بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
. مثل کودکی که دفترش را باز گذاشته و چشم دوخته به درِ کلاس، منتظرِ آن لحظهام که کلامت بیاید و دو
.
من مطمئنم که حتی فردوسی، به انتظار نشسته تا دوباره شاهنامه را با خطِ تو بنويسد!
✍🏻
شمشیرِ جسارت را از نیامِ مصلحت بیرون بکشید!
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
بسم الله الرحمن الرحیم
📌 دستِ متجاوز باید پیش از رسیدن به قبضهی خنجر، از وحشتِ عواقبِ آن فلج شود.
«امامکُشی»، سقوطِ یک مهره در صفحهی شطرنج نیست، هتکِ حرمت حریمِ حق است و پیشینهاش به بلندای محرابهای شکافته و عمقِ گودالهای تشنه باز میگردد...
نباید که خیالِ بریدنِ سرِ آفتاب و دریدنِ گلوی پرچمدار، یک تیترِ روزمره شود لابهلای اخبارِ بورس و آبوهوا!
باید با هر ابزارِ مشروع و قدرتمندی —از قدرتِ سخت گرفته تا تسخیرِ روایتها— سدی ساخت که سیلابِ عادیسازیِ شر را متوقف کند. اگر نه، تاریخ به انفعالِ ما خواهد خندید!
بازدارندگی یعنی تبدیل کردنِ هزینهی جنایت به یک صورتحسابِ غیرقابل پرداختِ جهانی که پس از آن، حتی خیالِ نزدیک شدن به سایهی راهبر، خوابِ کرکسها را به کابوسِ خاکستر تبدیل کند.
"ظهور" اتفاق نمیافتد تا وقتی بلد نباشیم که از جانِ اماممان دفاع کنیم!
فقط به انتظار نباید نشست،
باید قاعدهی بازی را تغییر دهیم...!
✍🏻 زهرا ولیمحمدی
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
ظهور، دستمزدِ یک بلوغِ اجتماعی است.
نه صرفا پاداشِ یک التماسِ دستهجمعی؛
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
بسم الله الرحمن الرحیم
📌خودتان را بگذارید جای خدا(!)
ما ایرانیها، مدعیانِ پررویی هستیم که به خیالمان مشقِ «وفاداری» را روی خطوطِ کجومعوجِ تاریخ، هزار بار پاک کرده، دوباره نوشته و حالا بلدیم!
سالها دست در جیبهای خالی مشت کردیم، دندان روی جگرِ خسته فشردیم، در کورانِ حوادث گیج خوردیم، زخم برداشتیم، ولی راه گم نکردیم و هزاربار حنجره دریدیم که "اهل کوفه نیستیم"؛
اما صبح یک روز زمستانی که از خواب پریدیم، نائبِ امامان را کشته بودند؛
ما، در رزمایشِ حفاظت از جانِ امام، باختیم...
حقیقت همینقدر عریان و همینقدر دلهرهآور است!
اگر یازده بار، گرانبهاترین ظرفِ چینی و نازکِ خانهات را به همسایه امانت بدهی و هر یازده بار، تکههای خونی و شکستهاش را توی یک تکه پارچهی کثیف به تو برگرداند، با دوازدهمی چه میکنی؟
پنهانش میکنی. تهِ صندوق. پشتِ هزار قفلِ بسته!
ما آدمها، تاریخِ همان همسایهی دستوپاچلفتی و خیانتکاریم. یازده آینه را بردیم در شهرِ سنگاندازها گرداندیم، یازده گوهر را دادیم دستِ حرص و خنجر و زهر، و حالا با دستهایی که هنوز بوی خونِ بیلیاقتی میدهد، ایستادهایم پشتِ درِ آسمان و دوازدهمی را طلب میکنیم!
عجیب است.
نباید اجازه دهیم که تاریخ تکرار شود، نباید دوباره ببازیم!
