eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
504 دنبال‌کننده
223 عکس
13 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
عاشورا ثابت می‌کند که پیروزی در بقا نیست، در عزت است...
روزشمار خداحافظی | ۱۲
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
روزشمار خداحافظی | ۱۲
خانوم نون با همون ظرافت و دقت همیشگی‌، داشت حرف‌های مهمی می‌زد، از مهمونای زیادی می‌گفت که قراره بیان، از آمارهای تخمینی، چالش‌های پیش‌بینی شده و احتمالا نشده، از موقعیت نامعلوم موکب‌ها، از وظیفه‌ها، کارها؛ من اما به چیزای دیگه‌ای فکر می‌کردم، مثلا به این که قراره برای همیشه بری... و به سوالات زیادی که دارم و به خاطرش خوابم نمی‌بره! واقعا چطور قراره طاقت بیاریم؟ یا اینکه اصلا چرا قبل از تو ما نمردیم؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
خانوم نون با همون ظرافت و دقت همیشگی‌، داشت حرف‌های مهمی می‌زد، از مهمونای زیادی می‌گفت که قراره بیا
میدونی آقای عزیزِ شهیدم، تو می‌ری به سلامت، می‌ری تا ابد بغل امام‌رضا عليه‌السّلام و بالاخره بعد یه عمر آروم می‌گیری، تو میری و ما می‌مونیم تنها با غربتِ تهرانِ تاریک و تلخ...
من می‌ترسم! چون نمیدونم قراره جواب خدارو چجوری بدم؛ یعنی نمی‌دونم اگر ازم بپرسه که "چطور منتظر ظهور بودی اما نایب امامت رو چندکیلومتریِ خونه‌ات کشتن؟" یا اگر بگه "چرا نشونم ندادی بلدی فدای امامت بشی" چی باید بهش بگم؟
چسبیدیم به واقعه و حتی نمیدونیم چی به سرمون اومده...
آقای عزیز شهیدم، من فقط یه بار شما رو از نزدیک دیده بودم. نزدیک که میگم یعنی وقتی تو رواق امام خمینیِ حرم امام رضا علیه‌السلام بودین، از پشتِ یکی از اون ستون‌های پهن و بلندش، گردن کج کردم و فقط دستِتون رو دیدم...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
آقای عزیز شهیدم، من فقط یه بار شما رو از نزدیک دیده بودم. نزدیک که میگم یعنی وقتی تو رواق امام خمینی
نامه ولی براتون زیاد نوشتم که سه بارش رو یادمه، یه بار نوشتم از اون پرچم‌های عمودیِ توی صحن امام رضا علیه‌السلام می‌خوام که زیادن، یه بار دیگه نوشتم چفیه و انگشتر و جا‌نماز می‌خوام، یه بار دیگه، تو تلخ‌ترین روزای زندگیم براتون از آدمایی گفتم که دلمو شکوندن و شما می‌شناختیشون، نوشتم دستم به جایی بند نیست، زورم نمی‌رسه، تا شما یه کاری کنی؛
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
نامه ولی براتون زیاد نوشتم که سه بارش رو یادمه، یه بار نوشتم از اون پرچم‌های عمودیِ توی صحن امام رضا
خانوم نون میگه، از اون دنیا هم حواستون به ماست هنوز؛ و من دلم می‌خواد حرف خانوم نون رو باور کنم و بازم براتون نامه بنویسم! مثلا بنویسم که دیگه چیزی برای خودم نمی‌خوام، اما شما داری می‌ری از تهران و ما دستمون به جایی بند نیست، زورمون نمی‌رسه، کاش یه کاری کنین...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
خانوم نون میگه، از اون دنیا هم حواستون به ماست هنوز؛ و من دلم می‌خواد حرف خانوم نون رو باور کنم و با
ولی بهتون حق می‌دم اگه این نامه‌ام مثل قبلی‌ها بی‌جواب بمونه! چیزی نمونده اینجا برای توجه کردن. همه‌ی دوستای خوبِ شما اونجا جمعن، همه‌ی اونایی که ثابت کردن فداییِ امام‌شونن، همه‌ی اونایی که گریه‌ کنِ واقعی حسین عليه‌السّلام بودن... اینجا یه مشت آدمِ مدعیِ پر رو مونده که فقط شعار میدن و درباره‌ی خونِ به ناحق ریخته‌‌ی نایبِ امامشون حتی حرفم نمی‌زنن!
میدونی آقای عزیزِ شهیدم... از اون شبِ تاسوعایی که مهمونِ خونهٔ آوار شده‌ات شدم، و وقتی دیدم آدمایی که روی حرفِ پسرت حرف زدن، کنارِ صندلیِ خالیت، نزدیک قتلگاهت نشستن و با روضه‌ی حضرت عباس علیه‌السلام گریه می‌کنن، همه چیز برام شبیه یک علامت تعجب بزرگ شده! یه علامتِ تعجبِ بزرگ و تیز که گاه و بی‌گاه وقتی بهت فکر می‌کنم توی سینه‌ام فرو میره...
تو چقدر مظلوم بودی عزیزم...