✍🏻
سلام بر اهالی #شب
سلام بر قلب های داغدیدهٔ صبور...
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 «من #آدمیزادم؛ محبوسِ محدودهای بیانتها...» •|🌌|• @bidelijat
✍🏻
«من #آدمیزادم؛
لبریزِ خواستن!...»
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
بهش گفتن: نرو، لِه میشی!!
گفت: خب بشم! برای این عشق باید مُرد.
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
اتفاق است و میافتد دیگر!
روزهای اول چلهنشینی،
گاهی سیمِ تنبور گسسته میشود
گاهی نخِ تسبیح.
فقط ای کاش بندِ دل پاره نشود؛
دشوار است جمع کردنش!
📚 #من_آن_توام
✍🏻 #عبدالحمید_ضیایی
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
زاییدهٔ حُبٌـیم و به بار آمدهٔ مِهر
در مکتب ما عشق فقط حرف حساب است...
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
اینجا یه گوشه از واقعیت دنیا بود،
دیوارهاش تکیه گاه کمرهای خم شده زیر بار درد و دوری بودن،
چهارپایهاش از لرزش زانوها میگفت اما خودش نمیلرزید،
پنجرهاش هر روز شاهد گردن کشیدن و چشم چرخوندنهای زیادی فقط برای یک نگاه بود، کلی دست خالی برای وصال از این پنجره دراز شده بودن که به لمس نرسیدن،
و سقفی که دریچهای بود برای پرواز...
اونایی که وقت پریدنشون بود همه چیز رو همینجا، زیر این سقف میذاشتن و میرفتن،
و زمینی که خیلی سنگین بود، پر از جامونده، پر از درد، پر از زخم، پر از قطره های بغض های شکسته...
اینجا همه چیز خیلی قوی بود،
مرگ قوی بود، زندگی قوی تر!
من اما ضعیف بودم، پای صحبت ترک های دیوار ننشستم و نفهمیدم چه چیزی قوی تر از این اتاق بوده که شکستش!
۱۳ شهریور ۱۴۰۲
بیمارستان حضرت رسول(ص)
بخش ملاقات ICU
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
این یکی پنجره خیلی حرف نمیزد،
برعکس بقیه پنجرهها، پیر بود و تنها و زخمی!
از بقیه شنیدم که خیلی وقته پرستارها نمیبندنش، انگار همه میدونستن که کسی قرار نیست بهش سر بزنه،
میگفتن آدم پشت این پنجره از خانه سالمندان اومده، ملاقاتی نداره، پیره و تنها و مریض!
ولی عوضش مطمئنه، چشم به راه نیست...
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 «من #آدمیزادم؛ لبریزِ خواستن!...» •|🌌|• @bidelijat
✍🏻
«من #آدمیزادم؛
اطلسی که خویش بر دلقی بدوخت!»
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
می #گفت :
«از دار دنیا یک دل داشتم، هزار تکه!
هر تکه اش را به سر یک تار مویت بستم،
و به راستی که چه نیک امانتدارانی...»
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
سلام بر اهالی #شب
سلام بر چشمهٔ جوشان چشمانشان...
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 دال آغاز و پایانِ «دردِ» من بود، آنجا که دلم شکست و تو به آغوشم گرفتی... به «دال» سوگند که درد ع
✍🏻
ذال
آغاز «ذوب» شدنِ ذرات غم بود،
از لذتِ حضور تو...
به «ذال» سوگند
که
در ذوق ذکر نام تو مَحو،
زانسان که نام خویش فراموش کردهام...
#الفبای_عشق
•|🌌|• @bidelijat