eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
505 دنبال‌کننده
223 عکس
13 ویدیو
0 فایل
. خانوم معلم|علاقه‌مند به شعر و نقاشی|مبتلا به آسمون|ملقب به خورشید|مسلح به امید|ساکن حاشیهٔ خیال|خواهر آفتابگردون|رفیق کلمات|بچهٔ پایین|صاحب سبک|در حسرت دریا|عاشق... کپی بدون ذکر منبع ممنوع! من @Zahra_vm ناشناس https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 ضاد آخرین ضجهٔ «اعتراض» بود، به اضطرابِ مرگ و ضررِ سکوت در ضیافتِ ضرباتِ قضاوت! #الفبای_عشق •|
✍🏻 در طالعِ طلاییِ طلیعه طلوع، طا طنینِ طوافِ خورشید در طاق آسمان، طلب روشنی، و طمانینه نور بود در طرد تاریکی، وسطِ بحبوحه طغیان طوفانِ تاریک تردید... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 ! که «من» دیگه نه چیزی براش و نه چیزی ازش مونده! •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
بقیه بیشتر سوختن... فرق من این بود که شعر بلد بودم!
✍🏻 «دلم می‌خواد به همه آدم‌هایی که می‌شناسم توصیه کنم که شعر نخونن، اگر می‌خونن حفظ نکنن و اگر حفظ کردن حداقل ننویسن! دچار شدن به ادعای عشق، اصلاً شبیه امتحان واقعی و سختش توی جهان نیست!» •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 بر تو از سکون!... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 تا دیروز لازم بودیم، امروز زیادی! ! •|🌌|• @bidelijat
هی ما از زمین و آسمون بلاک می‌کنیم، باز با یه سرشماره جدید یکی پیداش میشه میگه سلام و زهرِمار! اشکال نداره، چه وسط رینگ! چه بیرون گود، شما دست‌ و پا بزنید برای جمع کردن آدم به مدل‌های مختلف که هیزم آتیشتون زیاد شه، مام نگا می‌کنیم.
✍🏻 یه روز کسی رو می‌نویسم که در مکثِ جهان، گوشه‌ای از دلتنگی که نقطه‌ به نقطه توی تنش تهی می‌شد، تنها ایستاد و مرد. •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 در طالعِ طلاییِ طلیعه طلوع، طا طنینِ طوافِ خورشید در طاق آسمان، طلب روشنی، و طمانینه نور بود در ط
✍🏻 ظا مظلوم است و منتظر. مثل سایه‌‌ای که بر ظرافتِ ظهورِ نور افتاده، ظاهری که عظمت احساسش را در ظلمتِ ظن دفن کرده، و اعتمادی که در مظن اتهام است، نظاره‌گرِ تظاهر باطل و منتظر اظهار حق. •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
مادرها همه چیز را می‌فهمند، بعد دمنوش گل گاو زبون میارن(:
کار از دمنوش گذشته، مادر دیگه چند شب یه‌بار، آب‌نمک می‌ریزه تو ماهی‌تابهٔ داغ!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
وقتی به قصه ابراهیمِ نبی فکر می‌کنم، به معجزه تسلیم می‌رسم...
✍🏻 آسمان، نفس در سینه حبس کرده، زمین چشم بسته، و اسماعیل«علیه‌السلام» سرسپرده بود به ایمان. سنگ‌ها، شاهدانِ خاموش واقعه بودند: «باد لای موهای پسر می‌رقصید و تیغ در مشت پدر می‌ترسید، خنجر که بالا رفت، قَدَر تردید کرد، و به هنگام فرودش، دستِ قضا لرزید؛» صفحه قربانی را از اینجای تاریخ کندند، چسباندند به سالِ ۶۱. یکی از عرفات راهی کربلا شد‌. سنگ‌ها، شاهدانِ خاموش واقعه بودند: «چاقو این‌بار برید...» •|🌌|• @bidelijat