بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
آقای عزیز شهیدم، من فقط یه بار شما رو از نزدیک دیده بودم. نزدیک که میگم یعنی وقتی تو رواق امام خمینی
نامه ولی براتون زیاد نوشتم که سه بارش رو یادمه،
یه بار نوشتم از اون پرچمهای عمودیِ توی صحن امام رضا علیهالسلام میخوام که زیادن،
یه بار دیگه نوشتم چفیه و انگشتر و جانماز میخوام،
یه بار دیگه، تو تلخترین روزای زندگیم براتون از آدمایی گفتم که دلمو شکوندن و شما میشناختیشون، نوشتم دستم به جایی بند نیست، زورم نمیرسه، تا شما یه کاری کنی؛
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
نامه ولی براتون زیاد نوشتم که سه بارش رو یادمه، یه بار نوشتم از اون پرچمهای عمودیِ توی صحن امام رضا
خانوم نون میگه، از اون دنیا هم حواستون به ماست هنوز؛ و من دلم میخواد حرف خانوم نون رو باور کنم و بازم براتون نامه بنویسم!
مثلا بنویسم که دیگه چیزی برای خودم نمیخوام، اما شما داری میری از تهران و ما دستمون به جایی بند نیست، زورمون نمیرسه، کاش یه کاری کنین...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
خانوم نون میگه، از اون دنیا هم حواستون به ماست هنوز؛ و من دلم میخواد حرف خانوم نون رو باور کنم و با
ولی بهتون حق میدم اگه این نامهام مثل قبلیها بیجواب بمونه!
چیزی نمونده اینجا برای توجه کردن.
همهی دوستای خوبِ شما اونجا جمعن، همهی اونایی که ثابت کردن فداییِ امامشونن، همهی اونایی که گریه کنِ واقعی حسین عليهالسّلام بودن...
اینجا یه مشت آدمِ مدعیِ پر رو مونده که فقط شعار میدن و دربارهی خونِ به ناحق ریختهی نایبِ امامشون حتی حرفم نمیزنن!
میدونی آقای عزیزِ شهیدم...
از اون شبِ تاسوعایی که مهمونِ خونهٔ آوار شدهات شدم، و وقتی دیدم آدمایی که روی حرفِ پسرت حرف زدن، کنارِ صندلیِ خالیت، نزدیک قتلگاهت نشستن و با روضهی حضرت عباس علیهالسلام گریه میکنن، همه چیز برام شبیه یک علامت تعجب بزرگ شده!
یه علامتِ تعجبِ بزرگ و تیز که گاه و بیگاه وقتی بهت فکر میکنم توی سینهام فرو میره...
شبها که میرم تجمع و لابهلای پرچمها چندساعتی گم میشم، به خیلی چیزا فکر میکنم.
بیشتر از همه به خونِ ریخته شدهیِ تو که توی سینهی این مردم جوشید...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
چسبیدیم به واقعه و حتی نمیدونیم چی به سرمون اومده...
چیکار باید کرد که این خونِ به جوش اومده هدر نره؟
چیکار باید کرد تا هزار سال دیگه، لعنت شدهی تاریخ نبود؟
من نمیدونم...
تو میدونی آقای عزیزِ شهیدم؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
روزشمار خداحافظی | ۱۱
میگن یه عالمه آدم قراره بیان برای بدرقهی شما، تهرانیها در تدارکِ پذیرایی از مهمونان و یه عالمه آدم هم دارن میان کمکشون...
میدونی من به چی فکر میکنم؟
به اینکه وقتی یه خانوادهای داغ میبینه، بقیه میرن بهشون رسیدگی میکنن، مثلا براشون غذا میپزن، بچههای کوچیکشون رو نگه میدارن، خونهشونو مرتب میکنن؛
اما اینبار ما هممون یه عالمه بچهی داغ دارِ یتیم شدهایم که کسیو نداریم تسکینمون بده...
خانوم نون وقتی دربارهی مدیریت موکبا حرف میزد گفت تعامل با آدمای داغدیده در مراسمِ عزا، اصلا شبیه بقیهی وقتا نیست.
و من فکر میکنم که بعد از تو دیگه هیچی شبیه قبل نشد...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
میگن یه عالمه آدم قراره بیان برای بدرقهی شما، تهرانیها در تدارکِ پذیرایی از مهمونان و یه عالمه آدم
وقتی تو خیابونا راه میرم، به این فکر میکنم که تو دیگه نیستی اما مغازهها هنوز بازن، چراغها هنوز روشنن، تاکسیها هنوز مسافر جا به جا میکنن و مردم هنوز سر قیمتِ خیار چونه میزنن...!
و بعد با این سؤال تنها میشم که چطور ممکنه دنیا اینقدر عادی ادامه پیدا کنه؟
من گمون میکنم که اگر آدم این روزا بشینه و خوب فکر کنه، میتونه جواب یه پرسشِ بنيادینِ تاریخی رو پیدا کنه، اونم این که "چطور جهانِ هزار سالِ پیش، سحرگاهِ بیستویکِ رمضان، توی اون محرابِ خونی در خودش فرو نریخت؟"
یا "چطور ستونِ آسمون بعد از اون ظهرِ داغ و زخمی، وسط بیابونِ کربلا نشکست؟"
میدونی؟
من از یه چیز دیگه هم میترسم!
از اینکه عادت کنیم...
از اینکه چند وقت دیگه اسم تو تبدیل بشه به یه بنر، یه عکس روی دیوار، یه تیتر کوتاه توی مراسمها، و یا حداکثر بشه یه پیام تو ساعت شهادتت توی کانالا!