«لذت درد کشیدن»
به ما انسان ها- که فقط امده ایم برویم- اموخته اند از هرچه درد دارد باید دوری جست. از درد های فیزیکی گرفته تا درد های معیشتی، همه را در جعبه ای به نام درد ها ریخته ایم تا مبادا اسودگی وهمی مارا بخراشد.
به چشم می بینیم که مردم در چاه هم میروند، تا درد نکشند! درس نمیخواند، مطالعه نمیکند، برنامه ریزی نمیکنند چون نتیجه ی همه اینها دردیست به نام درد زنده بودن.
ما زنده ایم و در قبال زنده بودنمان مسئولیت و وظایفی داریم. دست بر قضا مسئولیت هم درد است و هم منجر به درد میشود! این زندگی مطلوبی که در جامعه امروزی ما همه در تلاش برای رسیدن به ان هستند حقیقتا کالبدی از زیبایی هاست، اما بدون قلب! قلب زندگی چیست؟! پاسخ به همین سوال سه کلمه ای را هم میتوان به همان جعبه ی مذکور انداخت.
زندگی، تلاشیت مداوم برای رسیدن به کمالات مطلوب. و ما ناجوانمردانه تلاش را از فهرست نیاز های زندگی خط زدیم!
ما زندگی را وارانه معنا کردیم تا درد را از فرهنگ لغاتمان حذف کنیم و این یعنی نادیده گرفتن تلاش برای رسیدن به کمال. درگیر انواع بیماری های جسمی و روحی و اجتماعی و فرهنگی و... شدیم که درد زنده بودن را متحمل نشویم.(به امار افسردگی ها و خودکشی های ناشی از پوچ انگاشتن زندگی توجه کرده اید؟)
اما صادقانه از درد لذت ببرید. از رشد، از انجایی که دانه ی وجودتان ترک سختی میخورد لذت ببرید. کلام اخر اینکه اگر با هرچه در توان دارید برای زنده بودن تلاش کنید، میتوانید از درد ها لذت ببرید.
بیکران
•روزنه ی خورشید از لا به لای خاک
1404.9.24
@biekaran
سلام
شب همگی بخیر✨
اگر پایهاید یه کاری با هم انجام بدیم..
میدونید که مهران مدیری سر اغتشاشات چه صحبت هایی داشت و..
الان که سریال شش ماهه رو ساخته و قراره صدا و سیما پخش کنه
چند نفر از بازیگران هم مثل مدیری اون زمان کشف حجاب کردن و ضد نظام حرف زدن
هرکس میتونه با ۱۶۲ تماس بگیره و اعتراض کنه🙏
هرکس میتونه وارد اپلیکیشن تلوبیون بشه و اعتراض بزنه..
انشالله که تاثیرگذار خواهد بود
اگر هم نبود ما تا جایی که میتونستیم عمل کردیم!
«شگفت انگیز»
داشت از اکتشافاتش در سرزمین خیال تعریف میکرد. با چنان لحن و بیانی که انگار واقعا دنیایی وجود دارد و او، اولین مکتشف آن است. به راستی مارکوپلو هم اگر بود، سرزمین کشف شده اش را به همین ظرافت برای دیگران توصیف میکرد؟! فکر نمیکنم.
در وسط داستانش میان کلمات آهنگینش پرواز میکرد که با فرودی ملایم، از شور و شوق ایستاد. پرسیدم: چیشد؟! تموم شد؟!
گفت: نه... خیلی بیشتر از اینا هست.
+پس چرا تعریف نمیکنی؟؟
شاید دو زانو نشستن و دست را کنار هم مرتب کردن بتواند آتش درون را پنهان کند. اما هرگز چشم ها حریف قابلی برای گرمای شعله هایش نیستند. چشم هایش هنوز رویا می سرود.
گفت: یاد آخرین باری که رویا های ناگفته ام رو برای کسی گفتم افتادم.
+خب؟! بعدش چیشد؟!
-حقیقتا اتفافات شگفت انگیزی برام افتاد.
این ایهام لعنتی، نقطه ی نگذاشته ای ته حرف هایش بود. تا بخواهی بفهمی چه شد، بحث را عوض میکرد و ادامه ماجرا!
+یعنی خوب بود؟!
-نه... شگفت انگیز بود!
+یعنی چی. متوجه نمیشم.
-ببین دریا رو به عنوان یه پدیده خاص قبول داری؟!
