هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
یه دختری از طبقه ی بالای قصر به پایین اومد و برامون اهنگ خوند،البته که نتونست ماجرای قتل و کاراگاه رو برطرف کنه ولی حداقل یه آرامشی رو توی قصر و مهمونی به وجود آورد....
بعدش هم کنار ما نشست و البته هرکس هر سوالی ازش میپرسید جواب نمیداد و جوری رفتار میکرد که بقیه ازش دور باشن،مثل اینکه به یکم آرمش نیاز داشت...
تقدیم به: https://eitaa.com/Fiorella 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
همینطور که هرکدوم به یه کاری مشغول بودیم یه دختر با لباس کیوت قرمز رنگی همینطور که داشت آواز میخوند از بقیه پذیرایی کرد و با لبخند همممون رو شاد کرد...
خیلی کیوت و دوست داشتنی بود و با آوزاش باعث شد خوشحال بشم.
تقدیم به: https://eitaa.com/nazaninhy 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
بعد از مدتی از کناریم شنیدم کنار قصر یه کلبه هست که دختری اونجا زندگی میکنه و از کسایی که بعد از مهمونی میرن اونجا پذیرایی میکنه،نمیتونستم تا بعد از مهمونی صبر کنم و به اونجا رفتم،اون کلبه پر از گل و گیاه بود و یه پیانوی بزرگ کنار کنار کلبه رونمایی میکرد،اون دختر مهربون منو به نوشیدن چای دعوت کرد و بعد از اتمام صحبت هامون باهم یه عکس دونفره گرفتیم و بعدا قرار شد دوباره بهش سر بزنم،دختر خونگرمی بود و ازش خوشم اومد...
تقدیم به: https://eitaa.com/sana130deep 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
توی راه برگشت به قصر به یه دختر عجیبی برخوردم،یه که کوتاه قهوه ای و کلاهی شبیه کلاه کاراگاه ها گذاشته بود و مثل اینکه داشت دنبال قاتل میگشت....
با اینکه به اون مربوط نبود ولی با این وجود از این کار خوشش میومد و مهمونی و قصر رو رها کرده بود،از شخصیتش خوشم اومد چون عجیب،باهوش و با اعتماد به نفس بود...
تقدیم به: https://eitaa.com/chem_philos 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
و بازهم به یه دختر دیگه برخوردم،روی سرش تاج گل گذاشته بود و توی دستش هم تمشک بود که مشخص بود از جنگل چیده شدن و داشت با هدفون کیوتش آهنگ گوش میداد...
در مورد مهمونی توی قصر حرف زدیم و اون گفت که خیلی دلش میخواد یه بار به اون مهمونی بره ولی از اونجایی که برای ورود باید توی لیست مهمون ها باشی پس من و فلوریا تصمیم گرفتیم از در پشتی قصر وارد شیم چون اونجا به خاطر قتل رخ داده شلوغه و راحت میشه وارد شد...
پس فلوریا به خونه رفت و آماده شد.
تقدیم به: https://eitaa.com/Floriacottage 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
توی راه هم یه دختر دیگه رو دیدیم با یه استایل کلاسیک و زیبا که مثل زن هایی بود که توی خیابون های پاریس قدم میزنن...
ازش خواستیم یاهامون بیاد به مهمونی ولی گفت ترجیح میده بره خونه و چای بخوره و آهنگ گوش بده،جالب بود...!
تقدیم به: https://eitaa.com/GAHVE_TALKH 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
وقتی به در پشتی قصر رسیدیم دختری رو دیدیم که داشت همراه معشوقه اش به بیرون از قصر میرقت،و با لبخند به هم نگاه میکردن،لبخندی که سرشار از عشق بود....
مثل اینکه رفتن به خونه و فیلم دیدن و خندیدن باهم رو به این مهمونی ترجیح میدادن!
تقدیم به: https://eitaa.com/deltangi_ha/337 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
به قصر رفتیم تا یواشکی وارد بشیم که یکی از خدمتکارا مارو دید،اوه این یه بدشانسی مضخرف بود...
البته که خدمتکار بسیارر مهربون بود و بهمون کمک کرد بی سروصدا وارد قصر بشیم،اون واقعا زیباترین و مهربون ترین فرد توی اون مهمونی بود!
تقدیم به: @mafghud 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
وقتی وارد شدیم با دختری روبرو شدیم که با یه کت سفید کوتاه و دامن سفید رنگ کیوت داشت از بقیه و مهمونی عکس میگرفت،و با دیدن ما یه لبخند خوشگل زد و گفت که میخواد یه عکس دونفره ازمون بگیره و اینکار رو هم کرد،اون دختر واقعا دلنشین و مهربون بود...
تقدیم به: @Panah456 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
میخواستیم بشینیم که یهو یکی وارد شد،اوه اون یه دلقک دیگه بود!
یه لباس سبز بلند و عجیب پوشیده بود و روی صورتش نقاشی دلقک رو کشیده بود و با لبخند زیبایی وارد شد و کنار اون یکی دلقک نشست..
دلقک ها هم آدمای عجیب ان ها،نه؟
تقدیم به: https://eitaa.com/SabzTar_Az_Sabz 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
کنار دختر آرومی نشستیم با یه استایل کلاسیک و زیبا،داشت یه فیلم ایرانی آروم نگاه میکرد،اوه اون واقعا خیلی جالب بود!
با حرف زدن باهاش دلم خواست میتونستم مثل اون باشم،خیلی از علایق و خودش و درونش خوشم اومد،اون فوق العاده بود!
تقدیم به: https://eitaa.com/Glurees 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
چشمم به دختری افتاد که یه پاچین سفید گل گلی پوشیده بود و با لبخند به اون بچه ای که بغل مادرش نشسته بود نگاه میکرد،و به طرف اون بچه رفت و بغلش کرد و کلی باهاش بازی کرد.
عاشق کسایی ام که با بچه ها بازی میکنن و از بچه ها خوششون میاد واقعا...
تقدیم به: https://eitaa.com/jipsofila00 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!