باید به صاحبِ آن صندوقچهی پنهان ثابت کنیم که این بار محافظیم. باید نشان دهیم که نمیگذاریم که دوازدهمی دوباره گوشهی یک محراب، یا در تاریکیِ یک سلول، یا با یک کاسه زهرِ پنهان در لفافِ روزمره، غریبانه تمام شود و ما فقط توی سرِ خودمان بزنیم و مرثیه بخوانیم.
البته حفاظت از جانِ امام، فقط با بغض غروبِ جمعه، دعای ندبه یا حرف نمیشود، باید از استخوانهای شکسته و خونهای ریختهشدهی تجربههای تلخِ پیشین، درس بگیریم و سپر بسازیم؛ سپری که هزینهی نزدیک شدن به آن، برای تمامِ درندگانِ جهان، ویرانگر باشد. یعنی چنان دیواری از هیبت، آگاهی و قدرت دورِ خیمهی حقیقت بکشیم که دشمن، پیش از آنکه حتی به تهدید فکر کند، از تصورِ سوختن در این آتشِ خشم، در جای خود فلج شود...
✍🏻 زهرا ولیمحمدی
•|🌌|• @bidelijat
...
من مجتهد نیستم و نمیتونم درباره وجوب یا حرمت چیزی حرف بزنم!
اما مطمئنم که نباید تهدید و صحبت دربارهی ترورِ زعیم شیعیان اینهمه آسون باشه، اونم بعد از اینکه یه بار اتفاق افتاده...!
شما رو به خدا سختش کنید!
هرجوری که میشه...
...
یکی از اولیا جلوی بچهاش کلی حرف زد که خب نمینویسم چه بود، اما داشت من رو تخریب میکرد،
دو فردا بعدش، بچههه موقع تعریف کردن یه ماجرای دیگه، روایتی رو گفت ۱۸۰ درجه متفاوت با افاضات مادرش! (بدون اینکه حواسش باشه)
و بله، مادره جلوی بچش دروغ گفته بود، با قسم و اصرار! به راحتی.
من حالم ازت بهم میخوره خانم فلانی.
متاسفم که هنوز مجبورم جوابتو بدم،
متاسفم که نمیتونم به روت بیارم چقدر کثیف و پلشتی.
متاسفم که تونستی اینقدر اعصابمو خراب کنی.
و البته متاسفم که اینجا مینویسم!
بعد همین آدم!
اولای سال معتقد بود که به خاطر حواس جمع نبودنِ منِ معلم! بچهاش (توی زنگ تفریح! از بقیهی بچهها!) حرف زشت شنیده و تربیتش اوف شده.
خب خاک بر سرت با این تربیتت!
اگر خودتون در خانواده یکی دوتا بچه داشته باشید یا اگر فقط به نسبت خودتون و مادر و پدرتون فکر کنید، احتمالاً عرایض بنده رو نپذیرید، منطقی هم هست چون درکی ازش ندارید.
اما اگر با تعداد زیادی از بچهها در سنین مختلف، از گروههای اجتماعی و خانوادگی متفاوت، در شرایط غیر یکسان برخورد طولانی و مستمر داشته باشید، این رو خوب میفهمید.
بچهها، یک پنجرهی باز رو به خونهاشون هستن!
تمامِ رفتارهاشون آینهای هست که رفتارهای آموخته رو بازتاب میده، خوشایند یا ناخوشایند، خودآگاه یا ناخودآگاه...
هرچی بچهها بزرگتر میشن، بیشتر میتونن فیلم بازی کنن، اما بازم در مدت طولانی ترِ ارتباط لایههای درونی شخصیتشون رو میشه که کاملا بازتاب خانواده است.
لذا اگر مادر و پدر هستید، توصیه میکنم پُز دادن درباره خودتون و مخصوصا بچههاتون رو جلوی هرکسی غیر از معلم/مربی/پرستار انجام بدید.
ما به روتون نمیاریم اما شما مضحکه میشین.
این درباره خودِ ما تقریبا جوانها و پیرها هم صادقه
تا حالا یهو به خودتون نیومدید ببینید که عین مادر یا پدرتون رفتار کردید یا واکنش دادید، در حالی که همیشه به اون مدل رفتارشون نقد داشتید؟