✍🏻
#پیام_ناشناس
- چرا آفتاب گردون رو دوست داری؟
+ اولش یه سوال، مگه همهٔ شما بابت دوست داشتن هرچیزی دلیل دارین؟ دله دیگه، عقل نداره که!
و دومش این که... خيلی جالبه! تازگیها دربارهٔ همین موضوع مورد سوال واقع شدم و وقتی داشتم فکر میکردم و جواب میدادم، یه نتیجهٔ بامزه گرفتم!
من یه مجموعه علاقهمندیها دارم که برایندش توی آفتابگردون پیدا میشه!
حالا اون علاقهمندیها چیه؟ مثلا رنگ زرد، ماندالا، نجوم و مخصوصا خورشید، و در کنار همهٔ اینا "عشق" و از عشق هم محوِ معشوق بودن و به جز اون رو ندیدن و با اون تعریف شدن و...
و خب همهٔ اینا رو میشه توی وجود آفتابگردون پیدا کرد(:
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
ما اشکهایمان را قطرهقطره در چلهی کمان گذاشتهایم، و دلتنگیمان، نه از جنسِ ضعف و زاری، که از جنسِ باروت است.
و شما، از بالای همان پوچی که هستید، خوب تماشا کنید که چگونه دستهای خالیِ ما، قرار است هیمنهی پوشالیتان را به سُخره بگیرد...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
شاید نَبَرم،
اما به تو نمیبازم.
#نیساننامه!
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 آقا... سینهام از این هیاهویِ سنگین و داغهای پیاپی، کوره آتش است؛ اما میدانم این تاریکیِ وهمآ
✍🏻
هرچند که جای خالیات روی شانههای زمین سنگینی میکند،
ما پشتِ حضورِ مهیبت در سینههایمان سنگر گرفتهایم.
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
میخواست منو نقد کنه، #گفت:
تو کلاً یک تضاد متحرکی!
تو قلبت فقط لذت، عاطفه و احساسه
و تو مغزت همزمان داری هر موقعیتی رو در ۱۲ شاخص کیفی، ۴ سناریوی احتمالی و ۳ لایهی معنایی تحلیل میکنی!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 «لبهایش، جوهریست سیــ🖤ــاه...؛ مینویسند! وقتی حرف میزند، قصهای میشوند عارفانه و ناب! وقتی
✍🏻
«لبهایش،
دو قطعهی نرمِ خطرناکاند؛
از آن سلاحهایی که لابد برای کشتنِ آدم مجوزِ رسمی دارند!
اگر روزی بوسیدمش،
مرگم را در گزارشِ پزشکی
با 'رضایتِ کاملِ مقتول'
ثبت کنید!»
•|🌌|• @bidelijat
ما نشستیم و عقربهها، یکییکی از جلسه استعفا میدن، چاییها سرد میشن، حوصلهها سر میرن...
به معلمایی که دیر میان چی باید گفت؟
ساعت سه یه قرار دارم حوالی میدون انقلاب؛ محاسباتم اشتباه از آب دراومد و یه ساعت زودتر رسیدم.
الان نشستم لبهی یه پله، دور میدون، و دارم به یکی از معاملههای عجیبِ تاریخ بشر گوش میدم.
کنارم یه آقا با سیبیل پهن که لب بالاییشو کامل پوشونده و کلاه کپ مشکی که هیچ جوره به وجناتش نمیخوره، بساط سنگهای قیمتی و ظرفهای مسی پهن کرده.
روبهروشم یه پیرمرد دیگهست که تمام حرکات و حرفاش روی دورِ کُند تنظیم شده و داره سعی میکنه سنگهاشو بهش بفروشه، میگه: صد کیلو یاقوت سرخ دارم! تراش نخورده، صاف رشد کرده! میرم کوه پیداشون میکنم، اینقدر دارم که عقیقهامو با فرغون دور میریزم تا جا بشن!
آقای سیبیلو هم ته هر جمله میگه باید ببینم!
پیرمرده از کیفش دو تا سنگ در آورده؛
یکی شکل استوانهی سبز، یکی هم یه سنگ سفیدِ بیشکل.
گفت: سبزه زمرده، سفیده رو نگفت. ولی من مطمئنم یاقوت سرخ نیست!
قیمت پیشنهادیش هم برای دوتاش دو میلیونه، اما آقای سیبیلو میگه: دویست!
بحثشون کند و کش داره،
پیرمرده سیگار تعارف کرد، اما آقای سیبیلو گفت: تو معامله نمکگیر نمیشم!
من دیگه منتظر قرار ساعت سه نیستم، نشستم ببینم سرنوشت این دو میلیون و دویست هزار تومن و صد کیلو یاقوت و یه سیگارِ تعارفشده به کجا میرسه(:
✍🏻
هی تبر به شاخههای این درختِ تنومند میزنید، بیخبر از آنکه ریشهاش در تاریکیِ خاک، هزاران نهالِ تازه را آبستن است...!
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat