زمان برای من همانند رودخانهای است که بیوقفه جریان دارد و هرگز بازنمیگردد هر لحظهاش بخشی از وجود مرا با خود میبرد و در عین حال اثری ماندگار بر روح و جانم بر جای میگذارد گاه احساس میکنم زمان دشمن من است هنگامی که زخمها را تازه نگاه میدارد و گاه ناجی من است آن زمان که فاصلهای میان من و گذشتهای ناخواسته ایجاد میکند من با زمان بارها قهر و آشتی کردهام روزی از شتابش گلایه داشتهام و روزی دیگر از کندیاش اما در نهایت دریافتهام که زمان نه به خواستههای من اعتنا دارد و نه به رنجهایم او تنها میگذرد و وظیفهی من این است که در میان این گذر بیامان خویشتن را گم نکنم .
-دستنوشته
هدایت شده از جنگلپروانهها🌱
سلامم
تقدیمی داریممم✨
[ممبرا هم میتونن شرکت کنن]
اینجوریه که شما اول این پیام فور میزنید
و اینجا لینک یا آیدیتون رو بهم میدین:
https://daigo.ir/secret/82023345947
منم به chat gpt مشخصات و وایب چنل یا اکانتتونو میگم مثلا پروف و بیو و... و میگم با توجه بهشون چند تا عکس بسازه
توجه داشته باشید که عکسها ساده نیستن🌱
(اینکه چی باشه رو نمیگم سوپرایزه؛برای مثال مثلا اسکرپ بوک،استیکر یا ...)
منتظرم...💞
تا جمعه میتونید شرکت کنید...
گفتم که خطا کردم ، ولی بیگناهم
بار غم و تردید شد این دوش و راهم
گاهی به خودم خشم گرفتم و غم
دشوار بود فهمیدن ِسود و زیانم
هرکس به قضاوت نشست و گذر نکرد
زخمی که به قلبم نشست از نظر نکرد
من ماندم و سایهی سنگین بی کسی
کسی از حال دل من خبر نکرد
اکنون به خودم تکیه زدم بیدریغ
دیگر نروم در پی ِآغوش و میغ
گر هیچکس نیست از زخم من با خبر
من با دل خود میسازم و میروم به اوج ...
-دستنوشته
عشق و نفرت در قلبم مانند دو رودخانهاند که از یک کوه میآیند اما هیچوقت با هم به آرامش نمیرسند . یکی گرم و پرحرارت آتشی که همه چیز را میسوزاند و دیگری سرد و تلخ یخ زده و بیرحم . گاهی وقتی به آنها نگاه میکنم میفهمم که هر دویشان مرا ساختهاند عشق مرا به پرواز میبرد و نفرت مرا به زمین میکوبد و در این میان من تنها ناظر هستم هم عاشق و هم متنفر ، هم پرنده و هم سنگ ، همواره در تعادلی شکننده میان نور و تاریکی .