هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
امروز صبح به سمت قصری در جنگل که مهمونی بزرگی در اون برگزار شده بود حرکت کردم و وقتی به اونجا رسیدم درهای بزرگ قصر باز شدن و وارد شدم و اول چشمم به زن مرموزی خورد که لباس های نارنجی بلند و عجیب و غریبی به تن کرده بود و نزدیک به آکواریومی که در انتهای قصر قرار داشت ایستاده بود و به ماهی های درون آکواریوم خیره شده بود.
سریع از اونجا دور شد از پله ها بالا رفت،فکر کنم جزوی از مهمانان اونجا نبود؛ولی با دیدنش دلم خواست بهش نزدیک بشم تا توی این مهمونی تنها نباشم،خب بهرحال من عاشق آدم هایی هستم که به نظرم عجیب میان و این دختر هم یکی از اون آدم ها بود،امیدوارم دوباره ببینمش و اونموقع حتما سر صحبت رو باهاش باز میکنم و سعی میکنم باهاش صمیمی بشم.
متوجه شدم مدتیه که جلوی در ایستادم پس به اطراف نگاه کردم تا یک میز مناسب برای نشستن پیدا کنم....
تقدیم به: @Gupna20 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
میخواستم بشینم که یهو یکی وارد قصر شد برگشتم و یه دختری رو دیدم که لباس هایی مثل لباس های دلقک هارو پوشیده بود،همه با دیدنش تعجب کردن و بعضی هاهم شروع کردن به خندیدن...
فکر کردم اون یه ساقیه دلقکه و شاید هم برای خندوندن ما به این مراسم اومده.
نزدیکش شدم ولی با اینکه دلقک بود و به نظر صمیمی میومد صمیمی شدن باهاش خیلی سخت بود و تا خواستم باهاش صحبت کنم سریع بحث رو عوض کرد و به سمت یه صندلی انتهای قصر رفت و ساکت نشست،تا حالا آدمی رو ندیده بودم که هم دلقک باشه هم ساکت و گوشه گیر،اینم یه آدم عجیب دیگه توی این مهمونی!
تقدیم به: https://eitaa.com/joinchat/174784811C8141f2cb51 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
دلم میخواست یک جا نباشم و بعد از مدتی جام رو عوض کنم اول کنار دختری نشستم که یه لباس کوتاه مشکی رنگ با شلوار مشکی پوشیده بود و با هنذفری آهنگ گوش میداد و وقتی کنارش نشستم آهنگ رو قطع کرد و فقط به گوشیش خیره شد،کمی باهم صحبت کردیم و فهمیدم علایقش خیلی شبیه به منه و خیلی خوشحال شدم و کتابی که همراهش بود و به گفته خودش کتاب مورد علاقش هم بود رو قرض گرفتم تا بخونم،اون عکس هایی از آسمون و ماه رو بهم نشون داد،خوشحال شدم وقتی فهمیدم اون هم به این چیزا علاقه داره.
بعد از کمی صحبت ساکت ساکت شدیم و فقط به زمین خیره شدیم و میوه هایی که روی میز بود رو خوردیم،دلم میخواست بیشتر باهاش صحبت کنم ولی بحثی وجود نداشت،حیف...!
تقدیم به: https://eitaa.com/sominworld 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
بعد چشمم به یه دختری خورد که یه گربه ی پشمالوی تپلوی سفید رنگ کنارش خوابیده بود و خودش هم یه لباس سفید رنگ گل گلی پوشیده بود که یکم هم شبیه لباس خواب بود و وقتی من رو دید لبخند خیلیی دلنشینی زد که حس کردم خیلی وقته باهم صمیمی هستیم و ازش خوشم اومد،بعد سرشو انداخت پایین و بافتن شال گردن سبز رنگی که توی دستش بود رو ادامه داد،حس کردم خیلی دختر مهربونیه و بسیار لبخند دلنشینی داشت...
تقدیم به: https://eitaa.com/joinchat/219546351Caae8a0d19e 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
چشمم به دختری افتاد که جلوی در ایستاده بود و هرکسی که وارد میشد رو راهنمایی میکرد،وقتی که من اومدم اونجا نبود.
به نظر کم سن و سال میومد و با خوش رویی بقیه رو راهنمایی میکرد و لباس کار پوشیده بود،از اعتماد به نفس و طرز صحبت کردنش خوشم اومد چون به نظر دختر عاقل و باهوشی میومد...
تقدیم به: https://eitaa.com/deep_ocean 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
دختری با شومیز گل گلی و دامن قرمز رنگی با لبخند وارد شد و اومد و کنار میز ما نشست و رفتم و کنارش نشستم و کمی صحبت کردیم،بعد از مدتی شروع کرد به بافتن یه عروسک کوچولو،همیشه دوست داشتم همینقدر هنرمند باشم..!
