آبجیا میخوام تا غذام درست میشه و ابجیم و اسی جانم اتیش درست میکنن براتون داستان آشناییم رو با اسی جانمم عشقم بزارم😍😍🤗😘❤️
#داستان_آشنایی
#قسمت_اول
یادمه نیمه شعبان سال ۹۴ بود هوا هم آفتابی بود
من و مامانم و ابجیم
دعوت شدیم خونه عمه بزرگم جشن عقد پسرش بود💃🏻💃🏻
لباس خوشگلامو پوشیدم🥰
و راه افتادیم
سر خیابون یه پیکان
خیلی لوکس و لاکچری وایساد تا سوار بشیم
سوار پیکان شدیم یه بوی خوبی ازش داخل ماشین میومد🤤🤤
چشمامو بسته بودم و فقط بو میکردم
که یهو از اینه چشمم خورد به راننده😯
یه پسر خیلی جذاب داشت رانندگی میکرد🙈❤️
دماغش روی صورتش انگار یه قلب برعکس بود مثل پنج😍😍
با ریش و سبیل هایی که دونه دونه رو صورتش بودن
افتاب میخورد تو صورتش برای همین اخم کرده بود😠😘
همینطور که داشتم بهش نگاه میکرد👀
شیشه رو پایین کشید
یه باد تندی از پنجره میومد میخورد
به زیر بغل آقای راننده🥰
یهو دیدم همون بوی خوب بیشتر شد🤤🤤
یکی از خوشگل ترین پسرایی بود که دیده بودم😍😍😍
موهای کم پشت سرش توی باد
تکون میخوردن
ومن هر لحظه بیشتر عاشق کچلی ملایم وسط سرش میشدم🫀💋
یهو به خودم اومدم دیدم رسیدیم
خونه عمه ام
و مجبورم از اون همه زیبایی و جذابیت دل بکنم💔🥀
حتی یادم نیست که جشن چطور بود چون فقط داشتم
دعا میکردم بتونم یه جوری دوباره اون پسر رو ببینم💔😭
اما دیگه نتونستم،تا اینکه....
#ادامه_دارد
ابجیا😍بعدشم کلی با خواهرم صحبت کردیم وابجیم باز کلی غر زد از شوهر گاوش🥴خیلی ازیت میکنه مرتیکه خر 😒 ابجی من خیلی خوشتیپ و خوشگله ولی اون مردتیکه قدرشو نمیدونه حتی چندبار خواستن طلاق بگیرن
بلخره هیچکی مثل منو اسی نیستن که😏🧿😘
اقا اسی هم گفت زحمت میکشه ابجیمو میبره خیلی هوای خانوادمو داره😍🧿 امشب گفت نمیاد بهش مسافر خورده دیر میاد
هعی تنهام ابجیا
قربون مرد زحمت کشم🧿😍😘🥰
هدایت شده از ناشناس فاطی و اسی🥰😍
🤣🤣تو ناشناس میگین خواهرم و اسی جانم خیانت میکنن
احمق ها چشمتون در بیاد از حسودی دارین میمیرن🤣
نمیتونین ببینین شوهرم با خانوادم ارتباطش خوبه و مهربونه😏🧿