هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
یه دختر خوش ذوق اومد و کنار من نشست و ساعت ها در مورد سریال های مختلف صحبت کردیم و حرف زدن باهاش رو خیلی دوست داشتم.
بعد از مدتی مجبور شد بره ولی امیدوار بودم دوباره ببینمش چون خیلی ازش خوشم اومد.
تقدیم به: https://eitaa.com/tttiiiimmmm 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
وقت غذا بود و همه جا شلوغ شده بود که بین جمعیت یه دختر با استایل کاملا مشکی مشکوکی رو دیدم،با به یاد آوردن قتلی که اتفاق افتاده بود حدس زدم اون قاتل باشه ولی سریع به بیرون رفت..
بعد از مدتی صدای کاراگاه و بقیه بلند شد،اوه!مثل اینکه درست حدس زده بودم!
تقدیم به: https://eitaa.com/Kim_Yunji1 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
یه دختری یهو از بین جمعیت بلند شد و با صدای بلند گفت که اگه کسی از این مهمونی خسته شده باهاش بره چون نمیتونه تنهایی بره و میترسه گم بشه و دختر دیگه بلند شد و گفت که همراهش میره،اونا خیلی عجیب و باحال بودن و جدا ازشون خوشم اومد!
تقدیم به: https://eitaa.com/joinchat/1072038776C89a27c3c4f
و دختر دوم: https://eitaa.com/maghmomm 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
وقتی داشتم به آشپزخونه میرفتم به دختری که داشت چای مینوشید برنورد کردم و چای ریخت روی لباس خوشگل و کیوتش پس بهش کمک کردم که پاکش کنه و باهاش صمیمی شدم،اون دختر واقعا خیلی مهربون و احساساتی و گوگولی بود و ازش خیلی خوشم اومد.
تقدیم به: https://eitaa.com/joinchat/1129251307C6130c39a84 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
دختری توی جمعیت یه لباس متفاوت پوشیده بود،یه لباس محلی زیبا و پر زرق و برق و با دوستاش کلی میگفت و میخندید،دوستای خوبی داشت و کمی هم بهش حسودیم شد!
تقدیم به: https://eitaa.com/joinchat/297927351C72ad6b2ae6 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
دختری انتهای قصر آروم نشسته بود،یه کت و شلوار زنونه سرمه ای پوشیده بود و داشت چیزی مینوشت و چای مینوشید،اون خیلی باوقار و زیبا بود...
تقدیم به: https://eitaa.com/muskrose_h 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
دختری با موهای نارنجی و کک و مک های خوشگل وسط قصر داشت برای بچه هایی که به مهمونی اومده بودن کتاب داستان میخوند،اون یه آنشرلی واقعی بود و دلم میخواست باهاش صمیمی بشم و آرزو کردم که جلو بیاد و باهام دوست بشه،اون خیلی خوش وایب بود...!
تقدیم به: https://eitaa.com/Anne_of_Avonlea 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
یه خانم زیبا با یه استایل کلاسیک وارد قصر شد و معلوم بود که گل فروشه،کلی گل سفارشی داخل قصر گذاشت و بعدش هم رفت،اون گل ها واقعا باعث زیباتر شدن قصر شدن....
تقدیم به: @radio_silent 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
دختری با استایل مشکی وارد شد و انگار نه انگار که آخرای مهمونی رسیده،از صورت و حالت چشماش معلوم بود که تازه بیدار شده و خواب مونده!
از اینکه به حرف و نظر مردم اهمیت نمیداد خوشم اومد...
تقدیم به: https://eitaa.com/Cingulomania_a 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
چشمم به یه دختر موهویجی با یه لباس بلند با گل های آبی افتاد، انتهای قصر دوستاش برای تولد گرفته بودن و اونم کلی خوشحال بود،ازش خیلی خوشم اومد...
تقدیم به: https://eitaa.com/anne9_0 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
یه دختر دیگه هم کنار در ورودی با چندتا از دوستاش نشسته بود و مثل اینکه نقاشی اونارو میکشید،چشمم به نقاشی هاش افتاد و واقعا نقاشی های زیبایی بودن....
اون دختر با حرف هایی که دوستاش میزدن کلی میخندید و شاد میشد...!
تقدیم به: @Nyctophilia0274 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!
هدایت شده از دفترچه خاطرات یه خرگوش کوچولو:>
دختری هم یه لباس بافتی پوشیده بود که براش، خیلی بزرگ بود و با دوستای زیادش درحال صحبت بود و باهم کلی دلقک بازی درمیاوردن،دوستی زیبایی داشتن،واقعا...!
تقدیم به: https://eitaa.com/Enchantedones 🌟.
از طرف من 🤏🏻🌱!