را سرخ کن!» از خواستهاش تعجب کردم. بعدها چند بار دیگر همین حرف را زد و خواستهاش را تکرار کرد.و من هر بار حرفش را جدی نمیگرفتم..
🌷🌷🌷خبر شهادت خودش را داد
دو روز قبل از آنکه وارد عملیات والفجر ۸ شویم شهید براتی را دیدم؛ چشمهایش سرخ شده و باد کرده بود. آن شبها نخلستان ها محل راز و نیاز رزمندگانی شده بود که تعدادی از آنها چند روز بعد در جریان والفجر ۸ به شهادت رسیدند. خلاصه با براتی به نخلستان رفتیم و آنجا دستم را گرفت. گفت: سید یادت است گفته بودم اگر شهید شدم ریشهایم را به خونم خضاب کن. گفتم: بله یادم است. گفت: من، پسفردا شهید میشوم و تو هم لحظه شهادت کنارم هستی. برادرم اسحاق هم شهید میشود. جا خوردم، اما به روی خودم نیاوردم. گفتم: یعقوب تو تا حالا چند بار این حرف را زدهای، اما دلیلش چیست؟ چرا میخواهی ریشت را با خونت سرخ کنم؟ گفت: دلیلش را نمیگویم، اما اگر این کار را بکنی من هم قول میدهم شفاعتت کنم. گفتم: من شفاعت تو را نمیخواهم. فقط دلیلش را به من بگو....
#ادامه_دارد....
#انتشار_برای_اولین_بار
#قسمت_اول
🌹با چهره ای سرخ به دیدار مولا رفتن
روایت خواندنی آقای سید مهدی حسینی از منش پاسداری و رسم فرماندهی و همچنین نحوه شهادت عجیب #شهید_یعقوب_براتی فرمانده گروهان عبدالله از گردان امیرالمومنین (ع) لشکر ۱۴ امام حسین (ع)و برادرش #شهید_ اسحاق براتی.
🌷خواب بی خواب
چند ماهی بود که فرمانده گروهان ما شده بود عادت داشت اغلب شبها بیدار میماند و به نیرو ها سرکشی می کرد.
همیشه میگفت در سپاه اسلام وقتی فرمانده خوابید نیرو در بدر می شود.و اگر خواب رفتی خواب می بردت و مسءول باید خودش را در قبال نیروهایش مسءول بداند نه رءیس .
🌷🌷خواسته عجیب
مدت زیادی از آشنایی و رفاقتم با شهید براتی نگذشته بود که حرف عجیبی به من زد. گفت: «سید اگر روزی شهید شدم و کنارم بودی، ببین ریشهایم خونی است یا نه. اگر خونی نبود هر جای بدنم که تیر و ترکش خورده بود، از خونش بردار و ریشهایم را سرخ کن!» از خواستهاش تعجب کردم. بعدها چند بار دیگر همین حرف را زد و خواستهاش را تکرار کرد.و من هر بار حرفش را جدی نمیگرفتم..
🌷🌷🌷خبر شهادت خودش را داد
دو روز قبل از آنکه وارد عملیات والفجر ۸ شویم شهید براتی را دیدم؛ چشمهایش سرخ شده و باد کرده بود. آن شبها نخلستان ها محل راز و نیاز رزمندگانی شده بود که تعدادی از آنها چند روز بعد در جریان والفجر ۸ به شهادت رسیدند. خلاصه با براتی به نخلستان رفتیم و آنجا دستم را گرفت. گفت: سید یادت است گفته بودم اگر شهید شدم ریشهایم را به خونم خضاب کن. گفتم: بله یادم است. گفت: من، پسفردا شهید میشوم و تو هم لحظه شهادت کنارم هستی. برادرم اسحاق هم شهید میشود. جا خوردم، اما به روی خودم نیاوردم. گفتم: یعقوب تو تا حالا چند بار این حرف را زدهای، اما دلیلش چیست؟ چرا میخواهی ریشت را با خونت سرخ کنم؟ گفت: دلیلش را نمیگویم، اما اگر این کار را بکنی من هم قول میدهم شفاعتت کنم. گفتم: من شفاعت تو را نمیخواهم. فقط دلیلش را به من بگو....
#ادامه_دارد....
#انتشار_برای_اولین_بار
#قسمت_اول
🌹با چهره ای سرخ به دیدار مولا رفتن
✅روایت خواندنی آقای سید مهدی حسینی از منش پاسداری و رسم فرماندهی و همچنین نحوه شهادت عجیب #شهید_یعقوب_براتی فرمانده گروهان عبدالله از گردان امیرالمومنین (ع) لشکر ۱۴ امام حسین (ع)و برادرش
#شهید_اسحاق_براتی
🌷خواب بی خواب
چند ماهی بود که فرمانده گروهان ما شده بود عادت داشت اغلب شبها بیدار میماند و به نیرو ها سرکشی می کرد.
