امروز، مثلِ همیشه نبود.
در خطِ کندرو میراندم، با فلاشر روشن(!)
و جاده، مثل موجِ گیجی زیر پلکهایم میخزید؛
چندبار خواستم کنار بزنم و بخوابم،
یا اصلاً برگردم خانه.
نمیفهمیدم چه شده،
ولی بدنم انگار
از درون فرو ریخته بود!
دستِ آخر
بدون آنکه برای سوال «چهشده؟» جوابی داشته باشم، برگشتم.
حالا اما دارم،
چون چشمهایِ از همیشه بیشتر گودافتادهام توی تقویم، اولِ اردیبهشت را دیدهاند؛
#خانهبهدوش
پ.ن : عکسهای پیوست شده، از مجموعهی جزئیاتِ دوستداشتنیِ بزرگوار (ماشینم) هستن.
✍🏻
"کفر" ماتش برده!
ضربت زده بود که بپراکند،
اما خون،
چسبِ انسجامِ این قوم شد...!
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
هر چه "دشمن" در "دشمنی" مصممتر میشود،
"نَفهم"ها بر "نفهمی" بیشتر پافشاری میکنند.
#هیاهو
✍🏻
«اللَّهُمَّ إِلَيْكَ أَفْضَتِ الْقُلُوبُ، وَمُدَّتِ الْأَعْنَاقُ، وَشُخِصَتِ الْأَبْصَارُ، وَنُقِلَتِ الْأَقْدَامُ...»
بارخدایا! به سوی تو است که این دلها پر کشیده، گردنها برآمده، چشمها گرد مانده، گامها در راه و اندامها نزار شده است...
📚 از #نهجالبلاغه
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 «اللَّهُمَّ إِلَيْكَ أَفْضَتِ الْقُلُوبُ، وَمُدَّتِ الْأَعْنَاقُ، وَشُخِصَتِ الْأَبْصَارُ، وَنُقِ
✍🏻
خدایا! ما را ببین...
چشمهایمان اگر اینگونه گرد و خیره مانده، مرعوبِ نعرههای توخالی یا هیبتِ پوشالی لشکرِ روبه رو نیست.
ما مبهوتِ جلالِ توایم که چگونه تار عنکبوتِ تدبیرشان را به طوفان میسپاری؛
ببین که پرندهی بیقراریِ دلهایمان از خاکریزِ سینهها پر کشیده و در حریمِ ارادهی تو اردو زده؛
و نگاه کن که گردنهایمان،
مثلِ لجاجت آفتابگردانها در تاریکترین لحظاتِ شب، برافراشته و کشیده است، تا از پسِ این غبارِ متراکمِ وهم، طلوعِ مشیتِ تو را رصد کنیم؛
و گامهای خسته و پاهای تاول زدهمان را بنگر که به تمنای وصلِ تو در این سنگلاخِ جنون پیش میروند...
استخوانهای شکسته و بدنِ بیجانِ ما کارهای نیستند، "یقین"، گوشت و پوستِ اضافهی تمامِ توهمات را تراشیده،
تو، خود در میدانی...
و تو، در حدود هیچ حصاری محدود نیستی!
#فرار
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
امضای خدا پایِ تمامِ معادلاتِ این میدان است؛ باورش کنید یا نکنید.
✍🏻
ژنرالهای شکمباره و آهنپوشِ دشمن که به برقِ سلاحهای عاریتی و قطرِ زرههایشان غرهاند، هرگز هندسهی نبردی که فرماندهاش تویی را نخواهند فهمید...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
«اللَّهُمَّ قَدْ صَرَّحَ مَكْنُونُ الشَّنَآنِ، وَفَاضَتْ مَرَاجِلُ الْأَضْغَانِ...»
بارخدایا! سرانجام آن کینههای درونی چهره نمود و دیگ آن کینهها به جوشش آمده...
📚 از #نهجالبلاغه
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 «اللَّهُمَّ قَدْ صَرَّحَ مَكْنُونُ الشَّنَآنِ، وَفَاضَتْ مَرَاجِلُ الْأَضْغَانِ...» بارخدایا! سرا
✍🏻
خدایا، ای محبوبِ پردهدرِ من!
تو، پیشِ چشمِ جهان،
نقاب از چهرهی آنها که سالها عفونتِ تفرعن را در حریرِ فریبِ واژههایِ پوچ میپیچیدند، انداختی!
آنها که سینههای تاریکشان از فرطِ غیظ و استیصال به جوش آمده، اما درنیافتهاند که سرریزِ دیگِ کین، پیش از آنکه حریف را بسوزاند، شعلهی اجاقِ حیاتِ خودش را کور خواهد کرد...!
خدایا، ای محبوبِ پردهدرِ من!
برای مایِ ایستاده در خنکای خیمهی یقینِ تو، عریانیِ این خشم یک بشارتِ شکوهمند است،
اذنِ این تقابلِ شفاف را بر ما ببخش...!
#فرار
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
نبردِ رو در رو با افعیِ بیرونخزیده از لانه، هزار بار گواراتر از مدارا با زهرِ پنهان در آستین است!
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
عزیزم یه شعر برام خوند که با اندکی تغییر و تلخیص میشه این: "من درخت توت نیستم که جلو هرکسی تعظیم کنم
عزیزم میگه: "فقط نفس مونده که اونم دیگه نمیاد"
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
عزیزم میگه: "فقط نفس مونده که اونم دیگه نمیاد"
عزیزم ترکی صحبت میکنه،
و من امروز که دقت کردم فهمیدم به جای "عصبانی شدم"، به ترکی میگه: "چشمام آتیش گرفت"