بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
روزشمار خداحافظی | ۱۱
میگن یه عالمه آدم قراره بیان برای بدرقهی شما، تهرانیها در تدارکِ پذیرایی از مهمونان و یه عالمه آدم هم دارن میان کمکشون...
میدونی من به چی فکر میکنم؟
به اینکه وقتی یه خانوادهای داغ میبینه، بقیه میرن بهشون رسیدگی میکنن، مثلا براشون غذا میپزن، بچههای کوچیکشون رو نگه میدارن، خونهشونو مرتب میکنن؛
اما اینبار ما هممون یه عالمه بچهی داغ دارِ یتیم شدهایم که کسیو نداریم تسکینمون بده...
خانوم نون وقتی دربارهی مدیریت موکبا حرف میزد گفت تعامل با آدمای داغدیده در مراسمِ عزا، اصلا شبیه بقیهی وقتا نیست.
و من فکر میکنم که بعد از تو دیگه هیچی شبیه قبل نشد...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
میگن یه عالمه آدم قراره بیان برای بدرقهی شما، تهرانیها در تدارکِ پذیرایی از مهمونان و یه عالمه آدم
وقتی تو خیابونا راه میرم، به این فکر میکنم که تو دیگه نیستی اما مغازهها هنوز بازن، چراغها هنوز روشنن، تاکسیها هنوز مسافر جا به جا میکنن و مردم هنوز سر قیمتِ خیار چونه میزنن...!
و بعد با این سؤال تنها میشم که چطور ممکنه دنیا اینقدر عادی ادامه پیدا کنه؟
من گمون میکنم که اگر آدم این روزا بشینه و خوب فکر کنه، میتونه جواب یه پرسشِ بنيادینِ تاریخی رو پیدا کنه، اونم این که "چطور جهانِ هزار سالِ پیش، سحرگاهِ بیستویکِ رمضان، توی اون محرابِ خونی در خودش فرو نریخت؟"
یا "چطور ستونِ آسمون بعد از اون ظهرِ داغ و زخمی، وسط بیابونِ کربلا نشکست؟"
میدونی؟
من از یه چیز دیگه هم میترسم!
از اینکه عادت کنیم...
از اینکه چند وقت دیگه اسم تو تبدیل بشه به یه بنر، یه عکس روی دیوار، یه تیتر کوتاه توی مراسمها، و یا حداکثر بشه یه پیام تو ساعت شهادتت توی کانالا!
میدونی آقای عزیز شهیدم...
من که فقط برای رفتنت گریه نمیکنم، فقط به خاطر دلتنگی غصه نمیخورم!
تو اون دنیا برات بهتره اصلا!
من برای خودمون غمگینم، به خاطر ظهور...
من خیلی رجز خوندم تا حالا!
خیلی از موضع اقتدار نوشتم تا حالا!
خیلی دربارهی جنگیدن و نترسیدن حرف زدم.
همهاش برای اینه که به خدا یقین دارم، به این که قدرتِ مطلقه، دوستمون داره، به اینکه نباید ناامید شد، به این که تنهامون نمیذاره و البته به وعدههای صادقش و به سنتهای تخلف ناپذیرش...
حالا به همون خدا فکر میکنم، و به رفتن تو، و بعد به اخبار و اتفاقایی که داره میفته و هیچ کاری ازم بر نمیاد...
به خاطرِ همین میترسم!
آقای عزیز شهیدم...
من احساس میکنم که ما وسطِ یه امتحان سختیم که تو قبلا جوابِ سوالاشو بهمون دادی!
همونجایی که گفتی "مثلی لا یبایع مثل یزید"...
جوهر جواب دادن به سوالات این امتحان هم خونِ خودت بود که تو سینهی ما جوشید.
و حالا کاش هدر ندیمش...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
چسبیدیم به واقعه و حتی نمیدونیم چی به سرمون اومده...
✍🏻
انگار از یک تصادفِ بزرگ وسطِ یکی از مهمترین خیابانهای تاریخ جان سالم به در بردهایم و حالا گیج ایستادهایم با گوشهایی که هنوز از صدای حادثه سوت میکشند...!
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
۳ شب نشده که اینچیزا رو مینویسم، ۴ نفر رفتن! یحتمل بازم میرن...
اونوقت دوباره خودم میشم و ستارههای پسزمینه که براشون از تو میگم(:
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
روزشمار خداحافظی | ۱۰
آقای عزیزِ شهیدم،
شما خودت قراره از مهمونات پذیرایی کنی، همونطور که یه عمر سفرهدار و روضهدار مراسماتِ اهل بیت بودی...
ما هم این وسط الکی خودمونو با جلسه و برنامه و نمودار سرگرم میکنیم که کمتر غصهی رفتنِ شما رو بخوریم...