eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
504 دنبال‌کننده
223 عکس
13 ویدیو
0 فایل
واژه‌های بیهوده‌، اما پوچ نه. کپی بدون ذکر منبع ممنوع! شناسِ بنده: @Zahra_vm ناشناسِ بنده: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
اینا انگورِ آفتاب‌خورده‌ان!
مادر چیده، خاله پهن کرده تو ایوون، عزیز روشون تور کشیده تا از دستبرد کلاغا در امون بمونن، منم نشستم به انتظار که کی کشمش می‌شن؟(:
به چی فکر می‌کنم؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
به چی فکر می‌کنم؟
به مردم این اقلیم، که انگار تو رگ زندگیشون آبِ انگور جاریه!(:
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
به مردم این اقلیم، که انگار تو رگ زندگیشون آبِ انگور جاریه!(:
وقتی هنوز نرسیده، ازش ترشی و آبغوره درست می‌کنن، با برگش دلمه می‌پزن، وقتی رسید خشک می‌کنن کشمش و مویز میشه، بعضی‌هاشو می‌پزن شیره میشه، تفاله‌هاشو سرکه می‌کنن... بازم بمونه با نون جای غذا می‌خورن! تازه عزیزم می‌گفت تو زلزلهٔ بوئین زهرا مردم با همین انگور و برگ انگور زنده موندن(:
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
به چی فکر می‌کنم؟
و به دخترِ تاکِستان بودن، به آفتاب‌سوختگی! و به اندازه‌ی کافی، به مستی...
خونهٔ عزیز اینجا یه زیر زمینِ ترسناک و نمور داره که اگه از پله‌های بلندش نیفتی و نمیری، و اگه گرد و خاکش خفت نکنه و تاریکیش سکته‌ات نده، و اگه به هرچیز و ناچیزی که توش پخش و پلاست گیر نکنی و کله پا نشی، چیزای جالب زیادی توش پیدا می‌کنی! مادر صبح رفته بود سروسامونش بده که یکم بعد در حالی که از فرق سر تا نوک پاش رو یه لایه خاک گرفته بود و رنگ لباسش دیگه دیده نمی‌شد، نفس نفس زنان از پله‌ها اومد بالا، بعد بریده بریده به ترکی گفت: همهٔ شیطون‌هارو خونه خراب کردم! منم بعد از اینکه یه سناریوی جن‌گیری کامل تو مغزم مرور شد و دو سه تا سکته رو رد کردم، فهمیدم که به عنکبوت می‌گن شیطان(: تار عنکبوت‌‌هارو پاک کرده بود مادرم، تا شبم غصه‌ی آواره‌ شدنشون رو خورد...!
آدمای اینجا بامزه‌ان(: صدام می‌کنن خانوم معلم، بعد نامرتبط‌ترین انتظاراتِ ممکنشون رو میگن، مثلا آخرین بار خیلی جدی گفتن: خانوم معلم شما بلدی، برو چهارپایه بیار این مهتابی رو درستش کن🧚‍♀️
✍🏻 بر تو از توهّم!... •|🌌|• @bidelijat
✍🏻 من، مچاله‌ام در انزوای حقارتِ خود! و تو، با آن کفش‌های زردِ بی‌صدایت، در دهلیزهای تاریکِ سرم قدم می‌زنی... اضطرابِ این کشفِ عظیم، مغزم را می‌جود، استخوان‌هایم از سنگینیِ این حضور تیر می‌کشند، و پلک‌هایم، تا ابد رو به جنازهٔ شب باز می‌مانند... •|🌌|• @bidelijat
از خون پیاده‌ای چه خیزد ای بر رخ تو هزار شه مات