مثلِ یه الماس خیلی خیلی بزرگ بود، با تراش برلیان و هزار گوشه که هر کدوم یه دنیا رو تو خودش جا میداد؛ میخواستم بغلش کنم، ولی توی آغوش من جا نمیشد، از قدِ من و صدتا منِ روی شونهٔ هم سوار شده هم بلندتر بود، خیلی خیلی بلندتر! دستهامو باز کرده بودم و خودمو چسبونده بودم بهش... نه میشد برش دارم، نه میشد نگهش دارم و نه حتی میشد ناخن کشید و خراشش داد!
فقط بوسیدمش، و برگشتم.
راهِ کربلا، راهِ سختیه، قشنگه، ولی سخته.
دوستم میگفت: اصلاً نمیشه آدم توی سفرِ کربلا سختی نکشه. دوستم آدم مطمئنیه، کم حرف میزنه، همون کمش هم حرفِ حسابه؛ البته اگه اونم نمیگفت، خودم میفهمیدم؛ چون تبم هنوز پایین نیومده و زخمِ پام نبسته.
و من خیلی به این فکر کردم که «چرا»؟ تو راهِ پیادهروی زیر آفتاب، جلوی بادِ یخ کولرِ موکبها، تو خونههای عجیب عراقیها، تو ازدحامِ زائرای بینالحرمین، تو صفِ شلوغ بوسیدنِ ضریح، تو ماشینهای لوکسِ تاکسی، تو اون ونِ داغونِ مسیر سامرا! من همه جا به این "چرا" فکر میکردم.
چرا باز دلمون میخواد با اینهمه سختی بیایم و چرا هنوز نیومده غصهمون میشه که کی باز برمیگردیم؟
دوستم توی راه به یکی گفت: هر سؤالی باشه، در حدِ علومِ ششمِ ابتدایی، زهرا بلده؛ مطمئن نیستم که مسخرهام نمیکرد، ولی بازم حرفش حساب بود؛ چون جوابِ این «چرا» رو هم از علومِ ششم پیدا کردم؛ از سختیِ مواد!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
راهِ کربلا، راهِ سختیه، قشنگه، ولی سخته. دوستم میگفت: اصلاً نمیشه آدم توی سفرِ کربلا سختی نکشه. دو
توی تعریف سختی میگن هر مادهای که بتونه رویِ مادهٔ دیگه خراش بندازه، از اون سختتره، و مثال میزنن که شیشه رو با الماس میبُرن؛ چون الماس سختتره و رویِ شیشه خراش میندازه.
البته که این سختی با اون سختی فرق داره، این یه خاصیتِ فیزیکیه؛ اون یه ویژگیِ عشقی! ولی هر دوشون یه کار میکنن، خراش میندازن و تراش میدن!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
توی تعریف سختی میگن هر مادهای که بتونه رویِ مادهٔ دیگه خراش بندازه، از اون سختتره، و مثال میزنن ک
حالا فکر میکنم که ما مثلِ تکههای به درد نخورِ شیشههای کثیفی میمونیم که ظریف، ضعیف، شکننده و بیارزشن، کربلا هم مثل الماسه؛
شیشه، تا تراش نخوره سادهاس، صافه، اما وقتی تراش بخوره میشه بلور، و بلور زیباست، ارزشمنده، عزیزه.
ما مدام برمیگردیم، مدام میآیم تا این الماس رو در آغوش بگیریم و خراش برداریم، تراشیده شیم، اشک بریزیم، صیقل بخوریم، بلور شیم...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 «من #آدمیزادم؛ در تلاقیِ ترس و امید، گم شده…» •|🌌|• @bidelijat
✍🏻
«من #آدمیزادم؛
قَدرِ مُطلقِ تردید!»
•|🌌|• @bidelijat