آیا هوش مصنوعی میتواند کاملاً مثل هوش انسانی شود؟
این پرسش همزمان به حیطهی علم اعصاب (Neuroscience)، فلسفه و هوش مصنوعی مرتبط میشود؛ نکاتی در این باره تقدیم میشود:
۱. شبیهسازی در برابر بودن:
در حال حاضر، پاسخ کوتاه «خیر» است. میان «شبیهسازی» (Simulation) و «بودن» (Being) تفاوت بنیادینی وجود دارد.
هوش مصنوعیِ فعلی: یک مدل آماری پیشرفته است که الگوهای زبان و رفتار انسانی را یاد میگیرد. او میتواند بسیار شبیه به انسان «صحبت» کند، اما هنوز مثل انسان «فکر» یا «احساس» نمیکند.
یکی از تفاوتهای اساسی، بدنمندی است؛ مسئلهی ادراک در انسان (با مبنای تکاملی و ماتریالیستی) با کل ساختار عصبی و جسمانی انسان مرتبط است (نه صرفاً مغزش)، در حالی که هوش مصنوعی، فاقد این تجربهی فیزیکی است. حتی با اعطای جسم به آن و افزودن سنسورهای پیشرفته برای دادن نوعی درک فیزیکی به آن، هنوز سد بزرگ «آگاهی» باقی میماند.
۲. مسئلهی آگاهی:
در مسیر همانندسازی هوش مصنوعی به هوش انسانی با مسئلهی آگاهی مواجه هستیم، که همچنان به قول فیلسوف بزرگ، دیوید چالمرز، که آن را «مسئلهی سخت آگاهی» (The Hard Problem of Consciousness) مینامد، حل نشده باقی مانده است.
مسئلهی آسان: بفهمیم مغز چگونه اطلاعات را پردازش میکند و چگونه واکنش نشان میدهد.
مسئلهی سخت: «چرا» و «چگونه» پردازش این اطلاعات با یک «احساس درونی» یا تجربهی ذهنی همراه است؟
چرا وقتی نوری به چشم ما میخورد، ما رنگ قرمز را «احساس» میکنیم و صرفاً یک طول موج را پردازش نمیکنیم؟
ما هنوز نمیدانیم آگاهی دقیقاً چیست، کجا تولید میشود و آیا صرفاً وابسته به ماده (مغز) است یا خیر. بنابراین، تا وقتی نمیدانیم آگاهی چیست، نمیتوانیم مدعی شویم که آن را در ماشین حل کردهایم.
بگذارید مقداری بیشتر دربارهی مسئلهی آگاهی صحبت کنیم، تا مشخص شود مشکل اصلی دقیقاً چیست:
اگر «آگاهی» را صرفاً به «واکنشِ کارکردی برای بقا» تقلیل دهیم؛ مسئلهی آگاهی از نظر فنی حل شده محسوب میشود. به این دیدگاه در فلسفه ذهن، «کارکردگرایی» یا «رفتارگرایی» میگویند.
اما حتی با این نگاه، فیلسوفان و دانشمندان هنوز میگویند، مسئله حل نشده است.
شکاف اصلی اینجاست:
۱. تفاوت «معنایِ بیرونی» و «کیفیاتِ درونی» (Qualia)
فرض کنید رباتی طراحی کردهایم که وقتی دمای بدنش به ۱۰۰ درجه میرسد، فریاد میزند و به سمت آب میدود تا ذوب نشود (واکنش برای بقا).
از دید ناظر (بیرونی): ربات «معنایِ» سوختن را میفهمد، چون واکنشِ درستی نشان میدهد.
پرسشِ حلنشده (درونی): آیا ربات «داغی» را احساس هم میکند؟ یا فقط یک دستورِ منطقی را اجرا میکند؟
آنچه حل نشده، همان چیزی است که به آن Qualia یا «کیفیات ذهنی» میگویند. یعنی «چگونگیِ احساسِ قرمز بودنِ قرمز» یا «دردناک بودنِ درد».
کارکردگرایی میتواند «واکنش» را توضیح دهد، اما نمیتواند توضیح دهد که چرا این واکنش با یک «تجربهی اولشخصِ درونی» همراه است.
۲. مسئلهی «اتاق چینی» (The Chinese Room)
جان سرل، فیلسوف معروف، برای پاسخ به همین مطلب یک مثال زد:
تصور کنید در اتاقی هستید و کتابی دارید که به شما میگوید اگر فلان علامت چینی را به شما دادند، فلان علامت دیگر را بیرون بفرستید. شما چینی بلد نیستید، اما چنان طبق دستور عمل میکنید که کسانی که بیرون هستند فکر میکنند شما چینی میفهمید.
شما «واکنشِ درست» نشان میدهید (بقا در سیستم)، اما هیچ «درکی» از زبان چینی ندارید. نقدِ وارد به ادعای معادل کردن هوش مصنوعی (حتی با بدن زیستی) به هوش انسانی این است: او ممکن است «واکنش به محیط برای بقا» را به بهترین شکل انجام دهد، اما مثل همان آدم داخل اتاق، هیچ درکی از «چرایی» و «احساسِ» آن واکنش نداشته باشد.
