eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
✍🏻 - دلتنگیم و خسته شاید یه آغوش همه چی رو درست میکرد.. ... + البته که خیلی خائن و بی‌ادبیم چون زل زدیم به هرچی غیرش و محوش نمی‌شیم، اما گمانم کفره اگر خیال کنیم لحظه‌ای بیرون از آغوشِ عشقِ واقعی جهانیم... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 یکی از پیام ها منو یاد یه ماجرا انداخت: پارسال، اواسط خرداد با یه دختری همسفر شدم که مدت‌ها قبل‌تر، یکی رو از دست داده بود؛ دختره خیلی با من فرق داشت و معتقد بود که جریان تناسخ دوباره عزیزش رو به این‌ جهان برگردونده، و می‌گفت بعد از اون، همه دنیا رو قشنگ تر می‌بینه چون ممکنه عزیزش پروانه شده باشه، یا یه آدم و شاید حتی سنگ! می‌گفت: «حالا که نمی‌دونم کجاست، پس همه‌جای جهان می‌تونم پیداش کنم و با همه‌چیز مهربونم، چون هر کدومشون ممکنه اون باشن!...» و من به این فکر میکنم که اون دختر با یه احتمال، نگاهش پر از حضور بود! ولی منِ مثلاً مطمئن!، معشوقه‌مو گم می‌کنم... •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - اتفاقا روایت هم طرفدارای خاص خودش رو داره ... + روایت‌گری توسط آدمی که داستان پر
✍🏻 - کتاب بنویسی ... اولین نفرم که میخرمش ... + حدس میزنم این پیامو ثنا نوشته باشه، ولی اگر ثنا نباشه، معنیش اینه که کتابِ ننوشته‌ام دوتا مشتری داره و این هم در نوع خودش جالبه! •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 - چطوری می شه زیبا صبر کرد؟ + عملی بلد نیستم، اما گمونم تئوریش میشه با «ایمان» •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 - ... دلمون میپوکه از دلتنگی که... - دلم برات تنگ شده ... شاید تو حتی اسممو یادت نباشه - خیلی وقته بغلت نکردم، دلم برات تنگ شده ... + منم همین... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 توی راه، مهمانِ باران شدم، بوی تو را می‌داد، به گمانم همه قطره‌ها را قبل از فرود بوسیده‌ای... •|🌌|• @bidelijat
تو مدت سفر، یه کتاب همراهم بود و حواسم جمع که هرجا رفتم، یه جرعه ازش بخونم! فصل اولش تو کربلا شروع شد و آخریش رو رسیدم خونه؛ از اون موقع دلم می‌خواد درباره‌اش حرف بزنم، زیاد هم فکر کردم، اما مطمئنم هرچی بگم درنهایت توصیف ناقصی خواهد بود! ولی شک ندارم، دونه‌های سبزی که نجف تو وجودم کاشت -وجودی که مشهد، خراب و خاکش کرده بود- از «باده توحید در کربلای عشق» نوشیدن که جوونه زدن... حالا موقع دعا پیاله بزرگتر آرزو می‌کنم و جرئتِ بیشتر نوشیدن برای تلو خوردن و تو آغوش خودش افتادن...(: اگه کتاب رو خواستید، از اینجا میشه خرید. اگه کسی هم امانت خواست بیاد پی‌وی، پ.ن نسخه‌ای که دست بنده است، زیارت رفته‌(:
خیلی دوست داشتم آشوبی که تو اتاق به پا کردم رو نشونتون بدم اما دوربین گوشیم خرابه! علی‌الحساب همینقدر بگم که شب‌های اردیبهشت انقدری سخت می‌گذره که زورش به تلاطمِ شلوغی‌های آخر سالِ اسفند و غرهای وقتِ خونه تکونیِ مادر بچربه و مجبورم کنه کل قفسه‌هارو خالی کنم تا به بهونه مرتب کردن کتابا، حواسم پرت شه؛ این وسط یه چیز جالب پیدا کردم، کتاب‌های نگارش دهم و یازدهم تجربی(: حالا شما احتمالا حوصله‌تون نشه، اما به هرحال تصمیم گرفتم بعضی از انشا‌های ۶،۷ سال پیش رو اینجا بذارم؛ ظاهراً اون منی که تو سال ۹۸ جامونده، آدمِ جالبی بوده!
✍🏻 می‌دانستم چند صفحه دست‌خط باید دور بریزم تا آن‌همه‌ دفتر که به جوهر خاطره در مغزم سیاه‌اند تمام شوند! •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
خیلی دوست داشتم آشوبی که تو اتاق به پا کردم رو نشونتون بدم اما دوربین گوشیم خرابه! علی‌الحساب همینق
✍🏻 از مجموعه انشا‌های دبیرستان #۱ (این آخرین نوشته‌امه-بدون تغییر و ویرایش- بعدش کرونا اومد و تعطیل شدیم.) «خورشید غروب کرد و برف بند آمد. آدم‌برفی، روی پشت‌بام تنها بود که صدای هوهوی‌ باد آمد. باد دور آدم‌برفی چرخید و شال‌گردنش را رقصاند. صدای گفت‌وگویشان در شهر پیچید، باد گفت:«فقط یک شال پوشیدی، سردت نیست؟» آدم‌برفی گفت:«من سردم نمیشه، چون که دل دارم.» _ اگه دل داری پس چرا آدم نیستی؟ + من برفی‌ام اما دلم یخ نزده، ولی دلِ آدم‌ها از جنس یخه، ببین چجوری خودشون رو پوشوندن، هوا که سرد نیست، دلشون سرده... _ آدم‌ها رو ول کن، میای با من بریم؟ + نمی‌تونم باهات بیام، من بلد نیستم مثل تو پرواز کنم. _ اینجا بین آدما، یه وقت قلبت یخ‌ نزنه، آدم نشی! + باشه قول می‌دم مواظب دلم باشم، اما تو دیگه نیا پیش من... خورشید طلوع کرد و تابید؛ چک چک، صدای ریختن قطره‌های آدم‌برفی از ناودان بود که میان هیاهوی شهر گم شد، فقط شال‌گردنش ماند، که باد، آن‌را به یادگار برد.» •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
تو مدت سفر، یه کتاب همراهم بود و حواسم جمع که هرجا رفتم، یه جرعه ازش بخونم! فصل اولش تو کربلا شروع ش
✍🏻 - چرا مشهد خراب و خاکش کرده بود؟ + این یعنی لطف امام رضا «علیه السلام» شامل حالم شده بود که زمین وجودم آماده پذیرش اون بذرها باشه... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 در روح تو کدام گردباد زندانی بود که بارانی‌ام پسندیدی؟ 📚 ✍🏻 •|🌌|• @bidelijat