همیشه میگفت در سپاه اسلام وقتی فرمانده خوابید نیرو در بدر می شود.و اگر خواب رفتی خواب می بردت و مسءول باید خودش را در قبال نیروهایش مسءول بداند نه رءیس .
🌷🌷خواسته عجیب
مدت زیادی از آشنایی و رفاقتم با شهید براتی نگذشته بود که حرف عجیبی به من زد. گفت: «سید اگر روزی شهید شدم و کنارم بودی، ببین ریشهایم خونی است یا نه. اگر خونی نبود هر جای بدنم که تیر و ترکش خورده بود، از خونش بردار و ریشهایم را سرخ کن!» از خواستهاش تعجب کردم. بعدها چند بار دیگر همین حرف را زد و خواستهاش را تکرار کرد.و من هر بار حرفش را جدی نمیگرفتم..
🌷🌷🌷خبر شهادت خودش را داد
دو روز قبل از آنکه وارد عملیات والفجر ۸ شویم شهید براتی را دیدم؛ چشمهایش سرخ شده و باد کرده بود. آن شبها نخلستان ها محل راز و نیاز رزمندگانی شده بود که تعدادی از آنها چند روز بعد در جریان والفجر ۸ به شهادت رسیدند. خلاصه با براتی به نخلستان رفتیم و آنجا دستم را گرفت. گفت: سید یادت است گفته بودم اگر شهید شدم ریشهایم را به خونم خضاب کن. گفتم: بله یادم است. گفت: من، پسفردا شهید میشوم و تو هم لحظه شهادت کنارم هستی. برادرم اسحاق هم شهید میشود. جا خوردم، اما به روی خودم نیاوردم. گفتم: یعقوب تو تا حالا چند بار این حرف را زدهای، اما دلیلش چیست؟ چرا میخواهی ریشت را با خونت سرخ کنم؟ گفت: دلیلش را نمیگویم، اما اگر این کار را بکنی من هم قول میدهم شفاعتت کنم. گفتم: من شفاعت تو را نمیخواهم. فقط دلیلش را به من بگو....
#ادامه_دارد....
کانال رسمی شهدای احمد آباد🌷
@beytshohada
22.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽#کلیپ_ارسالی از طرف یکی از خادمین کانال شهدایی
#شهید_والامقام_یعقوب_براتی
#سالروز_شهادت
از آخر مجلس شهدا را چیدند...
آسمانی ها ؛
به شهادت نمیرسند !
این خاکیها هستند
که لایق شهادت اند ...
نه فاتح و نه سپهبد ،
نه ذوالفقار و نه سردارو نه فرمانده
برای نـام شما تنـها
" شهیـد " بود سزاوار
🌹یاد و خاطره همه شهدای عملیات والفجر٨ گرامی باد.🌹
شهدا را یاد کنیم با ذکر صلوات
کانال رسمی شهدای احمد آباد🌷
@beytshohada
ادامه .....
#انتشار_برای_اولین_بار
#قسمت_دوم
🌹با چهره سرخ به دیدار مولا رفتن
🌷بالاخره دلیلش را گفت
شب قبل از عملیات فرارسید...
گفتم: نه، امشب باید زبانت باز شود. شهید میشوی و باید بدانم چی توی سرت میگذرد. گفت: باور داریم که وقتی شهید شدیم ما را به محضر آقا سیدالشهدا (ع) میبرند. من میخواهم وقتی به محضر ایشان رسیدم سرم بالا باشد. بگویم آقاجان من نتوانستم برای اسلام که شما همه چیزتان را فدایش کردید کاری انجام بدهم، اما آقاجان، صورت خونینم را ببین. ببین که صورتم را عین صورت شما کردم. براتی این حرف را زد و بعد گریه امانش نداد. سرش را روی شانهام گذاشت و گریه کرد😭😭
🌷🌷روز موعود
روز بعد برای شرکت در عملیات کنار اروند رفتیم، اما عراقیها هوشیار بودند و تانکهایشان را آماده و روشن کرده بودند. آن روز دشمن را سبک و سنگین کردیم و قرار شد روز بعد عملیات کنیم. دو کیلومتر دورتر از خط، یک خاکریزی درست شده بود که برای در امان ماندن از بمباران دشمن به آنجا رفتیم. از صبح زود دسته دسته اسکادران نیروی هوایی دشمن میآمدند و منطقه را بمباران میکردند. بعضی از بچهها که آمار گرفتند، میگفتند چند صد هواپیمای دشمن آمدهاند و بمبهایشان را روی سر ما خالی کردهاند. آن روز شهید براتی یک سنگری شبیه قبر کنده و داخلش دراز کشیده بود. براتی به من گفت: چرا آرام و قرار نداری. برو داخل سنگرت بشین. گفتم: تو چرا یک جا خوابیدهای برو یک دوری در خط بزن. یعقوب گفت: برو بشین داخل سنگرت. اگر اینجا شهید شدی میآیم در مسجد و میگویم فلانی شهید به حساب نمیآید. گفتم: تو نمیتونی به ختم من بیایی. قرار است خودش شهید بشوی😊. خندید و حرفی نزد، اما من ول کن نبودم. ...