وقتی از دور دیدمش خیلی شبیه من بود ولی وقتی باهاش حرف زدم فهمیدم علایقش یکم شبیه منه ولی برخلاف ظاهرش دختر عاقلی بود و حرف زدن باهاش هم لذت بخش بود.
تقدیم به: https://eitaa.com/My_Sunflowerr 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
همینطور که داشتم به طرف پله های قصر میرفتم از کنار میزی رد شدم که یه دختر با کت و شلوار زنونه مشکی نشسته بود و در حال کشیدن یه نقاشی فوق العاده زیبا بود،میخواستم از نقاشیش تعریف کنم ولی اون انقدری غرق در فکر یا شاید هم نقاشیش بود که فکر کردم بهتره چیزی نگم...
وقتی دوباره میخواستم سرجام بشینم و از پله ها به طرف پایین میومدم اون دختر رو دیدم که داشت از بقیه فیلم میگرفت،برای مدتی کنارش نشستم و فهمیدم برای اینکه امروز رو به یاد بسپاره اون فیلم رو گرفته،پس من هم چند تا عکس و فیلم ازش گرفتم و به نظر خیلی بابت اینکارم خوشحال شد و بعدش حس کردم نیاز داره یکم تنها باشه پس مزاحمش نشدم و به طرف صندلیم حرکت کردم...
تقدیم به: https://eitaa.com/mooooonnnmn 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
همینطور که در حال نشستن بودم یه نفر وارد شد،یه دختر با استایل کلاسیک و قدیمی که تقریبا کنار ما نشست،بهش لبخندی زدم اما توجهی نکرد پس معلوم بود نمیخواست با کسی توی اینجا صمیمی بشه.
به طرف کارکنان اونجا رفت و گفت آهنگی که گذاشتن رو عوض کنن و خودش یه آهنگ پیشنهاد داد،با پخش شدن آهنگ متوجه شدم سلیقه متفاوت و عجیبی داره و از سلیقش جدی خوشم اومد...
تقدیم به: https://eitaa.com/majhoolalhoviat/2160 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
به یه دختر دیگه که اونور قصر نشسته بود و اون هم استایل کلاسیک داشت نگاه کردم،گاهی اوقات با خنده با میز کناریشون صحبت میکرد و کارهای عجیب و غریبی انجام میداد،رفتار با ثباتی نداشت یهویی خیلی صحبت میکرد و میخندید و یهویی با همون لبخند به یه جا خیره شد میشد....
تقدیم به: https://eitaa.com/invisibleyachi 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
محض کنجکاوی وارد آشپزخونه قصر شدم که اونجا یه دختر مهربون و آرومی رو دیدم با کت و شلوار آبی زنونه و باهاش صحبت کردم،از علایقش و همچنین خودش به شدت خوشم اومد و میخواستم بیشتر به هم نزدیک بشیم...
وقتی با بقیه صحبت میکرد متوجه شدم فقط با کسایی که حس خوبی ازشون میگیره و ازشون خوشش میاد راحته.
دختر عاقل و زیبایی بود و قبل از اینکه از هم جدا بشیم قرار شد فردا دوباره همدیگه رو کنار رودخونه ببینیم.
تقدیم به: https://eitaa.com/niakidrama_97 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
هنگام برگشتن مدتی کنار یه دختر کوچولو و مهربون نشستم،استایل کلاسیک و کیوتی داشت و با لبخند جواب سوالاتم رو میداد...
وقتی باهاش صحبت کردم فهمیدم از قارچ خیلی خوشش میاد پس قارچ کوچولویی رو که به کیفم آویزون بود بهش هدیه دادم و خیلی خوشحال شد.دختری بود که علایقش عجیب و کیوت بود و همچنین اونطور که میگفت آشپزیش هم خیلی خوب بود پس قرار شد یه روز باهم دسپختش رو امتحان کنیم!
تقدین به: @hanyop 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
یه دختر با لباس چهارخونه قرمز رنگ و شلوار آبی وارد شد و نفس نفس میزد،مثل اینکه تا اینجا دویده بود...
اومد و کنار صندلی ما نشست و با لبخند سلام کرد و خیلی راحت بحث رو شروع کرد،از شخصیتش خیلی خوشم اومد و حرف زدن باهاش آدم رو شاد میکرد،قرار بود بعد از مهمونی بره جنگل و شاید هم من هم همراهیش کنم...
تقدیم به: https://eitaa.com/ayrenas 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!