به خورشیدِ حسین(عليهالسّلام) فکر میکنم،
و به خیلِ آفتابگردانهای اطرافش که سر سپردهاند به سیلِ نور...
مثلِ یه الماس خیلی خیلی بزرگ بود، با تراش برلیان و هزار گوشه که هر کدوم یه دنیا رو تو خودش جا میداد؛ میخواستم بغلش کنم، ولی توی آغوش من جا نمیشد، از قدِ من و صدتا منِ روی شونهٔ هم سوار شده هم بلندتر بود، خیلی خیلی بلندتر! دستهامو باز کرده بودم و خودمو چسبونده بودم بهش... نه میشد برش دارم، نه میشد نگهش دارم و نه حتی میشد ناخن کشید و خراشش داد!
فقط بوسیدمش، و برگشتم.