+خب آره
-موج های بلندی که سمت ساحل میان شگفت انگیز نیستن؟ وقتی میرسن به ساحل خوبن؟
+اره خب هستن.
با سوال هایی که پاسخ شان اغلب مثبت بود، از ته باور هایت عمق واقعه را در می آورد. چه لذتی از این کار می بُرد؟!
-اما مگه همین موج ها نیستن که باعث سونامی و صد تا خرابی میشن؟! یعنی بدن؟!
+بستگی داره...
همین کلمه، جوابش بود. نمیگذاشت ادامه بدی و فلسفه های خودت را رو کنی. قصه ی او بود. نه کس دیگری!
-افرین!! این همون معنی شگفت انگیز بودنه. خوب مطلق یا بد مطلق نیست. بستگی داره از کجا، در چه حالتی و با چه هدفی بخوای ببینیش... همون موج توی ساحل دلیل آرامشه، برای قایق علت پریشانی و برای کسی که شنا بلد نیست علت مرگ!
.....
فقط او صحبت میکرد و ما شنوا بودیم. بعد از تبیین معنی شگفت انگیز ، دیگر صحبت نکرد. شاید لازم بود بگذاریم غرق شود، شاید هم باید نجاتش میدادیم! این هم ایهامی بود که شاید فقط خودش معنای انرا میدانست.
+بیکران
•حوالی دیار رویا
۱۴۰۴.۱۰.۷
@biekaran
«بوی دلِ سوخته»
این هفته عازم سفری سه روزه به اعماق وجود شدیم. راحت تر بگویم اعکاف قسمتمان شد. واقعا کلمه ی اعتکاف برای بیان عظمت انچه برای حق طلبان رخ میدهد سزاوار نیست. ولی برای ما انسان های کوچک، همان اعتکاف کفایت میکند.
شب اول و دوم از دستمان رفت و شب سوم را چنگ زدیم. همه باهم! یعنی کل جمعیت با سجاده ای، مهری، سنگی، کنجی را انتخاب کردند و... سفرشان در همین شب، به معراج رسید.
به حقیقت سر ما به هوای دنیا گرم بود. قدمان به معراج نرسید. اما خدا بزرگ است دیگر. برای هر قد و قواره ای حکایتی دارد.
روی زمین دنبال جایی بودم که مرا به آسمان وصل کند. اما جا نبود! همه ی سجاده ها فرش روی زمین شده بودند و پل زده بودند تا آسمان. جا برای ما جاماندگان نبود. الا یک جا! دقیقا کنار گروهی از بندگان خنده روی خدا که باهم به عبادت میپرداختند. خطاب به خدای خودم گفتم چه حیف! یعنی در این شبستان به این عظمت، جای بهتر نبود خودت را نشانم بدهی؟!
ناچار همان جا بساط عبادت پهن کردیم و از آنجا که ایمان مان چندان قوی نیست، دهانمان به عبادت باز بود و گوش مان به صحبت های گروه مجاور.
میان حرف های مبهم شان که یک دفعه نمیدانم چه شد بحث به اسرائیلی بودن برخی محصولات رسید.
+واقعا؟؟؟ دنت هم اسرائیلیه؟! خب الان من اینو چیکار کنم!؟
-اصلا من یه چیزایی رو فهمیدم اسرائیلیه شاخام در اومد!!
+بابا من این دنت روووو چیکار کنم؟؟؟
-من جای تو باشم میندازمش دور. ارزش نداره. اون دنیا گردنت رو میگیرن میگن اعتکاف که بودی ادم کشتی!
+هعی.... ولی ناراحت شدم خیلی دنت دوست داشتم.
در سجده ندای ملکوتی آمد که:«های! بنده ی ریا کار خدا. توی این سه روز به غذایی که خوردی دقت کردی مسلمون؟! نکنه داری نماز هم میخونی؟! نه؟!»
این ندای آسمانی را که شنیدم بد دلم سوخت. برای خودم. برای باور های کوته فکرانه ام. برای همه ی قیاس هایی که نه نشانه برتری، بلکه نشانه حقارت بودند. برای عمری که رفت بدون تعامل با مردم. برای احساساتی که میشد زیبا تر نمایان شوند و برای منطق محکمی که میتوانست پایه های شخصیتم را استوار تر کند. همین... اعتکاف، همان سه روزی بود که فهمیدم چقدر پوچام!
+بیکران
بوی یک دل جزغاله
۱۴۰۴.۱۰.۱۸
@biekaran