هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
خونه ی شما یه خونه ایرانیه با یه حوض توی حیاطش و گلای صورتی و درختای زیبا و داخلش هم بسیار ساده و زیباست و صاحب اون خونه همیشه در حال نوشیدن چای به فوتبال نگاه میکنه و آبدوغ خیار میخوره..!
تقدیم به: https://eitaa.com/joinchat/2054030171Cbea5e7d288 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
عمارت شما توی جنگل قرار داره که تابحال کسی نتونسته اون رو پیدا کنه،یه عمارت جادویی که اطرافش چیزی جز درخت های بلند نیست و داخلش هم چیز های عجیب و غریب جادویی قرار دارن و دختری که اونجا زندگی میکنه همیشه در حال کتاب خوندنه و میشه گفت یه جادوگر حرفه ایه!
تقدیم به: https://eitaa.com/MoonOceanMansion 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
شما یه خونه درختی کوچولوی کیوت دارید که اطرافش پره درخته و میون درختا گم شده و داخلش هم یه کتابخونه کوچولوی زیبا داره و دختری که اونجا داره زندگی میکنه یا درحال درس خوندنه یا توی جنگل درحال تمشک چیدن...
تقدیم به: https://eitaa.com/ladyyyyyybiiiiird 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
درودد؛
من اومدم با یه تقدیمی دیگه.شما این پیام رو فور میکنید و لینکتون رو اینجا میزارید و...
تصور کنید قراره برید به یه مهمونی بزرگ توی یه قصر بزرگ در جنگل و من هم اونجام و بهتون میگم وقتی شما به اون مهمونی میاید چه استایلی دارید،یا اصلا شاید از قبل اونجا باشید یا شاید جزو کسایی باشید که اونجا کار میکنن باشید یا... و میگم توی اولین دیدار چه فکری راجبتون کردم و آیا بهتون نزدیک شدم یا نه و....
امیدوارم این پیام رو نادیده نگیرید،ممنون🤏🏻🌱
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
امروز صبح به سمت قصری در جنگل که مهمونی بزرگی در اون برگزار شده بود حرکت کردم و وقتی به اونجا رسیدم درهای بزرگ قصر باز شدن و وارد شدم و اول چشمم به زن مرموزی خورد که لباس های نارنجی بلند و عجیب و غریبی به تن کرده بود و نزدیک به آکواریومی که در انتهای قصر قرار داشت ایستاده بود و به ماهی های درون آکواریوم خیره شده بود.
سریع از اونجا دور شد از پله ها بالا رفت،فکر کنم جزوی از مهمانان اونجا نبود؛ولی با دیدنش دلم خواست بهش نزدیک بشم تا توی این مهمونی تنها نباشم،خب بهرحال من عاشق آدم هایی هستم که به نظرم عجیب میان و این دختر هم یکی از اون آدم ها بود،امیدوارم دوباره ببینمش و اونموقع حتما سر صحبت رو باهاش باز میکنم و سعی میکنم باهاش صمیمی بشم.
متوجه شدم مدتیه که جلوی در ایستادم پس به اطراف نگاه کردم تا یک میز مناسب برای نشستن پیدا کنم....
تقدیم به: @Gupna20 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
میخواستم بشینم که یهو یکی وارد قصر شد برگشتم و یه دختری رو دیدم که لباس هایی مثل لباس های دلقک هارو پوشیده بود،همه با دیدنش تعجب کردن و بعضی هاهم شروع کردن به خندیدن...
فکر کردم اون یه ساقیه دلقکه و شاید هم برای خندوندن ما به این مراسم اومده.
نزدیکش شدم ولی با اینکه دلقک بود و به نظر صمیمی میومد صمیمی شدن باهاش خیلی سخت بود و تا خواستم باهاش صحبت کنم سریع بحث رو عوض کرد و به سمت یه صندلی انتهای قصر رفت و ساکت نشست،تا حالا آدمی رو ندیده بودم که هم دلقک باشه هم ساکت و گوشه گیر،اینم یه آدم عجیب دیگه توی این مهمونی!
تقدیم به: https://eitaa.com/joinchat/174784811C8141f2cb51 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!