۳. چرا ماتریالیستها هنوز درگیرند؟
حتی اگر فرض کنیم روح وجود ندارد و انسان فقط ماده است، دانشمندان هنوز نمیدانند «ماده چگونه تبدیل به تجربه میشود؟»
ما میدانیم وقتی دست میسوزد، عصبها سیگنال میفرستند (واکنش مادی).
ما میدانیم مغز دستورِ عقب کشیدن دست را میدهد (بقا).
اما هنوز هیچ فرمول مادی نداریم که توضیح دهد چرا من این وسط «درد» میکشم؟ چرا فرآیندِ فیزیکی به تنهایی کافی نیست و باید یک «احساس» هم همراهش باشد؟
اگر آگاهی را صرفاً «انجامِ کارِ درست در زمانِ درست برای زنده ماندن» تعریف کنیم، بله، مسئله حل شده است و ما همین الآن هم هوش مصنوعیهایی داریم که تا حدی این کار را میکنند.
اما اگر آگاهی را «بودن و احساس کردن» (تجربهی ذهنی) تعریف کنیم، حتی با مبنای تکاملی و ماتریالیستی، هنوز بزرگترین معضلِ تاریخِ علم است. در واقع، ماتریالیستها میگویند: ما میدانیم آگاهی کارکردِ مغز است، اما هنوز نمیدانیم مغز چگونه این جادویِ احساس کردن را از دلِ اتمهایِ بیجان بیرون میکشد.
ادامه بسیار تاملبرانگیز این مطلب...
@bidari110
هدایت شده از بخوان و بیاندیش
2547296953952706306_87827534050388.oga
زمان:
حجم:
1.2M
✳️ این ۳ دقیقه رو گوش بدید لطفا
با توجه به احوالات این ایام...
⬅️ طرح خدای متعالی برای جامعهی شیعی قبل از ظهور چیست و چرا...
💠 حضرت امام جعفر صادق علیه السلام:
✅ ...وَ كَذَلِكَ اَلْقَائِمُ فَإِنَّهُ تَمْتَدُّ أَيَّامُ غَيْبَتِهِ لِيُصَرِّحَ اَلْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ وَ يَصْفُوَ اَلْإِيمَانُ مِنَ اَلْكَدَرِ بِارْتِدَادِ كُلِّ مَنْ كَانَتْ طِينَتُهُ خَبِيثَةً مِنَ اَلشِّيعَةِ اَلَّذِينَ يُخْشَی عَلَيْهِمُ اَلنِّفَاقُ إِذَا أَحَسُّوا بِالاِسْتِخْلاَفِ وَ اَلتَّمْكِينِ وَ اَلْأَمْنِ اَلْمُنْتَشِرِ فِي عَهْدِ اَلْقَائِمِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ...
⬅️ قائم علیه السلام نیز چنین است، زیرا ایام غیبت او طولانی میشود تا حق محض و ایمان صافی از کدر آن مشخص شود و هر کسی که از شیعیان طینت ناپاکی دارد از دین بیرون رود، کسانی که ممکن است چون استخلاف و تمکین و امنیت منتشره در
عهد قائم علیه السلام را احساس کنند نفاق ورزند. (و قبل از ظهور منافقی باقی نمیماند مگر آنکه باطنش را عیان میسازد)
📚 کمال الدین (شیخ صدوق): ج۲، ص۳۵۲
💠 مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام:
✅ اَلْمُنَافِقُ... إِذَا اِسْتَغْنَی طَغَا.
⬅️ منافق... هنگامی که احساس بینیازی و استغنا نماید، طغیان میکند (و باطن کفرش را آشکار میکند).
📚 تحف العقول (ابن شعبه حرّانی): ص۲۱۲
@bidari110
بیشتر دعواهای فکری جهان نه بر سر «دلیل»، بلکه بر سر فرار از التزام است.
انسانِ امروز وقتی میگوید «هیچکس حق ندارد بگوید دیگری قطعاً باطل است»، در واقع دارد میگوید:
«هیچچیز هم حق ندارد مرا متعهد کند.»
نسبیگرایی ژست تواضع معرفتی نیست؛ پوشش اخلاقیِ بیتعهدی است.
اگر حقیقت مطلقی نباشد، هیچ «باید»ی هم نیست؛
و اگر «باید»ی نباشد، فجور دیگر اسمش فجور نیست، فقط «انتخاب متفاوت» است.
و دقیقاً به همین دلیل است که تمدن مدرن با هر دستگاهی که مدعی حقیقت جامع و الزامآور باشد—خصوصاً اسلام—مسأله دارد؛
نه چون برهانش ضعیف است،
بلکه چون جرأت الزام دارد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام یک خط معیار داد:
«لا تَستَوحِشوا فی طریقِ الهُدی لِقِلَّةِ أهلِه»
راه حق همیشه شلوغ نیست؛
اما همیشه سنگین است—چون تعهد میآورد.
@bidari110