ادامه دارد....
🌷شادی روح شهدا صلوات 🌷
کانال رسمی شهدای احمد آباد🌷
@beytshohada
ادامه .....
#انتشار_برای_اولین_بار
#قسمت_سوم
🌹با چهره سرخ به دیدار مولا رفتن
🌷آرام و بیصدا
مشغول همین حرفها بودیم که هواپیمای دشمن شیرجه زد و راکتی به سمت ما شلیک کرد. راکت کمی آن طرفتر به زمین خورد و با انفجارش گرد و خاک به هوا بلند شد. اوضاع که آرام شد، یک ریگ، کوچکتر از نخود برداشتم و به طرف یعقوب پرت کردم. ریگ به صورتش خورد. گفتم: پاشو مسخرهبازی درنیار. از صبح از جایت تکان نخوردهای. تا این حرف را زدم، دیدم اکبر یک سنگ به اندازه یک سیب کوچک برداشت و به طرفم انداخت. گفتم: مگر نمیبینی از صبح تکان نخورده است. اکبر گفت: مرد حسابی نمیبینی دارد شهید میشود. بدنم یخ کرد. از جا بلند شدم و تمام قد ایستادم. یعقوب آرام خوابیده بود. گفتم: بیخود میکند شهید شود. اینکه از من سالمتر است. هیچ تیر و ترکشی در بدن یعقوب دیده نمیشد. فقط دست چپش را مثل یک مؤذن روی شقیقهاش گذاشته بود. چشمهایش را هم بسته بود. با نوک چکمه زدم کف پاش. دیدم از لا به لای انگشتهای دستش خون بیرون زد. آرام دستش را برداشت. خون از شقیقهاش فواره زد. یعقوب دست چپش را که کاملاً آغشته به خون بود سمت چپ صورتش تا چانه کشید. این دست را دوباره به شقیقه خونینش زد و این بار از پیشانی تا بینی و سمت راست صورتش را با خونش خضاب کرد. همچین که دستش به چانه رسید، افتاد و دیگر هیچ حرکتی نکرد. یعقوب بیآنکه منت من یا کسی دیگری را بکشد، همانطور که آرزو داشت، ریشهایش را با خونش سرخ کرد.
🌷🌷اسحاق هم شهید شد
بعد از شهادت یعقوب، چند ثانیه هاج و واج نگاهش کردم. ناخودآگاه گفتم تو هم رفتی. تو هم شهید شدی. اکبر که داشت گریه میکرد، گفت: برو پتو بیار روی یعقوب بکشیم مبادا بچهها با دیدنش روحیهشان را از دست بدهند. پتو آوردیم و اکبر از من خواست سر جاده بروم و یک ماشین برای حمل پیکر یعقوب بیاورم. تا سر جاده ۲۰۰ متر راه بود. شروع به دویدن کردم. هنوز ۵۰ متر به جاده مانده بود که مهدی عطایی از بچههای تبلیغات لشکر با موتور تریلش پیچید و به طرفم آمد. تا به من رسید، گفت: یعقوب کجاست؟ یک حالت عصبی داشت. گفتم: چه کارش داری؟ گفت: با خودش کار دارم. بگو کجاست؟ گفتم: خب بگو چه کارش داری. گفت: برادرش اسحاق شهید شده است. همانجا بغضم ترکید. گفتم: دیگر نمیخواهد زحمت بکشی. الان هر دو نفر پهلوی هم هستند. گفت: یعنی چی؟ گفتم: یعقوب هم شهید شد.
#راوی_سید_مهدی_حسینی
#گزارشگر_علیرضا_محمدی
#نقل_از_روزنامه_جوان_و_سایت_اخبار_شهدا
🌷شادی روح شهدا صلوات 🌷
کانال رسمی شهدای احمد آباد🌷
@beytshohada